Actions

Work Header

آخرین شهر باقی مانده

Summary:

اقتباس شده از سریال فوقالعاده ی آخرین نفر از ما در دنیای پس از نابودی و منتها امگا ورس!

Notes:

سلام به همگی وای خدا خیلی خیلی زیاد هیجان دارم‧⁺◟( ᵒ̴̶̷̥́ ·̫ ᵒ̴̶̷̣̥̀)
من آنه شرلی با موهای قرمز هستم از آشنایی باهاتون خوشبختم ایرانی های عزیزی که می دونم اینجا زیادین ولی بروز نمی دین بفرمایین اینم اولین داستان فارسی زبان حالا با خیال راخت بیاین با هم بحرفیم!
راجب خودم بگم من یه شینگوره شیپرم این داستان رو هم بعد از دیدن سریال آخرین نفر از ما که به تازگی داره منتشر می شه وبا اقتباس ازون میخوام بنویسم دیگه اگه غلط املایی جایی دیدن به بزرگی خودتون ببخشین و حتما حتمااا یادتون باشه نظراتونو برام کامنت کنین چون خیلی دوست دارم با هم زبون خودم راجبش صحبت کنم و نظرشو بشونم!
تو این قصه تقریبا همه ی کاراکترها هستن و تعداد شیپها خیلی بیشتر ازونی هست که داخل تگهاست ولی حوصلم نمی کشید همه رو اضاف کنم ولی مطمئن باشین از شیپها بی بهره
نیستین و حتما یادتون هم باشه داستان امگا ورسه چون به نظرم اینجوری جذاب تره ꒰⌗´͈ ᵕ ॣ`͈⌗꒱৩
و اینکه توجه داشته باشین قسمت اول داستان کوتاه هست چون میخوام حالت یه مقدمه رو داشته باشه
ووو همین دیگه! امیدوارم به عنوان اولین داستان فارسی تو این سایت خارجکی خوشتون بیاد ازش!

Chapter 1: تنهایی

Chapter Text

تابستون داغی بود البته آدم بعد 4 سال تنهایی زندگی کردن داخل خرابه های شهرهای ویران شده چیزی که بیتشر از داغ بودن هوا بهش فشار میاورد تنهایی بود ولی خوب دلیل نمیشد یه گوشه از افسردگی بمیری

گورن هم گرسنش بود هم خسته هم تشنه. با اینکه تا جای ممکن لباسای خنک تنش کرده بود ولی بازم حس می کرد هر لحظه ممکنه از فرط گرمی هوا کلش منفجر شه اما چاره ای نداشت اگر غذا پیدا نمی کرد به زودی آذوقش تموم می شد و غذاییم اگر بیرون مونده بود همشون فاسد می شدن و از بین می رفتن البته اگه تا الان از بین نرفته بودن و بدتر از همه ی اینا این بود که گرمای هوا و شرجی بودنش باعث رشد سریع تر قارچ ها می شد و به طبعش زامبیا هم فعال تر و دیوونه تر می شدن و خلاص برای تمام این دلایل بود که اون باید عجله می کرد تا چیزی پیدا کنه.

خوشبختانه این شهر جدیدی که بهش اومده بود انگار مدتها بود که هم متروک رها شده بود و دیگه کسی اونجا زندگی نمی کرد تا بخواد همه ی غذاها رو با خودش ببره یا تمومشون کرده باشه برای همینم می شد غذا پیدا کرد هر چند که گورن اگر آدمی میدید هیچوقت نزدیکش هم نمیشد چون تو این 4 سال یاد گرفته بود به هیچکسی جز خودش اعتماد نکنه خصوصا که اون یه امگا بود و برای یه امگا در حالت عادی هم اعتماد کردن به شخصی که نمی شناسی کار زیاد منطقی ای نبود.

بعد از یه پیاده روی نسبتا طولانی بالاخره اون تونست یه فروشگاه کوچیک پیدا کنه که هنوز کنسرو به اندازه ی کافی داشت.

گورن کیفش رو باز کرد و مقدار زیادی کنسرو داخلش ریخت و با اینکه می دونست چقدر به باقی اون کنسروها نیاز داره ولی باز هم مقدار نسبتا زیادی رو نگه داشت تا اگر کسی بعد ازون به این فروشگاه اومد ناامید برنگرده.

پدرش همیشه بهش می گفت که این مهربونیشه که تهش اونو به کشتن میده و شاید هم حق داشت ولی با این وجود اون الان 4 سال بود که تک و تنها تونسته بود دووم بیاره نه؟ پس شاید اونقدرام بد نبود

با دستمال جیبیش عرق سر و صورتش رو پاک کرد و تصمیم گرفت به پناهگاه کوچیکی که دیشب موقع ورود به شهر برای خودش پیدا کرده بود برگرده تا حداقل بتونه یکم از شر گرمای بیرون خلاص شه. موقع بیرون رفتن بود که چشمش به یه ماشین پارک شده اون اطراف افتاد که بینهایت کهنه و کثیف و قدیمی بود و معلوم بود خیلی وقته کسی ازش استفاده نکرده و سالها قبل اونو همونطور با سوویچ روش  رها کرده و رفته

گورن به خوبی می دونست که استفاده کردن از یه ماشین با اون همه سروصداش ممکنه چندان عاقلانه نباشه چون صدا زامبی ها رو راحت به خودش جذب می کرد ولی این شهر خلوت تر و خالی تر ازونی بود که به نظر می رسید پس شاید استفاده ازش خیلی ایده ی  بدی هم نبود و خلاصه با همین دو دوتا چارتا کردن ها بود که تصمیم گرفت سوارش شه و حداقل راه برگشت رو با اون بره تا از شر پیاده روی  و هوای گرم خلاص شه

Chapter 2: دوست

Summary:

حاضر بود قسم بخوره صدای کسی یا چیزی رو از پشت بوته ها شنیده...
"کی اونجاست؟"

Notes:

این قسمت رو بعد از دیدن قسمت 5 سریال آخرین نفر از ما دارم می نویسم...

Chapter Text

در ماشین رو باز کرد و سوارش شد و به محض نشستن بود که یه کپه خاک از روی صندلی بلند شد

"اوه شت عجب افتضاحی!"

بعد یه خورده سرفه کردن و پایین دادن پنجره ها سوییچ رو چرخوند اما ماشین هیچ تکونی نخورد

یه بار دوبار سه بار ولی هیچ فایده ای نداشت

"لعنتی! اینم از شانس گند من"

گورن خیلی خسته بود و این مسئله که فکر می کرد شاد بعد از عمری بالاخره شانس در خونش رو زده دوباره بدشانسی از آب دراومده بود بدجوری زد توپرش برای همینم ناخودآگاه چند دقیقه ای سرش رو روی فرمون ماشین گذاشت تا اعصابش رو آروم کنه. دقیقا نفهمید چه مدت گذشت اما همینقدر می دونست که صدای خش خش عجیبی از پشت بوته ها باعث شد سه متر از جاش بپره

خیلی آروم از ماشین پیاده شد و تفنگش رو درآورد

"کی اونجاست؟"

هیچ صدایی نیومد

حاضر بود قسم بخوره که صدایی کسی یا چیزی رو شنیده پس یواش یواش به سمتش رفت

آدمیزاد بود یا مبتلا شده فرقی نداشت نمی تونست همینجوری بدون کشتنش بندازه بره چون ممکن بود از پشت بهش حمله کنه و یا بره و جمعیت بیشتری با خودش بیاره

"هی! دارم بهت اخطار میکنم! من مسلح ام! تا سه می شمارم اگر نیای بیرون قسم می خورم به رگبار ببندمت!"

بازم سکوت

"یک!"

هیچی

"دووو!"

بازم هیچی

آماده شد تا ضامن رو بکشه

"س..."

"نه تورو خدا شلیک نکن میام بیرون میام بیرون!"

صدای یه بچه بود و انگار حسابی هم ترسیده بود.

گورن چند قدمی عقب تر رفت و فقط چند ثانیه بعد بود که یه پسربچه ی ریزمیزه با موهای سیاه پرکلاغی و چشمای سبز و با یه بدن فوق العاده نحیف از پشت بوته ها اومد بیرون

چشماش پر اشک بودن و سرتا پا هم میلرزید

"توروخدا شلیک نکن من مسلح نیستم فقط...فقط اومده بودم یکم غذا بردارم باور کن....باور کن کاری بهت نداشتم ..."

طفلک بیچاره کم کم اشکهاش شروع به ریختن کردن و صدای خس خس نفسهاش بلند شد

گورن نمی دونست باید چی کار بکنه اون به هیچکس اعتماد نداشت و 4 سال بود که بیشتر از چند کلمه با آدمی قبل کشتنش یا فرار کردن از دستش صحبت نکرده بود ولی چیزی که جلوش بود یه آدم بالغ که می خواست اونو بکشه یا بهش آسیب بزنه نبود بلکه یه پسربچه ی لاغر مردنی با لباس های نازک و پاره بود که انگار چندین روزه هیچی نخورده

همونطور که دو به شک بود باید چی کار کنه آروم آروم اسلحش رو آورد پایین

دو نفر تا مدتی بهم فقط نگاه کردن درحالیکه پسربچه هنوز داشت آروم آروم هق هق می کرد

"بقیتون کجان؟"

گورن بالاخره با صدای آروم پرسید

مطمثن بود بچه ی به اون کوچیکی که شاید نهایتا 8 سالش بود امکان نداره تنها باشه

"فق...فقط منم..."

"دروغ نگو! امکان نداره تنهایی تونسته باشی جون سالم بدر ببری!"

پسربچه یکم لرزید و بعد از قورت دادن آب دهنش گفت

"من با پدرم بودم...و...ولی...اون چند روز پیش آلوده شد و...و...من....من..."

نتونست حرفشو تموم کنه و اشکهاش با شدت بیشتری شروع به ریختن کردن

گورن نیازی نداشت تا ادامه ی ماجرا رو بشنوه چون کلا دو حالت داشت

یا پسرک باباشو کشته بود یا تونسته بود فرار کنه

درست مثل کاری که خودش 4 سال پیش کرد...

پسربچه ی روبروش هنوز داشت گریه می کرد و گورن عمیقا نمی دونست باید چی کار کنه حتی نمی دونست باید حرفاشو باور کنه یا نه

ولی خوب نهایتا امگای درونش نتونست بیشتر ازین همچین صحنه ای رو تحمل کنه 

"خیلی خوب...خیلی خوب...گریه نکن....هی..."

آروم شونه ی بچه رو با دستش نوازش کرد و سعی کرد دلداریش بده

سالها بود که با هیچ انسانی تماس فیزیکی محبت آمیزی نداشت برای همینم خیلی واسش سخت بود بخواد بچه رو بغلش بگیره یا هر چی

پسرک بعد یکم دیگه گریه کردن آروم شد

پوستش حسابی رنگ پریده بود و لباش کاملا خشک شده بودن

"یکم آب میخوای؟"

بچه با چشمای درشت سبز و پر از اشکش نگاه سرشار از تعجبی بهش کرد ولی بعد خیلی کوتاه به علامت بله سرش رو تکون داد

گورن کوله اش رو درآورد و یه بطری آب ازش کشید بیرون

"بیا یکم بخور جون بگیری فقط حواست باشه خیلی گرمه"

ولی هنوز حرفش تموم نشده پسربچه بطری رو از ش گرفت و بدون توجه به گرمی یا خنکیش تقریبا مقدار زیادیش روخورد

"اوی اوی بسه دیگه یه کوه آب که با خودم ندارم!"

و بطری رو ازش قاپید

پسرک انگار هنوز کاملا سیرآب نشده بود ولی گورن چاره ای نداشت چون باید حداقل برای برگشت به پناهگاهش آب نگه می داشت اما در عوض یه تیکه نون نسبتا بیات شده از داخل کولش درآورد و دادش به بچه

"بیا اینو بخور پس نیافتی یه وقت چون باید خودت راه بیای من کولت نمی کنم"

"ه...ها؟!"

بچه با تعجب و کور سویی از امید در چشماش ازش پرسید

"ولت که نمی تونم بکنم به امون خدا اگر آلوده شی اولین کسی که میای سراغش منم! پس راه بیافت تا پناهگاه من اینجا چند کیلومتری راه هست"

انگار روح تازه ای داخل بدن بچه دمیده باشن یهو سرشار از انرژی شد

"باشه...باشه! ممنونم ممنونم!"

می خواست بپره بغلش که گورن چند قدمی رفت عقب

"زود پسرخاله نشو! فقط چون نمی خوام بعدا برام دردسر شی با خودم می برمت ولی اگر دست از پا خطا کنی یا بخوای از پشت بهم نارو بزنی مطمئن باش گردن کوچیکتو با دستای خودم می شکنمش فهمیدی چی شد؟"

بچه با حالت ترس ولی همچنان با کلی خوشحالی تائید کرد

"اسم من گورنه تو چی؟"

بچه که داشت نونش رو با ولع و اشتها می خورد جواب داد

"یوئیچیرو ولی می تونی یو صدام کنی"

و دو نفر آروم آروم به سمت پناهگاه گورن به راه افتادن

 

پایان فصل دوم

Chapter 3: هفته ی دوم

Summary:

"میگم، تو تا حالا شکلات خوردی؟"
گورن ازین سوال ناگهانی یکم جاخورد
"آمم آره چطور؟ چرا می پرسی؟"
"همینجوری آخه خیلی وقته یه دونش رو مزه نکردم خیلی دلم برای مزه ی شیرین و بعضی وقتا تلخش تنگ شده"
گورن چیزی نگفت ولی دلش واقعا به حال اون بچه ی بیچاره می سوخت که حتی دیگه نمی تونست شکلات رو مزه کنه

Notes:

سلام دوباره به همگی خیلی متاسفم اینقدر دیر به دیر آپدیت جدید میدم ولی خودتون که از اوضاع اینترنت کشورمون مطلع هستین بنابراین امیدوارم ناراحت و دلسرد نشده باشین بازم گومن 人(_ _*)

Chapter Text

از روزی که یو و گورن شروع به زندگی کردن باهم کرده بودن حدودا دو هفته ای می گذشت و میشه گفت تقریبا به هم عادت کرده بودن

گورن همون اول یه سری قوانین و وظایفی برای یو تعیین کرد تا کنترل اوضاع رو در دست داشته باشه و یو یه وقت فکر نکنه صرفا چون یه بزرگتر باهاشه می تونه بخور بخواب راه بندازه ولی خوب اون اشتباه میکرد یو ابدا بچه ای نبود که از زیر کار شونه خالی کنه و یا بخواد اذیتش کنه

یکم بد قلق و لجباز بود ولی حرف گوش کن هم بود یا حداقل گورن اینطور فکر می کرد ولی ته دلش می دونست یو بخاطر ترس ازینکه گورن یه وقت رهاش کنه جیکش درنمیاد و با این حال نه ازین ترس یو سواستفاده می کرد و کارهای سخت جلوش می ذاشت و نه در عین حال ترحم به دلش راه میداد

بالاخره دنیا تموم شده بود و مهم نبود بچه باشی یا پیرمرد برای زنده موندن باید تلاش خودتو میکردی و زیاد روی کسی هم حساب نمی کردی گورن هم سعی داشت دقیقا یو رو اینجوری بار بیاره تا اگر یه روز کشته شد و یا مبتلا شد و یا به هر دلیلی یو رو تنها گذاشت اون بتونه از پس خودش بربیاد

شب ۱۵ام بود و گورن از شکار خرگوش برگشت

یو طبق وظایفی که براش مشخص شده بود آب رو از قبل به جوش آورده بود و زه مقدار چایی درست کرده بود

میز رو هم چیده بود و ظرفا رو با ذغال ضدعفونی و تمیز کرده بود و بعدم شسته بود در کل بچه ی کاری و با جربزه ای بود تمیزکاری اش هم خوب بود

"آفرین می بینم حسابی خونه رو برق انداختی!"

یو دستاشو بهم گره زد و سینش رو با افتخار و غرور داد جلو، خیلی ذوق می کرد وقتی گورن ازش تعریف می کرد بچه ی بیچاره کمبود محبت شدیدی داشت و تو این مدت کوتاه خیلی به گورن وابسته شدا بود گورن هم از شدت تنهایی دچار تروماهای مختلفی شده بود و به همین خاطر وقتی بعد دو سال تونسته بود رابطه ی عاطفی نسبتا خوبی با یه نفر برقرار کنه حتی شده یه بچه به شدت به یو وابسته شده بود هر چند که هیچجوره اینو از خودش بروز نمی داد و سعی داشت باز هم خط قرمزهایی رو بین خودشون نگه داره شکستن دیوارهای محکمی که سالها بود دور قلبش کشیده بود کار یکی دو روز نبود و زمان بیشتری نیاز داشت ولی گورن خوب می دونست که دیر یا زود این پسربچه اون دیوارها رو کاملا نابود میکنه و گورن نمی دونست باید ازون موضوع خوشحال باشه یا نگران ولی با این حال فعلا براش اهمیتی نداد بیشتر ترجیح میداد زودتر چایی اش رو بخوره و گلوشو تازه کنه

سه تا خرگوشی رو که گرفته بود رو گذاشت کنار طاقچه ی کانکسی که پناهگاهش از موقع ورودش به شهر بود و روی یکی از صندلی ها نشست

"امروز شکار خوبی داشتیم می تونیم یه دلی از عزا دربیاریم"

یو چشماش برق زد

"میشه خوراک گوشت درست کنیم؟"

"خوراک گوشت؟ من یاد ندارم چجوری باید خوراک گوشت درست کرد تازه موادش رو هم نداریم به همون خرگوش کبابی راضی باش"

یو یکم زیرلب غرغر کرد ولی چیزی نگفت چون می دونست حق با گورنه

برای گورن و خودش دوتا لیوان چای ریخت و نشست روبروش گورن تشکر کرد و شروع کرد به کندن پوست خرگوش ها که تا موقع خنک شدن لیوان چای ایش حداقل اینکارو تموم کرده باشه

"میگم گورن"

"هوم؟"

"تو تا حالا شکلات خوردی؟"

گورن ازین سوال یهویی جا خورد و سرش رو آورد بالا به یو که داشت با کنجکاوی نگاهش میکرد نگاه کرد

"شکلات؟...آره خوردم چطور شد یهو همچین چیزی پرسیدی؟"

یو شونه هاشو بالا انداخت

"هیچی همینجوری آخه خیلی وقته یکیشو مزه نکردم دلم برای مزه ی شیرین و بعضی وقتا تلخش خیلی تنگ شده"

گورن نمی دونست باید چی بگه برای همین ادامه نداد ولی خیلی دلش به حال اون بچه سوخت که حتی دیگه نمی تونست شکلاتی رو مزه کنه درواقع بعد از نابودی دنیا دیگه اغلب طعم ها از بین رفتن چون ادویه ای دیگه درکار نبود اغلب اونایی که تو مغازه ها بودن رو همون روزهای اول دزدا غارت کردن و بعدها تو بازار سیاهایی که تو شهرای نیمه نابود بود می فروختن بقیشونم یا دیگه قابل مصرف نبودن یا آلوده شده بودن خود گورن دیگه اینقدر غذای بی نمک خورده بود که یادش نمیومد شوری دقیقا چه مزه ای داره

"...می تونم فردا برم یه سر به شهر بزنم شاید چیزی بتونم پیدا کنم"

حتی خودش هم جا خورد چرا یهو همچین حرفی زد و چشاش دوتا شد چه برسه به یو که انگار دنیا رو بهش داده بودن

"راست میگیییی؟ واقعا میرییی؟"

با اینکه گورن هزار بار همون لحظه پشیمون بود که چرا اون حرف رو زده ولی اصلا دلش نمیومد به یو با اون چشمای برق برقیش نه بگه

" آههه خوب آذوقمون هم داره ته میکشه هر روز هر روز هم که نمیشه برم تا لنگ شب شکار کنم و تو رو خونه تنها بذارم"

"وای مرسییییی!"

گورن اینبار دیگه نتونست به موقع جاخالی بده و یو محکم پرید بغلش و اون کاملا مونده باید چی کار کنه هم نمی تونست دل یو رو بشکنه و اونو به زور از خودش جدا کنه هم بدنش تحمل اینهمه تماس فیزیکی محبت آمیز بعد از سالها رو نداشت در هر صورت تقریبا به موقع یو خودشو از بغلش جدا کرد انگاری که تنش بدن گورن رو حس کرده بود

"منم باهات میام!"

"نه عمرا! این یه قلم رو که دیگه عمرا بهت اجازه بدم!"

"ولی همین الان خودت گفتی خوب نیست اینهمه منو تو خونه تنها می ذاری! اگه وقتی نیستی غریبه ای یا حیوونی و یا مبتلایی بهم حمله کنه چی؟ هم کوچیکم هم چیزی ندارم باهاش از خودم مراقبت کنم تو هم که دیر میای تازه..."

"خیلی خوب خیلی خوب بسه بابا فهمیدم چقدر دلیل میاری! باااشه میتونی بیای ولی اگه حتی به یه کلمه از حرفامم گوش ندی دیگه هیچوقت هیچجا با خودم نمیبرمتا!"

"قول قول قول میدم! به همه ی حرفات گوش میدم و سرپیچی هم نمی کنم!"

گورن آهی کشیدی ولی لبخند کوچیکی زد "پس بیا کمک کن زود شامو درست کنیم و بخوابیم تا فردا صبح زود بزنیم بیرون از خونه"

"چشممم!"

یو خیلی خوشحال بود که بالاخره می تونه یکم از پناهگاه دور بشه این مدت خیلی کسل شده بود ولی درواقع مهمترین دلیلی که دلش می خواست حتما با گورن بره این بود که می ترسید اگر گورن دیگه هیچوقت برنگرده و اون تو خونه تنها بمونه

صبح روز بعد اون دوتا شروع کردن از سمت حومه ی شهر که کانکسشون اونجا بود به سمت مرکز شهر حرکت کردن

گورن حتی خودش هم تا حالا وارد مرکز شهر نشده بود و دفعه ی قبل که یو رو پیدا کرد چند کیلومتری با مرکز فاصله داشت

مغازه ها اونجا بیشتر بودن هر چند که بیشترشون غارت شده و یا خالی و یا درب و داغون بودن ولی بازم نسبت به تعداد بیشترش چیزای بیشتری هم می شد پیدا کرد

بعد اینکه از داخل سوپرمارکت بزرگی که داخلش بودن تونستن به طرز معجزه آسایی یکم ادویه و چاشنی و سایر مواد غذایی رو بدست بیارن وارد یه کافه شدن

"شانس بیاریم می تونیم اینجا شکلات پیدا کنیم"

"بیشتر قفسه ها خالین..."

صدای یو ناامیدی عجیبی داخل خودش داشت ولی گورن بازم به گشتن ادامه داد تا اینکه تونست پشت پیشخوان و از داخل یه صندوق یه شیشه شکر و چند مدل قهوه و نسکافه بسته بندی شده پیدا کنه

"خوب...درسته شکلات پیدا نکردیم ولی برای چشیدن مزه ی شیرین همین شکر هم باید خوب باشه نه؟"

گورن با چهره ی پیروزمندانه ای شیشه ی شکر رو جلوی یو گرفت و با دیدن برق چشمای یو احساس غرور و خوشحالی بیشتری کرد

"وای...باورم نمیشه بالاخره می تونم دوباره این مزه رو حس کنم!"

گورن لبخندی زد و شیشه رو داد دست یو

"بیا بذارش تو کولت و حسابی مراقبش باش مسئولیتش با تو"

یو لبخند بزرگتری زد و لپاش گل انداخت و سرش رو برای تایید تکون داد و شیشه رو ازش گرفت و گذاشت داخل کولش

همونطور که اون داشت کارشو میکرد گورن چشمش به مغازه ی لباس فروشی روبرو افتاد

یه نگاه به لباسهای قدیمی خودش و یو که یکم از لباس های خودش رو بهش داده بود و براش کوتاهشون کرده بود تا اندازه اش بشه انداخت

"هی یو، بیا بریم چند دست لباس هم از مغازه ی روبرو برداریم"

یو که انگار فکر گورن رو خونده بود به دنبالش از کافه رفت بیرون و وارد مغازه ی روبرویی شد

"میشه خودم لباسمو انتخاب کنم و این اطراف رو ببینم؟"

مغازه ی نسبتا بزرگی بود و انگار قبل از نابودی ازون مغازه لاکچریا بود 

"باشه ولی زیاد دور نشو و غیر از لباس راحتی لباس برای زمستون هم اگر به چشمت خورد بردار"

"باشه مرسی!"

یو با ذوی و شوق رفت بین قفسه ها و رگال ها رو بگرده گورن هم رفت سمت لباسهای بزرگسالان تا بتونه چیزی برای خودش دست و پا کنه

بعد از برداشتن چند تا کاپشن و لباس گرم و یکی دوتا شلوار و لباس راحتی خواست بره دنبال یو بگرده که صدای خش خش عجیبی شنید

"یو...؟"

ولی یو اونطرف مغازه بود و صداش رو نمی شنید

چیز سیاه رنگی مثل سایه از کنار دیوار رفت بین رگال لباسها 

گورن نفسش رو حبس کرد

قلبش داشت مثل گنجیشک تند تند می زد ولی همین که خواست دستشو ببره سمت اسلحش یه نفر محکم به پشت پاهاش زد و اون رو به شکم روی زمین انداخت و شروع کرد به بستن دستاش پشت سرش

"تکون نخور تکون نخور! فقط کار خودتو سخت می کنییی!"

یه نفر دیگه اسلحه گذاشت رو سرش

گورن با نامیدی تقلا میکرد

یو دوید سمتش و وقتی اونو با اون حال دید که چند نفر گرفتنش قلبش وایستاد

"گورنننننن!"

"یووووو!! فرار کننننن!!"

گورن با تمام توانش فریاد زد

تحمل اینو نداشت که ببینه به یو آسیب می زنن حاضر بود هر بلایی می خوان سر خودش بیارن ولی به اون آسیبی نزنن

"صبر کن ببینم...گفت گورن...؟!"

اونی که داشت دستاشو می بست سرش رو برگردوند سمت خودش و یهو چشماش گرد شد

"هییی!"

گورن نفس نفس مزد و چشماش پر از ترس بود

مردی که روش نشسته بود و داشت دستاشو میبست از روش بلند شد

"هی پسر باورم نمیشه تو زنده ای!"

گورن نمی فهمید چخبره و سعی کرد با مشت بکوبه تو صورتش ولی یه نفر دستش رو محکم از پشت گرفت و چرخوند پشت سرش تا نتونه تکونش بده

"هی گورن آروم باش این ماییم!"

کسی که دستشو تاب داده بود صداش زنونه بود و برای گورنم خیلی آشنا بود

با اون یکی دستش زن ماسکشو برداشت و موهای قرمزش ریختن بیرون

"هی...چیزی نیست...آروم باش..."

"میتو...؟!"

گورن خشکش زده بود مردی که روبروش بود و سابقا اون سعی داشت دستاشو ببنده هم یکمی خندید و ماسکشو کشید پایین

"هی پسر...عجب دنیای عجیبیه مگه نه...؟ اگر کسی تا قبل امروز بهم می گفت که تو زنده ای و یه امگا هم هستی قطعا به عنوان یه دیوونه اعدامش میکردم!"

"گوشی..."

بدن گورن یهو کاملا کرخت و بی حس شد

میتو دستشو ول کرد و عوضش با مهربونی شونه اش رو لمس کرد

"ببخش اگه ترسوندیمت آخه وظیفمونه بازمانده ها رو ببریم قرارگاه و چون اغلبشون با پای خودشون نمیان مجبوریم به زور ببریمشون امیدوارم حالت خوب باشه!"

"اوه...اوه...من..."

گوشی که انگار متوجه اوج شوک گورن شده بود با لبخند بزرگتری گفت "باور کن ما هم به اندازه ی تو داریم شاخ درمیاریم که زنده ای! ولی این عالیه چون حالا می تونیم جبران کاری که برامون کردی و زندگیمونو نجات دادی رو برات انجام بدیم. من و میتو جفتمون بعد ازینکه فکر کردیم تو مردی به سازمان دنیای بعد از نابودی پیوستیم تا بتونیم بازمانده ها رو نجات بدیم...روحمونم خبر نداشت که تو زنده ای..."

"آره همینطوره...ولی الان وقت این حرفا نیست می تونیم بعد اینکه برگشتیم پایگاه حرفامونو بزنیم وگرنه باید تا صبح اینجا بشینیم!"

گوشی یکم دیگه خندید و گفت "به نظرم حتی ده روز هم برای تعریف اتفاقایی که افتاده کمه! برای همینم هست که حق با تو هست بهتره قبل تاریک شدن هوا برگردیم! بریم پسر؟ یا می خوای کولت کنم؟!"

گورن کاملا گیج و مات و مبهوت بود و کلی احساسات مختلف همزمان بهش هجوم آورده بودن و نمی دونست باید چی بگه یا چی کار کنه ولی به هر حال اونا دوستاش بودن. بهترین دوستاش بودن و با اینکه نمی دونست چخبره تو یه لحظه تصمیمش رو گرفت

"باشه...بریم...اما یو هم باید باهام بیاد"

Chapter 4: شهر

Summary:

شینیا لبخند دیگه ای زد و گفت: هی گورن نگران نباش ما نمی خوایم به تو یا یو آسیبی بزنیم این فقط یه چک آپ کلی و اولیه هست تا بفهمیم شرایط بدنیتون در دنیای بیرون چقدر بوده و چقدر آسیب دیدین و خوب دکتری که باید یو رو معاینه کنه با دکتر تو که برای بزرگسالان هست فرق داره! چون قاعدتا آزمایش ها و چک آپ هایی که باید روتون انجام بشن فرق دارن! حالا ممکنه لطفا همکاری کنی و با من بیای؟

Notes:

فصل اول آخرین نفر از ما تموم شد ولی داستان من هنوز ادامه داره امیدوارم لذت ببرین (´ ∀ ` *)

Chapter Text

گورن هنوز تو شوک بود و یو هم محکم دستش رو گرفته بود طفلک بیچاره خیلی ترسیده بود برای همینم بعد ازینکه پیش گورن برگشت حتی یک دقیقه هم حاضر نبود دستش رو ول کنه و دو دستی بهش چسبیده بود

اون دو نفر همراه گوشی و میتو به سمت ماشینی که باهاش اومده بودن رفتن میتو کوله ای که همراهش داست به علاوه ی کوله ی گورن رو گذاشت صندوق عقب و گوشی هم اون هارو به سمت داخل ماشین هدایت کرد

"خیلی خب اینجا جاتون امنه دیگه راحت باشین حدودا نیم ساعت چهل دقیقه ای باید تو راه باشیم تا برسیم به پایگاه اول"

این رو گفت و بعدش خودش و میتو سوار صندلی جلو شدن

گورن یکهو که انگار از شوک دراومده بود گفت: هی من--من تو پناهگاهم وسایلی دارم که باید بردارم

گوشی جواب داد: پناهگاه؟ نزدیک اینجاست؟

گورن: پیاده بریم یکساعتی تو راهیم تا برسیم آخه حومه ی شهره

گوشی: حومه ی شهر؟ فکر نکنم از بین اینهمه خرابی کار راحتی باشه با ماشین خودمونو برسونیم اونجا الانم که هوا داره تاریک میشه بهتره زودتر برگردیم پایگاه من یکسری از افرادمو فردا صبح اول وقت می فرستم هر چی چیز میز داری برگردونن برات!

گورن: افرادت برای همچین کاری میرن؟ فکر نکنم قبول کنن

گوشی: نگران نباش! اگر آدم عادی و بی کس و کاری بودی که این اطراف در حال گشتن بود و دستگیریش می کردیم برامون مهم نبود ولی تو فرق داری رفیق! هر کاری لازم باشه برات میکنم تا راحت باشی!

میتو: آره نیازی نیست خودتو درگیر اینجور چیزا کنی بسپارش به ما حلش می کنیم برات!

گورن یکم معذب بود که کسی کاراشو براش انجام بده هر چی نباشه سالها بود کسی ازش مراقبت نکرده بود ولی خب چاره دیگه ایم نداشت چون حق با گوشی بود هم هوا داشت تاریک میشد هم با ماشین عمرا میشد تا اونجا رفت پس بهتر بود به حرف دوستاش اعتماد کنه

گورن: شما هی میگین پایگاه، ولی مگه قرار نیست بریم شهری که گفتین برای انسان هاست؟

میتو: چرا میریم اونجا ولی بارگیری برای سفر هوایی به شهر ۱۰ روز دیگه انجام میشه بعدش این منطقه رو تخلیه میکنیم پسر تو واقعا خوش شانسی که ماها پیدات کردیم وگرنه بارگیری انجام شده بود و دیگه هیچوقت هم رو نمی دیدیم!

گورن: منظورتون از بارگیری دیگه چیه؟

گوشی: فکر کنم بهتر باشه وقتی رسیدیم پایگاه و یکم استراحت کردی همه چی رو بهت بگیم الان می ترسم بین توضیح دادنم از خستگی بیهوش شی!

حق با گوشی بود گورن خیلی خسته بود و یو هم چند لحظه پیش کنارش خوابش برده بود درحالیکه هنوزم داشت دستشو محکم فشار میداد برای همینم تصمیم گرفت بیخیال شه و بگیره بخوابه

دقیقا نفهمید چقدر طول کشید ولی وقتی که گوشی آروم بازوش رو تکون داد تا بیدارش کنه هوا کاملا تاریک بود و فقط نور چراغای پایگاه اونجا رو روشن نگه داشته بود

گورن یو رو هم به آرومی بیدار کرد و اون دوتا همراه گوشی و میتو به سمت داخل پایگاه رفتن

اطراف پایگاه پر بود از مامور وسرباز تفنگ به دست کلی هم اسلحه و مواد منفجره گوشه و کنار دیده میشد

وقتی که رفتن داخل یه مامور دیگه همشون رو با یه لیزر دستی از سر تا پا چک کرد بعد بهشون اجازه ی ورود داد

گورن: اون برای چی بود؟

گوشی: می خواست چک کنه ببینه آلودگی به قارچ داره لباسامون با نه

گورن: با اون لیزر می فهمید؟

گوشی: آره این دستگاه ها رو خانواده ی هیراگی می سازن یه دختر نابغه دارن به اسم ماهیرو که مغز متفکر همشونه رئیس و هماهنگ کننده رئیس کورتو هست شینوا، خواهر ماهیرو که تقریبا هم سن و سالای یوعه هم خیلی باهوشه و تازگیا شده دستیار خواهر بزرگترش شینیا سان که الان داریم میریم دیدنش مسئول نیروهای انسانی و محافظت از پایگاه هاست و کلا خیلی آدم خفن و مهمیه بعدش سیشیرو هست که یه جورایی زیردست شینیاست ولی هیچوقت زیربار نمیره اما نهایتا وقتی اتفاقی بیافته غلام حلقه به گوش اونه چون خودش هیچکاری بلد نیست تنهایی انجام بده و در آخر هم که رئیس کل خونواده که حتی کورتو هم باید به اون جواب بده تنری هیراگی هست که پدر همشونه این خانواده جز آخرین خانواده های بازمانده ی بزرگ ارتش بودن که بعد از نابودی اختیارات ارتش و قوانین رو بدست گرفتن بدون اونا همین مقدار کم از بشریت هم باقی نمی موند شبی که تو مارو نجات دادی ولی بعدش خودت پرت شدی پایین دره افراد اونا بودن که مارو پیدا کردن و آوردن اینجا ما بهشون راجب تو گفتیم ولی سراغتو نگرفتن چون فکر می کردن صددرصد مردی و اونقدری وقت نداشتن بخوان وقتشونو سر چیزی که اینقدر شانسش کمه تلف کنن برای همینم--

گورن: اوه باشه باشه چقدر گفتی گوشی سرم رفت!

میتو شروع کرد به خندیدن و گوشی غرغر کرد حتی خود گورن هم یه پوزخندی زد اما یهو یه صدای محکم و نترس همشونو میخکوب کرد: عجب گروه دوستانه ی جالبی! گوشی وقتی بهم بیسیم زدی گفتی یکی از دوستای قدیمیتو که زندگیتو نجات داده رو پیدا کردی فکر کردم داری شوخی میکنی ولی ببین چقدر دنیا کوچیکه ها!

گوشی و میتو باهم: سرهنگ شینیا!

گورن به شینیایی که گوشی چند لحظه پیش داشت توصیفش میکرد نگاهی انداخت

چشمای آبی موهای سفید به رنگ برف قد تقریبا همسان خودش هر چند انگار یکم بلند تر میزد، یه بدن ورزیده و آموزش دیده و خلاصه حسابی جذاب 

گورننمی دونست از ترسه یا از هیجان یا کلا ازینکه داره یه آدم به این خوشگلی رو بعد از اینهمه سال می بینیه یا شایدم همش! ولی حس کرد قلبش داره محکم تو سینه اش می کوبه و بدنش یکمی میلرزه

شینیا: خوب پس شما تازه واردهای جدید هستین! خیلی خوش اومدین واقعا خوش شانس بودین قبل بارگیری پیداتون کردیم! من سرهنگ شینیا مسئول اینجا هستم و شما؟

گورن با کمی من من گفت: آه من--من گورن هستم

با شنیدن صدا و اسم گورن شینیا لبخندی زد: اسم قشنگی داری---و یه امگا درسته؟

گورن یکمی این پا اون پا کرد و سرشو برای تایید تکون داد

شینیا خنده ای کرد و ادامه داد: از آشنایی باهات خوشبختم گورن! چند وقته تو و پسرت بیرون تنهایین؟

گورن یکهو تا بناگوش سرخ شد: یو--یو پسرم نیست! من اونو دو هفته پیش پیداش کردم!

شینیا چشماش از تعجب گرد شد: جدی میگی؟ آخه خیلی شبیهته فکر کردم پسرته!

گورن اخم کرد و شینیا که به نظرش قیافه ی سرخ و اخموی گورن حسابی کیوت بود شروع کرد ریز ریز خندیدن: متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم! با این حال خوشحالم شما دوتا حالتون خوبه و الان اینجایین!

گورن اخماشو باز کرد و با خجالت سرش رو تکون داد و با یه صدای آروم ازش تشکر کرد

شینیا واقعا دوست داشت لپاشو بگیره و بکشه خیلی وقت بود همچین آدم کیوتی ندیده بود یکم دیگه خنده کرد و بعد برگشت رو به گوشی و میتو گفت: باید ببریمش برای چک آپ شما دوتا برین گزارشتون رو پر کنین و تحویل بدین من و میتسوبا هم این دو نفر رو میبریم 

میتو: قربان لازم نیست شما زحمت بکشین--

شینیا: این دو نفر بعد از حدود ۸ ماه اولین ورودی های جدید هستن باید حسابی ازشون استقبال کنیم! من گورن رو میبرم میتسوبا هم یو کوچولو رو میبره

میتسوبا که یه دختر مو طلایی و تقریبا هم سن و سال یو بود از پشت سر شینیا اومد بیرون و دستش رو به سمت یو دراز کرد اما یو خودش رو محکم تر به گورن چسبوند و گورن هم ناخودآگاه اون یک دستش رو هم دور یو حلقه کرد

شینیا لبخند دیگه ای زد و گفت: هی گورن نگران نباش ما نمی خوایم به تو یا یو آسیبی بزنیم این فقط یه چک آپ کلی و اولیه هست تا بفهمیم شرایط بدنیتون در دنیای بیرون چقدر بوده و چقدر آسیب دیدین و خوب دکتری که باید یو رو معاینه کنه با دکتر تو که برای بزرگسالان هست فرق داره! چون قاعدتا آزمایش ها و چک آپ هایی که باید روتون انجام بشن فرق دارن! حالا ممکنه لطفا همکاری کنی و با من بیای؟

شینیا دستش رو به سمت گورن دراز کرد گورن نگاهی آمیخته با ترس و نگرانی و بی اعتمادی به اون دست انداخت بعد با یو و نیم نگاهی هم به میتو و گوشی که اون ها هم با لبخند تشویقش می کردن همکاری کنه و نهایتا مجاب شد تا یو رو به دست دختر موطلایی بسپاره و بعدش هم خودش دست شینیا رو با کلی تشویش و بی اعتمادی گرفت

شینیا لبخندی زد و پشت دستش رو مودبانه بوسید: آفرین! حالا لطفا بیا بریم

و اینجوری بود که شینیا گورن رو به آرومی به یک سمت و میتسوبا هم یو رو به یک سمت دیگه هدایت کردن

Chapter 5: انسانها

Summary:

شینیا دستش رو روی شونه ی گورن گذاشت و به آرومی فشارش داد
شینیا: چیزی نیست فقط یه آزمایش خون ساده است لطفا آروم باش و دراز بکش من کنارت می مونم باشه؟
گورن به همه کس و همه چیز بی اعتماد بود و بدنش کمی می لرزید ولی فرمون های شینیا که بوی شکلات داغ وانیلی میداد بیشتر ازون چیزی که فکرش رو می کرد براش آرام بخش بود

Notes:

سلام دوباره به همگی! امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید این هم از قسمت بعدی امیدوارم لذت ببرید (@^◡^)

Chapter Text

دقیقا بعد از جدا شدن از یو بود که گورن احساس کرد شدیدا کار احمقانه ای کرده

بدنش شروع کرد به لرزیدن و نفسش هم تند شده بود قلبش به شدت داشت تو سینه اش می کوبید و حس کرد چشماش داغ شدن و حس کرد الان میافته زمین اما درست تو همون لحظه بود که دست قدرتمندی روی بازوش که با مهربونی داشت فشارش میداد توجهش رو جلب کرد ولی بازم داشت میلرزید

شینیا با چشمای نگران بهش نگاه کرد و گفت: هی گورن هیی! آروم باش! چیزی نیست ما نمی خوایم بهتون آسیب بزنیم!

شینیا سعی کرد از مهربانانه ترین لحن و تن صداش استفاده کنه ولی امگای بیچاره هنوزم داشت مثل بید می لرزید و تازه اشک هاشم شروع کرده بود ریختن، نفس هاش بریده بریده شده بودن

شینیا بالافاصله فهمید که گورن دچار حمله ی پنیک و ترس شدید شده سریع اون رو به نزدیک ترین صندلی رسوند و اونو نشوند و خودشم کنارش نشست و با کمی مکث اون رو بغل کرد و شروع کرد به ماساژ دادن پشت و شونه هاش و با صدای آرومش شروع کرد به آهنگ بیکلام خوندن و اونقدر ادامه داد تا نهایتا بدن ظریف و نحیف امگا آروم گرفت و نفس هاش به حال عادی برگشتن

شینیا خیلی کنجکاو بود بعد از سالها یک امگا رو بو کنه و با اینکه بوی گورن رو خیلی راحت از چند متری تشخیص داد ولی خیلی دوست داشت از نزدیک بوش کنه اما فکرشم نمی‌کرد اینقدر زود به خواسته اش برسه

گورن بوی درخت خیس و نم خورده ی باغ پرتقال و شکوفه هاش رو میداد بویی که شینیا به راحتی می تونست دیوونش بشه و تا سالهای سال بخواد درش نفس بکشه

گورن تکون کمی خورد و شینیا متوجه شد که بیش از حد نگهش داشته و به آرومی اونو از خودش جدا کرد به چشمهای کریستالی بنفش رنگ و خیسش نگاه کرد و قبل ازینکه گورن کاری کنه شروع کرد به پاک کردن اشک هاش

گورن با چشمهایی سرشار از تعجب و گیجی بهش نگاه میکرد طفلک بیچاره معلوم بود مدتهاست کسی ازش مراقبت نکرده و بهش محبت نکرده برای همینم با کوچکترین تماس فیزیکی ای می تونست یا دچار پنیک شدید بشه یا وابستگی عاطفی که شینیا نمی دونست باید چی کار کنه اما یه چیز رو می دونست اونم اینکه هیچجوره دلش نمی خواست بذاره کسی این امضای کوچولوی کیوت رو که تازه ده دقیقه بود دیده بود رو اذیت کنه برای همین بعد پاک کردن اشکهاش مهربون ترین لبخندی رو که می تونست زد و سعی کرد با یک تن صدای خیلی ملایم باهاش حرف بزنه: هی گورن...چیزی نیست اینجا جات امنه، من نمی ذارم هیچکس بهت آسیبی بزنه نه به تو نه به یو کوچولو باشه؟ من خودم شخصا کنارت می مونم تا آزمایشاتی که میخوان ازت بگیرن تموم شه و کسی نتونه اذیتت کنه باشه؟ حالا لطفا آروم باشه و بسپارش با من باشه؟

گورن گیج و خسته بود ذهنش کار نمی‌کرد ترسیده بود و نمی دونست اعتماد کردن به این آدمایی که تازه دیدتشون کار درستی هست یا نه اما فقط می دونست بوی شکلات داغ وانیلی ای که شینیا از خودش ساطع می‌کرد بهترین و آرامش بخش ترین بویی بود که تا به حال شنیده بود و گورن از همون لحظه ای که شینیا بغلش کرد به شدت نسبت بهش ادیکت شده بود

اون دیگه تحمل اونهمه خستگی و فشار و ذهن مشغولی رو نداشت فقط دلش می‌خواست تو تن شینیا بخوابه و تا خود صبح اون بو رو استشمام کنه برای همین هم با اینکه تمام عقل و ذهنش شرش فریاد می زدند که کارش احمقانه است تصمیم گرفت برای یک بار تو زندگی اش هم که شده بیخیال همه چیز شه و بذاره سرنوشت هرجور میخواد باهاش بازی کنه تا یا اون رو نجات بده یا به سمت مرگ ببرتش برای همین بود که چشم‌هاشو بست و سرش رو روی سینه ی شینیا گذاشت و بالافاصله تاریکی و خواب اون رو در برگرفت

____________________

گورن نمی دونست چقدر گذشته ولی وقتی بیدار شد تودش رو داخل یه تخت گرم و نرم پیدا کرد درحالیکه هوا کاملا تاریک شده بود

تختش اونقدر نرم بود که دلش نمی خواست حتی سرش رو بلند کنه ولی صدای تق تق آرومی به در نهایتا مجبورش کرد سرش رو بلند کنه: بله..؟

صداش ضعیف بود و حتی خودش هم به سختی اون رو شنید اما کسی که پشت در بود انگار  گوش های تیزی داشت

در به آرومی باز شد و شینیا با یه سینی قهوه و یه ظرف پنکیک اومد داخل

گورن اولش یکم گیج و منگ بهش نگاه کرد و بعد یهو انگار برق گرفته باشتش از جاش پرید

گورن: ه...هییی! اینجا چه خبره؟ من کجام؟ چه اتفاقی افتاد؟

شینیا با دیدن قیافه ی سرخ، گیج و بینهایت کیوت گورن میخواست از خنده غش کنه

شینیا: هاهاهاها! اوه گورن! انگار حالت خوب شده!

شینیا سینی رو روی میز عسلی کوچیک کنار تخت گذاشت و خودش کنار گورن نشست

شینیا: بهتری؟

گورن: هاه؟

شینیا خنده ی ریزی کرد و دستش رو گذاشت رو پیشونی گورن

شینیا: تبت که پایین اومده خداروشکر 

گورن: تب؟

شینیا: آره یهو حسابی تب کردی! پزشکا نگران بودن که نکنه یه وقت مبتلا شدی! ولی خداروشکر فهمیدیم فقط از خستگی و فشار روانی زیادی بدنت دچار کمبود شدید انرژی شده البته در اینکه هم تو هم یو حسابی سوءتغذیه دارین هم شکی نیست از امروز باید حسابی تا می تونین غذا بخورین تا دوباره مثل روز اول سالم و سلامت شین!

گورن که انگار یهو دوزاریش افتاده بود با نگرانی پرسید: من...من از هوش رفتم؟ یو چی شد؟ حالش خوبه؟ اون کجاست؟

شینیا: هی هی هیییی! آروم باش! آره فِینت کردی و سریع بردیمت پیش تیم پزشکی و اونا تشخیصشون خستگی بیش از حد و افت قند خون شدید بود که بعد از ازمایشات هم متوجه کم خونی شدید و سوءتغذیه ات شدیم یو هم بعد از گذروندن آزمایشاتش و یه دوش حسابی گرفتن و غذا خوردن رفت گرفت خوابید بهش نگفتیم تو از حال رفتی تا بیشتر ازین نگران نشه اونم دیگه کم کم باید بیدار شه!

گورن: اوه...آه...که اینطور...

گورن یکم سرخ و سفید شد و با خجالت گفت: ممنونم ازینکه کمکمون کردین

شینیا دوباره ریز ریز خندید و موهای گورن رو که روی  چشماش ریخته بودن رو کشید پشت گوشش

شینیا: خواهش میکنم وظیفمون هست بهت که گفتم قصد نداریم بهت آسیب بزنیم!

گورن که انگار هم حسابی خجالت کشیده بود و هم یکم عذاب وجدان گرفته بود سرشو انداخت پایین و سرشو تکون داد

شینیا دیگه واقعا می خواست لپاشو محکم بگیره بکشه اما به زور جلوی خودش رو گرفت

شینیا: الان لطفا این میان وعده ای که میتو برات درست کرده رو بخور اون و گوشی خیلی نگرانت بودن

گورن یهو حس کرد حسابی ضعف داره و برای همین بدون توجه به شینیا سینی رو برداشت گذاشت رو پاش و بدون یک لحظه وقت تلف کردن شروع کردن به خوردن قهوه و پنکیکش

سالهای سال بود که چنین مزه ی بهشتی ای رو نچشیده بود برای همینم نمی دونست چجور باید بخوره اولین لقمه رو که گذاشت داخل دهنش از شدت خوشحالی و خوشمزگی می خواست گریه کنه

شینیا لبخند غمگینی به صحنه ی روبروش زد و با دستش شروع به ماساژ دادن پشت امگای بیچاره کرد

شینیا می دونست که گورن هم قطعا گذشته ی سختی داشتی و تلخی های زیادی رو چشیده و این دقیقا همون دلیلی بود که بیشتر از هر چیز دیگه ای میخواست ازون کوچولو محافظت کنه

بعد ازینکه گورن غذاش رو تموم کرد دستش رو روی شکمش که برای اولین بار بعد از مدتها پر شده بود گذاشت و آهی کشید

شینیا: سیر شدی؟

گورن یهو متوجه دست شینیا رو پشتش شد و سرخ شد و با  خجالت سرش رو تکون داد

شینیا خنده ای کرد و سینی رو از روی پاش برداشت

شینیا: اون در کنار اتاقت یه حموم و دستشویی خصوصی داره یه دست لباس تمیز برات گذاشتم کنار  تا موقعی که بری یه دوش بگیری منم میرم یو رو بیدار کنم جفتتون تقریبا یا روز کامل هست که خوابیدین! بعد اینکه اومدی بیرون میام دنبالت تا بریم پایگاه رو نشونت بدم خوبه؟

گورن: اوه...اممم...آره خوبه خیلی عالیه ممنونم..ولی...

شینیا اخمی کرد: ولی چی؟

گورن: ولی میگم...منظورم اینکه شما با تمام تازه واردها همینیدر مهربون و خوش برخوردید؟

شینیا یهو از خنده سرش رفت عقب و گفت: اوه عزیزم! میشه گفت آره! آخه اولا شما دو نفر بعد از ماه هااا اولین کسایی هستین که پیدا شدین ما دیگه فکر نمی کردیم  کسی تو این منطقه زنده مونده باشه دوما از بین اونهایی هم که اومدن اولین امگایی هستی که وارد اینجا شده!

گورن که انگار جا خورده بود گفت: اوه واقعا...؟ یعنی تا الان اگر تازه واردی می اومد آلفا بود؟

شینیا سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: آره همینطوره

بعدش لبخند غمگینی زد و ادامه داد: به علاوه شما اولین کسایی هستین که واقعا با وضع خیلی بد جسمی ای رسیدین اینجا معلومه جفتتون خیلی سختی کشیدین

گورن سرش رو انداخت پایین و به دستهاش نگاه کرد و شونه هاش رو انداخت بالا

شینیا دوباره لبخند مهربونی زد و دست گورن رو گرفت و با مهربونی پشتش رو بوسید که باعث شد گورن دو برابر قبلش سرخ شه

شینیا: من دیگه میرم تا تو بتونی با خیال راحت حموم کنی وقتی کارت تموم شد فقط کافیه دکمه ی این چراغ خواب کنار تختت رو بزنی تا من و یو بیایم پیشت چیزی لازم داشتی میوتونی ازین گوشی تلفن استفاده کنی سه تا شماره روش سیو هست اگر عدد یک و بگیری مستقیم به من وصل میشی شماره ی دو به اتاق یو و شماره ی سه به گوشی و میتو وصل میشن خوبه؟

گورن لبخندی زد و ازش تشکر کرد تا اینجوری شینیا با یه هاله ی سرخ روی صورتش از اتاق بره بیرون

Chapter 6: آرامش

Summary:

گورن: در ازای همه ی این چیزها...شما ازم چی میخواین..؟

دکتر مکثی کرد و بعد دوباره لبخندی زد و گفت: ما فقط میخوایم نسل بشریت رو ادامه بدیم همین

Notes:

یکم زودتر اینبار اومدم امیدوارم خوشحال شین! ممنون ازینکه داستان رو دنبال میکنید اگر خواستید ممنون میشم کامنت بذارید ولی حتما به خاطر داشته باشین کامنت فارسی باشه وگرنه مجبورم یا کامنت رو حذف کنم یا در صورت تکرار کاربر رو بلاک کنم که اصلا دوست ندارم این رو پس لطفا در صورتیکه دلتون میخواست کامنت بذارین حتما به این نکته توجه کنین😉

Chapter Text

گورن از لحظه ای که پاش رو گذاشت داخل حموم نتونست جلوی چشم هاش رو که داشتن از تعجب از کاسشون درمیومدن رو بگیره

یه حموم کاملا مجهز با یه وان تمیز داخلش و آب گرممم!

گورن وقتی دید اونجا آب گرم داره حس کرد میخواد از خوشحالی گریه کنه حتی یه لحظه بغضشم ترکید ولی با دستش جلوی دهنش رو گرفت

شامپو حوله ی تمیز و نرم لباس های فوقالعاده تمیزی که مدتها بود نپوشیده بود عطر و..‌.

اینها همه چیزهای ساده ای بودن که گورن مدتها بود ازشون بی بهره بود وقتی وان رو تا نصفه از آب گرم پر کرد و نشست داخلش حس کرد میتونه تا ابد همونجا بخوابه و ازش لذت ببره

وقتی که خوب خودش رو تمیز شست و با حوله خودش رو خشک کرد، لباس هایی که شینیا براش گذاشته بود رو پوشید

یه پولیوور شیری رنگ یقه گرد بود که تقریبا یکم براش بزرگ بود و باعث می‌شد درش احساس راحتی داشته باشه همراه با یه شلوار دم پا گشاد مشکی و یه جفت کفش راحتی بدون بند

بعد از پوشیدن لباس هاش جلوی آینه ی داخل اتاقش وایستاد تا خودش رو نگاه کنه 

بار اول بعد از مدتها بود که میدید اینقدر زیبا شده هر چند که پوستش به خاطر آفتاب و کمبود مواد غذایی و آب چندان پوست سالم و سرحالی به حساب نمیومد ولی باز هم فقط یه حمام ساده و یه دست رخت و لباس تمیز باعث شده بود کلی فرق کنه

تو حال و هوای خودش بود که یهو یه نفر در اتاقش رو زد

گورن: بله؟

صدای پشت در که انگار متعلق به یه مرد میانسال بود جواب داد: من دکتر نیشیمورا هستم. میتونم بیام داخل؟

گورن کا انگار یکم دستپاچه و عصبی شده بود با مِن مِن جواب داد: آه اوه بل...بله بفرمایید 

براش عجیب بود چرا باید دکتر بیاد پیشش

در اتاق به آرومی باز شد و همونطور که از صداش برمیومد یه  مرد میانسال عینکی با قد متوسط ۱۷۵ اومد داخل

دکتر لبخندی زد و گفت: به نظر سرحالتر میای حالت چطوره؟

گورن که هنوز عصبی بود و یکمم خجالت کشیده بود گفت: اوه...اممم...ممنونم

دکتر خنده ای کرد و گفت: میتونم بشینم؟

گورن: اههه بل...بله البته!!

دکتر به آرومی در رو پشت سرش بست و اومد داخل روی یکی از صندلی های اتاق نشست و بعد با دستش به گورن اشاره کرد تا اون هم روی صندلی روبروش بشینه

گورن با یکم شک و تردید و ترس اومد روبروش نشست 

دکتر: ازینکه سرزده اومدم دیدنت عذرمیخوام ولی خواستم قبل ازینکه بری پیش بقیه یه ملاقات خصوصی باهات داشته باشم قبل از هر چیزی خودم رو معرفی میکنم من دکتر نیشیمورا هستم مسئول سلامت و رئیس پزشک‌ها و پرستارهای اینجا وقتی که تو رو بیهوش و پنیک آوردنت درمانگاه این من بودم که معاینه ات کردم و بهت سرم تزریق کردم تا انرژیت رو بدست بیاری

گورن که یکم خجالت زده شده بود گفت: اوه...من...من نمیدونستم...خیلی ازتون ممنونم بابت کمکتون

دکتر لبخندی زد و گفت: اوه اصلا نیازی به تشکر نیست وظیفم بود! الان در چه حالی بهتری؟

گورن شونه هاش رو انداخت بالا و گفت: آره حس بهتری دارم فقط یکم گرسنه ام

دکتر: طبیعی هست خیلی وقته چیزی نخوردی و از وقتی هم اومدی اینجا فشار روانی روت زیاد بوده بالافاصله بعد از صحبت هامون میتونی بری سالن غذاخوری و دلی از عزا دربیاری!

گورن لبخند خجالت زده ای زد و با سرش تایید کرد

دکتر: دلیل اینکه من اومدم اینجا تا خصوصی باهات صحبت کنم راجب شرایط فیزیکی بدنت به عنوان یک امگا هست میدونم شاید برات راحت نباشه اما به عنوان پزشکت لطفا بهم اعتماد کن و به سوالاتم با دقت و صحیح جواب بده باشه؟

گورن حالا بیشتر از قبل هم عصبی شده بود اما سعی کرد خودش رو آروم نگه داره و تایید کرد

دکتر: خب اولا بگو ببینم چند سالگی بدنت به عنوان یه امگا پرزنت کرد؟

گورن کمی فکر کرد و گفت: ۱۶ سالگی

دکتر: پس ۴ سالی هست درسته؟ با توجه به اینکه الان باید ۲۰ ساله باشی

گورن: بله همینطوره

دکتر: در این مدت چطور هیت خودت رو کنترل میکردی؟ پارتنر داشتی یا از قرص ها استفاده میکردی؟

گورن خیلی خجالت می‌کشید ولی میدونست برای سلامتی خودش لازمه: قرص استفاده می‌کردم...

دکتر: اینهمه سال فقط از قرص استفاده میکردی؟ و اونوقت هیچوقت هم تموم نشدن؟

گورن: پدر من یک پزشک بود به محض اینکه فهمید دارم به یک امگا تغییر پیدا میکنم تا میتونست ازین قرصها برام جور کرد و مکان‌هایی رو هم که میتونستم ازشون پیدا کنم بهم یاد داد

دکتر: پدرت؟ چقدر جالب پس همکار هم هستیم! پدرت الان کجاست؟

گورن یهو سکوت کرد و سرش رو انداخت پایین بدنش داغ شد و حس کرد الانه که اشکهای بریزه

دکتر که انگار فهمیده بود حرف اشتباهی زده سریع حرفش رو پس گرفت و دستش رو روی شونه ی گورن گذاشت تا آرومش کنه:هی پسرم، ازت عذرمیخوام. نباید اینطور بی پروا ازت سوال میکردم

گورن چند تا نفش عمیق کشید و سرش رو آورد بالا و لبخندی زد: نه نه چیزی نیست من...من فقط...

دکتر: هیشش...آروم باش چیزی نیست چیزی نیست میخوای صحبتمون رو برای چند دقیقه متوقف کنیم تا حالت جا بیاد؟

گورن: اوه نه...نه من خوبم ممنون

دلش نمی‌خواست بیشتر ازین خودش رو پیش بقیه ضعیف نشون بده به اندازه ی کافی اون غش کردن اولش باعث چنین برداشتی بین بقیه شده بود

دکتر لبخندی زد و دستش رو از روی شونه اش برداشت و دوباره صاف روی صندلی نشست: خیلی خب پس ادامه میدیم، پس گفتی که تا به حال رابطه ی جنسی نداشتی درسته؟

گورن یکم رنگش پرید ولی سریع خود رو کنترل کرد و گفت: ن..نه...نداشتم...

دکتر انگار فهمید یه جای کار می لنگه ولی حس کرد الان وقتش نیست که اون رو وادار به حرف زدن کنه

دکتر: هوم اوکی..چیزی که گفتی با ازمایشاتت هم جور درمیاد متاسفانه اینهمه سال استفاده ازون قرصها به کبدت آسیب زده پسرم 

گورن کاملا شوکه شد و رنگش پرید: چ...چی...؟

دکتر: تا به حال احساس ضعف و بی حالی شدید داشتی؟ یا اینکه یهو بیافتی زمین و پاهات کار نکنن؟

گورن یکم فکر کرد و گفت: فقط...فقط چند باری اینجوری میشدم...اما...اما فکر نمیکردم که...

دکتر: نه نه نگران نباش وضعیتت وخیم نیست اما با این حال به کبد و اعصابت آسیب وارد شده که اگر همینطور به مصرف مداوم اون قرص ها ادامه بدی دیگه نمیشه یک آسیب جزئی اون رو محسوب کرد و ممکنه برات گرون تموم بشه..

گورن: خب...خب الان میگید یعنی باید چی کار کنم؟

دکتر: خب ساده ترین راه حل اینکه یک مِیت برای خودت پیدا کنی!

گورن یهو مثل گوجه فرنگی کاملا سرخ شد: چ...چیییی؟؟

دکتر خنده ای کرد و گفت: نگران نباش نگران نباش! مجبورت نمی‌کنیم هرچند که بهترین راه حل هست! اما یه راه دومیم هست

گورن نفس راحتی کشید و گفت: اوه خب خداروشکر..حالا اون راه چی هست؟ 

دکتر گفت: با تشکر از ماهیرو ساما یک دستگاه اختراع کردن مخصوص امگاهایی که نباید قرص مصرف کنن یک‌جور محفظه ی کوچیک تخت مانند هست که باید موقع شروع هیت بری داخلش دراز بکشی تا روزی که هیت تموم بشه

گورن که انگار حسابی تعجب کرده بود پرسید: اون دیگه چجور دستگاهیه؟

دکتر: به نظرم بهتره وقتی برگشتیم به شهر خودت با چشمای خودت ببینیش اینجوری برات راحت تر هست ولی بدون اون دستگاه فرمون های مشابه آلفا رو تولید میکنه و باعث میشه دوره ی هیت بدون دخالت خارجی و یا استفاده از قرصها و به صورت کاملا طبیعی رد بشه خلاصه بگم حسابی سیف هست و هیچجور مشکلی پیش نمیاره و البته تعدا دستگاه ها زیاد نیست ولی چون تو یه مورد خاص هستی برات یکیش رو از الان رزرو کردیم! فقط لطفا بهم بگو آخرین دوره ی هیتت کی بوده تا بتونم زمان بندی برای هیت بعدی ات رو واست آماده سازی کنم

گورن: اوه یه دیقه صبر کنید...من یه مورد خاص هستم؟ چرا؟

دکتر لبخندی زد و عینکش رو داد بالا: پسرم تو اولین امگایی هستی که بعد از سالها در این مناطق زندگی کرده و زنده بیرون اومده خون و ژن تو از قدرتمندترین و سازگارترین نوعی هست که تا به حال دیدم در این فاجعه ای که رخ داد امگاها آسیب پذیرترین قشر بودند و تعداد خیلی کمی ازشون باقی مونده و حالا پیدا شدن یکی بعد اینهمه سال و با پیشینه ی درازی مثل تو واقعا فوقالعاده است! پ معلومه که تو خاصی! ما ازت حسابی مراقبت میکنیم نگران نباش!

گورن تو دلش با خودش گفت پس دلیل اینهمه رسیدن بهش این بوده اما به زبون نیاورد و فقط سرش رو برای تایید تکون داد

دکتر: خب نگفتی آخرین هیتت کی بود؟

گورن یکم دیگه سرخ شد و با صدای آروم و خجالت زده ای گفت: حدودا یک ماه پیش..

دکتر: خب پس هنوز وقت زیاد داریم دوره هات سه ماهه هستن دیگه درسته؟

گورن تایید کرد

دکتر: خب پس جای نگرانی نیست هفته ی دیگه منتقل میکنیم شهر و اونجا میتونی در کمال آرامش زندگی کنی! سوالهای من دیگه تموم شدن اگر تو با من کاری نداری یا سوالی ازم نداری که من برم؟

گورن: سوال که نه اما...

دکتر: اما؟

گورن: در ازای همه ی این چیزها...شما ازم چی میخواین..؟

دکتر مکثی کرد و بعد دوباره لبخندی زد و گفت: ما فقط میخوایم نسل بشریت رو ادامه بدیم همین

بعد از جاش بلند شد و رفت سمت در: مراقب خودت باش گورن و اگر با من کاری داشتی داخل مطبم هستم از نگهبانا بپرسی راهنماییت میکنن! به زودی بازم می بینمت! تا بعد!

بعد از رفتنش گورن در حالیکه روی صندلی نشسته بود دستشهاش رو بهم فشرد و لبش رو گاز گرفت

دعا دعا می‌کرد که به دردسر نیافتاده باشه...

Chapter 7: چهره های آشنا و ناآشنا

Summary:

شینیا پشت سرش به دلایلی شروع کرد به خندیدن و گفت: خب انگار همه حالشون حسابی خوبه! حالا که جمعمون جمعه بهتره معرفیت کنیم ها؟

گورن:نه صبر ک...!

شینیا: دوستان همرزمان! تازه وارد جدیدمون اینجاست!!

و اینجوری بود که همه ی نگاه ها یک راست روی گورن زوم شد

Notes:

سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه! با قسمت بعدی درخدمتتون هستم امیدوارم مثل همیشه لذت ببرید!
یکسری وانشات هم ایده دارم که به زودی اونها رو هم شیر میکنم امیدوارم از خوندن اونها هم لذت ببرید😉

Chapter Text

بعد ازینکه گورن از نظر روحی و عصبی به اندازه ی کافی آماده شد بالاخره تصمیم گرفت در رو باز کنه و به بقیه بپیونده.

یکم از در جمع بودن میترسید چون مدتها بود با آدمای زیادی یه جا جمع نشده بودولی خب تصمیم گرفت دلشو با دریا بزنه و بره.

بیرون اتاقش یا راهروی سفید بود.

یخ نگاه به چپ انداخت و یه نگاه به راست نمی دونست باید از کدوم سمت بره برای همین تصمیم گرفت همینجور شانسی بره سمت راست.

همینطور که جلوتر میرفت صداهایی به گوشش رسید: همون آچار پیچگوشتی رو بده من

صدای یه مرد نسبتا جوون بود

یه صدای نازک دخترونه در جوابش گفت: این؟

مرد جوون گفت: نه این آچار فرانسه است! گفتم آچار پیچگوشتی!

دختر گفت: اینا همشون شبیه همن! از کجا بدونم اینی که میگی کدومه!

گورن که کنجکاو شده بود یکم سرعتش رو زیادتر کرد

با دماغش سعی کرد خوب بود بکشه

یکیشون آلفا بود و اون یکی بوی چندان خاصی نداشت برای همین گورن احتمال میداد که یه بتاست

وقتی که بالاخره به منبع صداها رسید یه مرد جوون تقریبا هم سن و سال خودش با موهای قهوه ای و لخت دید که کنار یه ماشین نشسته بود و انگار داشت تعمیرش میکرد

کنارشم یه دختر کوچولو شاید ۱۲ ساله با موهای بلند و لخت صورتی بود

مرد جوون ناگهان گفت: اوه این چه بوی خوشی هست که میاد...

و چشمهاش بست و کمی بو کرد بعدش سرشو به سمت صاحب اون بو برگردوند

با دیدن گورن هم اون خشکش زد هم گورن

دختر مو صورتی هم سرش رو برگردوند و بعد از دیدن گورن یکم شوکه شد اما سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت: هی تو دیگه کی هستی؟ اینجا چی کار میکنی؟

گورن که به خودش اومده بود یکم دستپاچه شد و با من من گفت: آه من من...تازه اومدم اینجا و خب چیزه...

مرد جوون مو قهوه ای که گورن فهمید چشمای قهوه ای روشنی هم داره با هیجان پرید وسط حرفش و گفت: هیییی! تو همون تازه وارد هستی آره؟

گورن یکم سرخ شد و بعد سرش رو برای تایید تکون داد

مرد شروع کرد به خندیدن و رو به دختر کرد و گفت: هی کرول! ببین تصادفی اون اعجوبه ای رو دیدیم که تک و تنها تو این منطقه زندگی میکرده از آشنایی باهات خوشبختم پسر!

مرد از جاش بلند شد و دستای روغنی اش رو به لباس کاری که پوشیده بود مالید

مرد گفت: ببخشید که نمی تونم باهات دست بدم حسابی روغنی و کثیفن آخه داشتم این ماشین رو درست میکردم! خیلی به اینجا خوش اومدی!

گورن یکم لبخند زد و گفت: ممنونم

دختری که اسمش کرول بود هم بلند شد و لبخندی زد: منم از آشنایی باهاتون خوشبختم آقای..؟

گورن: اوه اوه بله ببخشید خودم رو معرفی نکردم من گورن ایچینوسه هستم

کرول: من هم کرول تپش هستم

مرد جوون: من هم کی لوک هستم! میتونی منو لوک هم صدا کنی!

گورن: آه بله یادم میمونه!

کرول: من فکر کردم شما پیش پزشک هستین، اینجا چی کار میکنین؟

گورن: آره بودم ایشون یکم پیش رفتند منم تصمیم گرفتم از اتاق بیام بیرون پیش بقیه ولی...

گورن دستی به سرش کشید

کی لوک خنده ای کرد و گفت: گم شدی آره؟

گورن یکم سرخ شد و شونه هاشو انداخت بالا

لوک: تعجبی نداره! یکم دیگه حسابی اینجا رو یاد میگیری پایگاه چندان بزرگی نیست ما هم زیاد اینجا موندگار نیستیم! کرول می تونی راه رفت به سالن عمومی رو بهش نشون بدی؟

کرول: اوه البته! ازین طرف آقای گورن!

گورن: اوه نه می تونی من رو گورن صدا کنی راحت باش!

کرول یکم سرخ شد وبی لبخند ملیحی زد و تایید کرد

گورن به سمت کی لوک برگشت و گفت: میگم اشکالی نداره شما اینجا تنها بمونید برای درست کردن ماشین؟

کی لوک خنده ای کرد و گفت: نه بابا! حالا نه که کرول هم خییلی کمک دستم بود!

کرول: هیییییی!

لوک بازم خندید

گورن لبخندی زد و گفت: با این حال اگر کمکی خواستین می تونین رو من حساب کنید

لوک و کرول که جفتشون انگار حسابی تعجب کرده بودند همزمان پرسیدن: مگه تو کار با ماشین ها رو یاد داری؟

گورن شونه هاشو انداخت بالا و گفت: آره کمابیش، پدربزرگم مهندس مکانیک بود و کارش تو تعمیر ماشین آلات و اینا خوب بود منم اغلب کنار دستش وایمیستادم برای همینم یه چیزایی بلدم

لوک که انگار دنیا رو بهش داده بودن با خوشحالی گفت: این عالیههههه! بالاخره یه نیروی کمکی واقعیییی!

کرول: هی این اصلا خنده دار نیستا!

گورن و لوک باهم خندیدند

لوک: ممنونم از پیشنهادت گورن جان! من به سرهنگ شینیا میگم اگر اجازه داد عالی میشه اگه کمک دستم باشی

گورن: منم خوشحال میشم اینجا بتونن کمکی بکنم

کرول که یکم کلافه شده بود چشماشو برگردوند و گفت: اگه تعارف تیکه پاره کردناتون تموم شد که بریم؟؟

لوک: اوه البته! بعدا میبینمت گورن جان!

گورن لبخندی زد و تایید کرد بعد همراه با کرول به سمت یه آسانسور رفتن

گورن: نمی دونستم آسانسور هم دارین

کرول: البته که دارین! ما الان طبقه ی منفی چهار هستیم بخوایم با پای پیاده بریم زانو برامون نمی مونه!

گورن چیزی نگفت و پشت سر کرول داخل آسانسور شد ولی تو دلش داشت از خودش می پرسید: منفی ۴...؟ مگه این پایگاه چند طبقه است...؟ تازه چرا اون رو آوردن این طبقه...؟

 

تو همین فکرها بود که آسانسور روی طبقه ی همکف وایستاد و اون و کرول ازش پیاده شدن

صدای همهمه میومد و انگار جمعیت نسبتا زیادی اون نزدیکی بود

بعد از رد شدن از چندتا در و پیچیدن به سمت چپ بالاخره کرول یه در بزرگ چوبی که رنگ قرمز قهوهای داشت رو باز کرد و داخل شد

صدای جمعیت ازونجا بود

گورن یکمی پشت در وایستاد

عصبی بود

دستی به سر و صورتش کشید و یه بعد از یه نفس عمیق وارد شد

سالن عادی ای بود مثل باقی سالن ها فقط یکم بزرگتر و پرنور تر بود

میزهای غذاخوری بزرگی ردیف به ردیف چیده شده بودند و جمعیت نسبتا زیادی یا نشسته بودند و در حال غذا خوردن بودن یا وایستاده بودن و داشتن حرف میزدن

گورن هیچکس رو نمیشناخت و سروصدای اون همه آدم بعد اینهمه سال گیج و عصبی اش کرده بود که یهو صدای آشنایی اونو به خودش آورد: هی گورنن! گورنننننن!!

تا به خودش اوند دستای کوچولوی یو دور کمرش حلقه شد و جست ناگهانی اش باعث شد گورن تعادلش رو از دست بده نزدیک بود بیافته که دوتا دست قوی نگهش داشتن

گورن سرش رو برد بالا تا ببینه کی جلوی زمین خوردنش رو گرفت که با چهره ی خندون شینیا که کتش رو روی شونه هاش انداخته بود و لباس سفیدش تنش بود روبرو شد: هی زیبای خفته مراقب باش!

گورن احساس کرد مثل لبو سرخ شده و سریع خودش رو جمع و جور کرد

یو که هنوز دستاش رو دور کمرش حلقه زده بود سرش رو آورد بالا و با چشمای درشت و سبزش و با یه چهره ی حسابی سرحال و خندان بهش گفت: تو کجا بودییی؟ اینجا رو از دست دادی پسررر کلی آدمای باحال اینجاست تازه یه برنامه ی شعبده بازیم اجرا کردن! کلی بچه هم سن و سالمم اینجاست  یکیشون اسمش میکاست که من باهاش دوست شدم هی میکااااا! میکااااااا!

پسری هم قد وقواره ی یو با موهای طلایی و چشمای آبی اومد سمتشان

میکا: اوه پس این آدم بزرگی هست که تو باهاش اومدی اینجا یو چان؟ واقعا یه امگاست! فکر میکردم شایعه است!

گورن حسابی دستپاچه و خجالت زده شده بود (که خودشم نمیدونست چرا!)

گورن: ه...هییی!

شینیا پشت سرش به دلایلی شروع کرد به خندیدن و گفت: خب انگار همه حالشون حسابی خوبه! حالا که جمعمون جمعه بهتره معرفیت کنیم ها؟

گورن:نه صبر ک...!

شینیا: دوستان همرزمان! تازه وارد جدیدمون اینجاست!!

و اینجوری بود که همه ی نگاه ها یک راست روی گورن زوم شد

Chapter 8: اعتماد کردن یا نکردن

Summary:

شینیا با ملایمت گردن گورن رو به یه سمت خم کرد
بدن گورن خیلی آروم شروع به لرزیدن کرد
شینیا نگاهی بهش انداخت و با دستی که پشت سر گورن بود کمی موهای رو نوازش کرد و بعد از کمی مکث سعی کرد تا جای ممکن به آرومی و با ملایمت دندونهاش رو وارد پوست خیلی نرم و حساس گردن گورن جایی که غدد هورمونیش قرار داشتند بکنه

Notes:

سلام دوباره!میدونم خیییلی دیر شد! امیدوارم ببخشید بابت وقفه ای که افتاد ولی سورپرایز دارم! این قسمت جدید که آپلود میشه یک وانشات هم تا آخر هفته منتشر میکنم امیدوارم خوشتون بیاد!

Chapter Text

گورن خیلی معذب بود

با اینکه بقیه داشتن در عین بیخیالی و آرامش و خنده غذاشون رو می خوردن اما گورن سنگینی نگاه اطرافش رو کاملا حس می‌کرد 

تمام افراد اونجا یا آلفا بودن یا بتا هیچ امگایی بینشون وجود نداشت

و گورن به شدت حس ناامنی داشت

همونطور که درحال ور رفتن با غذاش بود دستی به آرومی شونه اش رو فشار داد که باعث شد گورن از فکر و خیال بیاد بیرون و سرجاش بپره

گورن: هی...!!

وقتی سرش رو برگردوند با چهره ی کمی متعجب شینیا روبرو شد که البته خیلی زود با خنده پوشیده شد

شینیا: اوه خدای من! ببخشید ترسوندمت! آخه خیلی تو فکر و خیال بودی غذات رو هنوز دو قاشق هم ازش نخوردی!

گورن دستپاچه شد و حس کرد صورتش کاملا سرخ شده

گورن: اوه بله بله ببخشید فقط..فقط یکم...

شینیا که بالافاصله حس کرد مشکلی هست اخم هاش رو درهم کشید

شینیا: چیزی شده گورن؟

گورن یکم این پا و اون پا کرد و گفت: اممم خب میدونی.. اینجا همه...همه..

شینیا که مطلب رو گرفته بود لبخند ملایمی زد و از جاش بلند شد و دستش رو به سمت گورن دراز کرد

شینیا: افتخار میدی؟

گورن گیج شده بود ولی ناخودآگاه دست شینیا رو گرفت و بلند شد

یو که سرگرم غذا خوردن و حرف زدن با دوست تازه اش میکا شده بود متوجه بلند شدن گورن شد و با تعجب پرسید: هی کجا داری میری؟

اما قبل اینکه گورن بتونه حرفی بزنه شینیا گفت: یه چیزی هست که باید نشونش بدم یو برای همین یه مدتی مامانتو ازت قرض میگیرم اشکالی نداره؟!

یو و گورن جفتشون تا موهای کله هاشون سرخ شد و باهم دیگه گفتن: اون مامان/پسر من نیست!!!

شینیا از فرط خنده سرش رو به عقب انداخت و برای یو دست تکون داد بعد با دست دیگش که دست گورن رو گرفته بود از سالن خارج شد

گورن که هنوز سرخ بود حرفی نزد و فقط دنبال شینیا رفت

بعد از رد شدن از چندتا پیچ اینور اونور بالاخره وارد یک اتاق شدند شینیا در رو باز کرد و کنارش وایستاد و با دستش به گورن مودبانه اشاره کرد که اول اون وارد شه

گورن با کمی شک و تردید و البته تحت تاثیر رفتار جنتلمنانه ی شینیا آروم وارد شد

شینیا هم پشت سرش اومد و در رو بست و بعد کت نظامیش رو که سر شونه هاش بود رو درآورد گذاشت روی صندلی

با دستش به یکی از صندلی ها اشاره کرد و گفت: لطف بشین و راحت باش! اینجا کسی بدون اجازه ی من وارد نمیشه

گورن سرش رو تکون داد و روی صندلی نشست

شینیا: اینجا دفتر شخصی منه یه اتاق خواب کوچیک وصل بهش هم اون کنار هست، قهوه میخوری؟ خودم درست میکنم!

گورن لبخندی زد و جواب داد: اوه فکر بدی نیست خیلی ساله که قهوه نخوردم ممنون میشم اگر یک فنجون باشه!

شینیا: اینقدر رسمی نباش! چرا فقط یه فنجون! هر چی دوست داشتی می تونی بخوری!

گورن خنده ی ریزی کرد و گفت: نه همون یه فنجون باید کافی باشد والا ممکنه خوابم نبره!

شینیا در جواب خنده ای کرد و گفت: آره اینم نکته ایه برای خودش!

همونطور که شینیا شروع کرد به قهوه درست کردن گفت: تو تمام این سالهایی که بیرون بودی غیر خودت امگای دیگه ای رو هم دیدی؟

گورن یکم فکر کرد و گفت: نه واقعیتش اغلب بتا بودن

شینیا: هوم..می دونی چرا؟

گورن؟ چی چرا؟!

شینیا: چرا اینقدر امگاها کمن؟

گورن یکم اخم کرد و سرش رو به علامت منفی تکون داد

شینیا که آسیاب کردن دونه های قهوه اش رو تموم کرده بود و کتری برقیش هم آب رو به جوش آورده بود شروع کرد به ریختن آب جوش با ظرافت و ملایمت زیاد روی پوردهای قهوه

شینیا: چون ویروس آخرالزمانی که باعث شد مردم زامبی بشن بیشتر امگاها رو درگیر میکنه و حتی خود زامبی ها بیشتر به سمت امگاها حمله ور میشن تا بقیه وقتی امگایی نباشه میرن سراغ آلفاها و اگر آلفایی نباشه میرن سراغ بتاها، می دونی چرا؟!

گورن که ازین حجم از اطلاعات ناگهانی شوکه شده بود با چهره ای جدی و سرشار از تعجب جواب منفی داد

شینیا: بخاطر فرومون هاش گورن، فرومون های امگاها بسیار قویه و بعد ازون آلفاها و دسته ی آخر بتاها که کمترین میزان فرومون و بو رو منتشر می کنن، حالا فهمیدی دلیل اینکه چرا همه اینقدر متعجب شدند که یک نفر از دنیای خارج اونم تو این مناطق و خصوصا امگا تونسته اینهمه سال بدون تبدیل شدن یا آلوده شدن زندگی کنه چیه؟

شینیا فنجون قهوه ی گورن رو به سمتش دراز کرد و گورن با چشمهایی که از تعجب گرد شده بودند اون رو ازش گرفت

شینیا ادامه داد: و خب البته..اینهمه سال ندیدن یک امگا و بو نکردنش از نزدیک قطعا باعث جلب توجه بقیه خصوصا آلفاها میشه دیگه یکی از دلایلی که اتاق تو رو هم در آخرین طبقه قرار دادیم همین بود، متوجه هستی که چی میگم؟

با این حرفش گورن ناخواسته شروع به لرزیدن کرد

شینیا که متوجه ترس گورن شد لبخند مهربونی زد و از کشوی میزش یه مقدار شکلات تلخ آورد بیرون و به گورن داد بعد خودش روبروش نشست و دست لرزونش رو با محبت لمس کرد و با آرامش گفت: اما نگران نباش تا وقتیکه من هستم نمی ذارم کسی بهت صدمه ای بزنه برای همین لازم نیست از چیزی بترسی باشه؟

این حرفش باعث شد گورن کمی آروم بشه ولی شینیا به راحتی می تونست ترس رو در بویی که از خودش منتشر می‌کرد حس کنه

شینیا: تا وقتی که میت مورد نظرتو پیدا نکردی تحت حمایت من باقی می مونی اما خوب اون هم به یه چیزی نیاز داره..

گورن با صدایی که کمی می لرزید گفت: به چی نیاز داره؟

شینیا کمی سکوت کرد و بعد نفش عمیقی کشید و کمی از قهوه اش رو نوشید و گفت: نمی خواستم این رو الان و به این زودی مطرح کنم اما ازونجایی که خودت حسش کردی مجبورم الان بهت بگم، من از خاندان هیراگی هستم که تنها ارتش باقی مونده ی جهان رو داره و عملا قدرتمندترين شخص اینجا هستم برای همین تا وقتی که من اینجام کسی جرات نمی کنه بهت دست درازی کنه اما وقتی که من نباشم هیچ ضمانتی برای هیچ چیزی نیست همیشه هم که نمی تونم تو رو با خودم اینور اونور ببرم مثلا همین چند روز دیگه قرار هست یک ماموریت دو سه روزه برم که بعد از برگشتنم باید سوار هواپیماها بشیم و برگردیم و خب اون چند روز تو قراره چی کار کنی؟

گورن حس کرد بغض کرده و چشم‌هاش پر اشک شده

گورن: نمی دونم..میشه منم باهات بیام؟ من به دنیای بیرون واردم قول میدم تو دست و پات نباشم و کمک کنم خواهش میکنم..خواهش میکنم من و اینجا تنها نذار...

یکی دو قطره اشک به آرومی روی گونه هاش چکید شینیا فنجونش رو گذاشت کنار و مال گورن رو هم ازش گرفت گذاشت کنار و با دستش اشکهاش رو پاک کرد

شینیا: هی هی! آروم باش! چیزی نمیشه بهت قول میدم!

گورن اما بیشتر ازونی ترسیده بود که فکرش رو می‌کرد 

شینیا آهی کشید و ادامه داد: من به هیچ‌وجه نمی تونم تو رو با خودم ببرم بیرون اولا همونطور که گفتم تو احتمالا جز آخرین امگاهایی هستی که باقی مونده نمی تونم نسلت رو به خطر بندازم حالا هر چقدرم که خوب و خوش شانس باشی مهم نیست دوما من که نگفتم راه دیگه ای نیست تا تو رو در نبودم در امان نگه دارم!

گورن که گیج شده بود پرسید: راه دیگه ای هم هست؟ چه راهی؟

شینیا به پشتی صندلی تکیه داد و دستش رو برد لای موهاش

شینیا: آه خب..میدونم الان که بهت بگم به نظرت بی ادبی میاد ولی باور کن چاره ی دیگه ای ندارم و قطعا اگر شرایط متفاوت بود جور دیگه ای بهت می گفتم ولی..

گورن: ولی..؟

شینیا: باید گردنت رو مارک کنم..

گورن اولش هنوز تو شوک بود ولی یه چند ثانیه که گذشت مثل آتیش سرخ و داغ شد

گورن: چیییییی؟ چطور جرات می کنی اینقدر گستا...

شینیا تا دید گورن اینقدر عصبانی شده سریع به حالت دفاعی دستهاش رو برد بالا و گفت: نه نه نه نهههه! باور کن منظورم خوابیدن باهام نبود!

گورن یکم آروم تر شد

گورن: پس منظورت چیه؟

شینیا: آه خدایا..باید بذاری فقط گردنت رو گاز بگیرم و مارکش رو بذارم اینجوری هم بوی من به اندازه ی کافی برای یک هفته و بیشتر روت می مونه هم یکجور علامت و اخطار به بقیه هست تا بهت نزدیک نشن

گورن دهنش رو باز کرد تا باز هم اعتراض کنه که شینیا پرید وسط و در ادامه ی حرفهاش گفت: مگه اینکه تا مدتی که نیستم تو اتاقت زندونیت کنیم

گورن رنگش پرید و گفت: چ...چی؟

شینیا: خب پس میگی چیکار کنم؟ یه گله آلفا و بتایی که سالهاست بوی امگا به مشامشون نخورده رو ول کنم سر جونت و برم به امان خدا؟ جز حبس کردنت توی اتاق یا اون راه اولی که بهت گفتم راه دیگه ای نیست!

گورن: چرا هست! می تونی بذاری باهات بیام!

شینیا: اونو که کلا بیخیال شو! ترجیح میدم همون تو اتاقت یا یه جای دیگه که مطمئن باشم حبست کنم دست کسی بهت نرسه! چرا متوجه نیستی

شینیا عمیقا اخم کرد و با جدیت تمام گفت: تو خیلی خیلی مهم تر و با ارزش تر ازونی هستی که حتی فکرش رو می کنی

شینیا به نظر عصبانی میومد گورن تا به حال اونجوری ندیده بودتش، تو این حالت جثه اش انگار بزرگتر از اونی که حتی قبلا بود شده بود و بوی خشم و جدیت به وضوح بینی حساس گورن رو قلقلک میداد 

گورن نمی دونست ازون حالت شینیا وحشت داره یا ازش خوشش میاد

از آخرین باری که کسی نگرانش بود و از سر دلسوزی و نگرانی سرش داد میزد خیلی گذشته بود

ولی آره گورن اين ترس رو دوست داشت با اینکه به صندلی میخکوب شده بود اما می دونست عاشق این حالته

سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد

قلبش مثل گنجیشک تند تند می تپید

شینیا اینبار با صدای آروم تری گفت: لطفا..بذار تا وقتی اینجا هستی ازت مراقبت کنم...تمام چیزی که می خوام اینکه سالم و سلامت به شهر برسی...اونجا دیگه در امانی و می تونی با هر کسی دلت خواست باشی و حتی اگر بخوای می تونی دیگه هیچوقت من رو نبینی ولی خواهش میکنم بذار این مدت مراقبت باشم...

قلب گورن داشت از سینه اش بیرون میزد و مطمئن بود غیر از صورتش حتی گردن و بدنش هم سرخ شدن

شینیا از سکوت پیش اومده استفاده کرد و به آرومی به گورن نزدیک شد

یک دستش رو پشت سر گورن گذاشت و با دستش دیگش خیلی آروم و با احتیاط چندتا دکمه ی اول پیراهنش رو باز کرد

گورن نمی تونست بدنش رو تکون بده

احساس عجیبی داشت

هم سردش بود هم داغ داغ

و حس می‌میکرد چیزی داخل شکمش مثل سیرو سرکه داره می جوشه

شینیا با ملایمت گردن گورن رو به یه سمت خم کرد

بدن گورن خیلی آروم شروع به لرزیدن کرد

شینیا نگاهی بهش انداخت و با دستی که پشت سر گورن بود کمی موهاش رو نوازش کرد و بعد از کمی مکث سعی کرد تا جای ممکن به آرومی و با ملایمت دندونهاش رو وارد پوست خیلی نرم و حساس گردن گورن جایی که غدد هورمونیش قرار داشتند بکنه

Chapter 9: تنها در این مکان

Notes:

سلام دوباره بابت دیر رسیدن مثل همیشه ازتون عذر می خوام و صد البته امیدوارم باز هم لذت ببرید😇❤️❤️

Chapter Text

وقتی که گورن از خواب بیدار شد ساعت حول و حوش ۳ نیمه شب بود

نمی دونست چی باعث شده بود بیدار بشه تا به حال سابقه نداشت اینطور ناگهانی و بی دلیل از خواب بیدار شه ولی با این حال همینقدر می دونست که خوابش نمی بره و دلشم داره شور میزنه

خیلی آروم و بی سروصدا در اتاقش رو باز کرد و بیرون سمت آسانسور رفت

وقتی به طبقه ی بالا رسید از پشت شیشه های خاکی و کثیف پایگاه می تونست نور ماه رو که بیرون رو روشن کرده بود ببینه

دستی به صورتش کشید و بعد از یه آه بلند کشیدن روی یکی از صندلی های سالن نشست و به بیرون نگاه کرد

همونجور در سکوت و تنهایی

"این وقت شب اینجا چی کار می کنی؟ فکر کردم خوابی"

شنیدن صدای بی نهایت آشنایی که البته چند روزی بود نشنیده بودش اون رو از اقیانوس افکارش کشید بیرون

گورن بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه فقط شونه هاش رو انداخت بالا و خیلی آروم جواب داد: خوابم نمی برد گفتم یکم قدم بزنم

"هوم"

شینیا همونجور پشت سر گورن ایستاد و دو نفر در تنهایی به نور ماه خیره شدن

"قهوه می خوری؟!"

شینیا خیلی یهویی گفت انگار اتومات وار تو ذهنش حک شده بود 

گورن تک خنده ای کرد و گفت: میخوای یه کار کنی دیگه کلا خوابم نبره؟

شینیا جوابی نداد و فقط یکم زیرلب غرغر کرد 

 گورن لازم نبود برگرده ببینتش از همونجام می تونست حس کنه که شینیا حسابی خجالت زده شده

به نظر گورن شینیای خجالت زده خیلی خیلی کیوت بود

درست مثل روزی که گردنش رو گاز گرفت و اون رو مارک کرد تا کسی بهش نزدیک نشه و وقتی ازش جدا شد حتی نمی تونست تو چشماش نگاه کنه

با فکر کردن به اون ماجرا گورن ناخواسته دستش رو به سمت گردنش جایی که مارک شده بود برد و به آرومی لمسش کرد

هنوزم یکم ردش درد داشت

"اممم...هنوزم درد داره؟"

صدای شینیا سرشار از خجالت و البته نگرانی بود

گورن اول جوابی نداد ولی بعد یهو گفت: شیر

شینیا: هاه؟

گورن: دلم شیر داغ می خواد، البته اگر داریم، لطفا

شینیا که دو هزاریش افتاده بود سریع به سمت آشپزخونه رفت تا شیر داغ درست کنه و گورن رو یکبار دیگه با افکارش تنها گذاشت

حالا که فکرشو می کرد بعد ازون ماجرا این اولین مکالمه ی واقعی اون و شینیا بود

روز اول گورن خودش رو کامل تو اتاقش محبوس کرد و بعدشم که اومد بیرون حاضر نبود بیشتر از چند کلمه با شینیا صحبت کنه و شینیا هم انگار کاملا درک می کرد و سعی می کرد زیاد مزاحمش نشه

دست خودش نبود احساسات عجیب و غریب زیاد داشت

هم حس می کرد ازش سواستفاده شده

هم حس می کرد ازش محافظت شده و باید سپاسگزار باشه

و هم حتی حس می کرد دوست داره بیشتر و بیشتر توسط اون دستها و بدن لمس بشه

وقتی به اون صحنه فکر می کرد ناخودآگاه بدنش داغ می شد و دلش بهم می پیچید

و تمام اینها باهم باعث شده بود اون بدجوری گیج بشه

ولی خب یه خوبی بزرگی که بعد از مارک شدنش داشت این بود که دیگه نگاه سنگین آلفاها و بتاها رو روی خودش حس نمی کرد 

بوی شینیا به اندازه ی کافی روش قوی مونده بود و احتمالا تا یک هفته بیشتر هم از بین نمی رفت

هر چند که یو از وقتی فهمیده بود شینیا چی کار کرده دیگه حتی یک لحظه هم نمی ذاشت اون دوتا تنها بمونن و قیافش جوری بود انگار هر لحظه می خواست کله ی شینیا رو بکنه

برای همین این مارک جدید روی بدنش که اولین مارک زندگیش بود حسن و بدی های خودش رو هم داشت ولی گورن حس می کرد خیلی بهش عادت کرده و انگار همیشه اون مارک روی گردنش بوده

یکم دیگه ردش رو ماساژ داد که شینیا با دوتا لیوان شیر داغ اومد کنارش نشست و در سکوت و با مهربونی یکی ازونا رو داد دستش

گورن یکم شیرش رو فوت کرد و بعد با احتیاط یکم ازش رو چشید

"شیرینه...ولی شکر نیست..."

یکم دیگه به لیوانش نگاه کرد و بعد انگار چشماش چهارتا شدن رو به شینیا کرد و گفت: عسل؟! داخل شیر عسل ریختی؟!

شینیا که انگار ازینکه گورن ناگهانی به سمتش برگشته و داره بهش نگاه می کنه  برق از سرش پریده بود با من من گفت: آ.. آره...دوست نداری؟

گورن که حالا چشماش شبیه ستاره شده بودن با خوشحالی لبخندی زد و گفت: البته که دوست دارم! وقتی بچه بودم و شبا از خواب می پریدم یا کابوس می دیدم پدرم همیشه برام شیر عسل درست می کرد تا بخورم می گفت باعث می شه شخص آرامش پیدا کنه..

گورن با لبخند تلخی به لیوانش نگاهی کرد و ادامه داد: هیچوقت فکرشم نمی کردم بتونم دوباره یه روز شیر عسل بخورم...

شینیا نگاهی به گورن که انگار غرق در گذشته شده بود انداخت و با یکم دودلی آروم سر گورن رو روی شونش گذاشت

گورن دوباره چشماش گرد شدن و معلوم بود حسابی تعجب کرده ولی در عین حال نه حرفی زد نه سرش رو از روی شونش برداشت

شینیا بوی خیلی خوبی می داد

شکلات داغ وانیلی

گورن هیچوقت این ترکیب رو قبلا نخورده بود ولی بوش رو کامل می شناخت و می دونست عاشقشه 

اون عاشق بوی شینیا بود

شینیا با کمی مکث شروع کرد به نوازش کردن موهای گورن

و اوه اون عاشقش بود

عاشق این بود که انگشتای بلند و کشیده ی شینیا بین موهاش راه برن و تمام بدنش داغ بشه

گورن وابسته شده بود

وابسته ی این لمس ها و دستها شده بود

"فردا میری آره؟"

با صدایی که از ته چاه میومد پرسید

شینیا لبخندی زد و جواب داد: درواقع با طلوع خورشید حدودا یه ساعت دیگه میرم

گورن حس کرد ناخواسته چهره اش غمگین شد: خب پس مزاحمت نباشم یه وقت

شینیا باز دوباره خنده ای کرد و بدون اینکه چیزی بگه به نوازش موهاش ادامه داد

گورن حس می کرد حالش خوب نیست هم کمی سرش گیج می رفت هم خیلی دل شوره داشت

انگار قرار بود اتفاق بدی بیافته

اون اصلا دوست نداشت شینیا به این سفر تحقیقاتی قبل از بازگشت به شهر بره

حس می کرد اگر بره دیگه نمی بینتش

یعنی واقعا اینقدر وابسته شده بود؟

تمام رابطه ی اون با شینیا در حد لمس های کوتاه و یک مارک روی گردنش بود که حتی در دوران هیت هم نبود

پس اینهمه وابستگی از کجا میومد..؟

هوا کم کم داشت روشن میشد

شینیا دستش رو از بین موهای گورن کشید بیرون و گورن حس کرد دلش میخواد از نبود اون دستها بین موهاش گریه کنه

شینیا یکم کمرش رو صاف کرد و مشخص بود آماده بود تا بلند شه و بره

اما گورن با یه دستش محکم لباسش رو گرفت: نه...لطفا..فقط یکم بیشتر..

شینیا نگاهی به چشمهای سرشار از غم گورن که حتی بهش نگاه هم نمی کردند انداخت و تصمیم گرفت بذاره گورن یکم بیشتر سرش رو روی شونه اش بذاره

"من چیزیم نمیشه قول میدم"

"..."

"تو و یو هم اینجا در امانین، کی لوک حواسش بهت هست"

"...."

"هی جدی میگم! یه ماموریت کوچیک ساده است! زود برمیگردم و بعد همگی با هم میریم شهر و تا آخر عمر زندگی می کنیم باشه؟"

"...."

سکوت گورن داشت دیوونش می کرد

سرش رو از رو شونش برداشت و اونو سمت خودش برگردوند و به یه دستش چونه اش رو آورد بالا

چشمای گورن پر اشک بودن

شینیا تا قبل اینکه گورن رو ببینه از هیچی تو دنیا متنفر نبود نه که از چیزی بدش نیاد اما هیچوقت حسی مثل تنفر رو نداشت چون چیزی براش مهم نبود که بخواد متنفرم باشه

ولی الان یه چی رو می دونست

اینکه از دیدن چهره ی غمگین گورن و چشمهای پر اشکش متنفر بود

زبونش بند اومده و بود و نمی دونست چی بگه 

گورن هنوز با یه دستش لباسش رو محکم گرفته بود

"قول میدی برگردی...؟"

شینیا چند بار دهنش رو باز و بسته کرد و بعد نفس عمیقی کشید و با جدیت گفت: البته

"دروغ نمی گی؟"

"دروغ نمیگم "

گورن یکم دیگه بهش نگاه کرد و بعد سرش رو آورد پایین و به آرومی لباس شینیا رو رها کرد

شینیا ولی بلند نشد بره

اونم سرش رو انداخت پایین و به دستهای گورن نگاه کرد

خورشید دیگه داشت طلوع می کرد و اون باید می رفت

دستهای گورن رو محکم بین دستاش فشار داد و اونارو سمت لبش آورد و بوسه ای بهشون زد 

برای بار آخر موهای گورن رو نوازش کرد و بعد بلند شد و به سمت در خروجی رفت

Chapter 10: رویاهای عجیب

Summary:

مرد غرولندی کرد و گفت: حیف توعه که بکشمت فنچ کوچولو اگه با زبون خوش نیای مجبورم به زور ببرمت!
مرد نیشخندی زد و تفنگ رو سمت پای گورن نشونه گرفت...

Notes:

سلام دوباره با یه برگ جدید دیگه از آخرین شهر در خدمتتونم امیدوارم لذت ببرین و اگر خوشتون اومد لایک و کامنت فراموش نکنین🤗❤️

Chapter Text

سه روز از رفتن شینیا برای آخرین بازرسی می گذشت
تو این مدت همه چیز آروم و ساکت بود فقط یکی دوبار چندتا زامبی به سمت پایگاه اومدن که نرسیده به یه کیلومتری خنثی شدن
گورن برای اولین بار بعد از سالها تو عمرش داشت در آرامش و سکوت از اطرافش لذت میبرد دیگه نه نیاز بود به فکر تامین آذوقه و یا آماده شدن برای فصل سرما باشه و یا شبا تا صبح خوابش نبره مبادا زامبی ای بهش حمله نکنه
البته راجب خواب هنوزم چندان وضعش خوب نبود
با اینکه دغدغه ی زامبی ها رو نداشت اما مدام خوابای عجیب غریب میدید
خواب پدرش رو میدید که تو یه اتاق سفید بزرگ باهاشه و خود گورن داخل یه محفظه ی شیشه ای تنگ وایستاده و داره داد میزنه
چی رو داد میزد خودش نمی دونست چون هیچوقت صدای خودش رو نمی شنید فقط می دونست تو اون حالت ترسیده و درد داره
پدرش با چشمای ناراحت و عذاب وجدان نگاهش میکرد و به یکی از افراد سفیدپوش دیگه ای که کنارش بودن و گورن چهره شون رو نمی تونست تو خواب ببینه با دستش اشاره می کرد یه کاری کنن و بعد یه موج درد وحشتناک تو بدنش می پیچید و درست در همین لحظه با ترس و وحشت از خواب می پرید
دلیل این خواباش رو نمی دونست
پدر همیشه با اون فوق العاده مهربون بود البته چرا اگر شیطونی می کرد به طبع تنبیه می شد اما در غیر اینصورت گورن هیچوقت یادش نمیومد که آیا پدرش حتی یه بار صداش رو روش بلند کرده باشه ولی با تمام اینا اون خواب وحشتناک بودن
دیدن اینکه پدرش داره آزارش میده براش اعصاب خورد کن بود بالخص که حس میکرد چیزایی که می بینه خواب نیستن و درواقع واقعا اتفاق افتادن ولی اون مدام به خودش می قبولوند که اونا فقط خوابن و معنی خاصی ندارن
در طی روز گورن اغلب وقتش رو با یو می گذروند و سعی میکرد بهش خوندن نوشتن یاد بده
البته یو اینارو یاد داشت اما خیلی کم و سطحی
تا قبل ازون بعضی روزا که هنوز به کمپ نیومده بودن گورن سعی داشت به یو چیز یاد بده اما اون خیلی علاقه از خودش نشون نمیداد ولی حالا به هوای دوست جدید بلوندش میکا، حسابی داشت سعی میکرد بخونه و یاد بگیره تا جلوش کم نیاره
مواقعی که گورن به یو درس نمی داد و اونو به حال خودش می ذاشت تا بره با دوست جدیدش خوش بگذرونه یا میرفت پیش کی لوک و کرول تا توی تعمیرات بهشون کمک کنه یا به حرفای میتو گوش میکرد
در کل کمی کسل کننده شده بود اما گورن تمام این چیزا رو هزار بار بیشتر به وضعی که قبلا داشت ترجیح میداد
بیشتر تمرکزش روی این بود که به شینیا و مارک روی گردنش فکر نکنه
با تشکر ازون مارک حتی میتو هم از یه حد خاصی بهش نزدیک نمیشد چه برسه به خیل آلفاها و بتاهای دیگه
ازین نظر اون کاملا در امان بود
شب سوم که رسید گورن کاملا از دست کابوس هاش کلافه شده بود و حس میکرد تختش رو دوست نداره برای همین نیمه های شب پاورچین پاورچین از اتاقش رفت بیرون سمت اتاق شینیا
حتی خودشم نمی دونست چرا داره اون کارو میکنه و میره سمت اتاق شینیا که مملو ازون بوی مست کننده ی آشنا بود
تمام این چند روز به شدت سعی کرد از فکر و خیالش بیاد بیرون ولی بدبختی این بود هر چی بیشتر سعی میکرد بیشتر درش شکست می خورد
آهی کشید و درحالیکه با یه دستش رد مارکش رو به آرومی لمس کرد دستگیره ی در رو پایین داد ولی در باز نشد
یه بار دیگم سعی کرد تا اینکه بالاخره متوجه شد در قفله
طبیعی بود که شینیا قبل رفتن اونو قفل کرده باشه گورن به حماقت خودش برای اینکه به این موضوع فکر نکرده بود خندید ولی ته دلش یه چیزی انگار شکست
حس کرد دوست داره شروع به گریه کردن کنه
دلش برای انگشتای بلند و کشیده ی شینیا بین موهاش تنگ شده بود
اون بوی محسور کننده و اون چشمای آبی
گورن بغضش رو فرو داد و در سکوت به سمت لابی جایی که آخرین بار با شینیا بود رفت و روی همون جایی که قبلا نشسته بود نشست و از پنجره به نور مهتاب خیره شد
شینیا احتمالا یکی دو روز دیگه میومد و گورن نمی دونست باید بخاطرش خوشحال باشه یا ناراحت
البته که اون دوست داشت شینیا سالم و سلامت برسه ولی نمی دونست در صورت رسیدنش باید با احساساتش چی کار کنه
از یه طرف دوست داشت زودتر برگرده از یه طرفم دوست داشت بدون دیدن دوباره اش یه راست بره به شهر و همه چیز تموم شه
اون خیلی گیج شده بود مثل پسربچه ی کوچیکی که گم شده بود و نمی دونست راه خونه کدوم طرفه
همینطور که تو افکار خودش غرق شده بود یه باریکه ی نور رو تو آسمون دید
کنجکاوی و تعجب از دیدن اون نور صاعقه مانند کوتاه فقط چند ثانیه طول کشید تا اینکه فقط چند صدم ثانیه بعدش صدای انفجار مهیبی باعث شد از ترس سنکوب کنه
و درست چند ثانیه بعدش بودش که موج انفجار اون رو محکم به عقب پرتاب کرد و باعث شد به دیوار پشتش برخورد کنه
درد تو تمام بدنش پیچیده بود و از سرش داشت خون می رفت ولی وقتی برای دستپاچه شدن نداشت با نهایت توان و سرعتی که داشت از جاش بلند شد و به سمت داخل سالنها و اتاق یو دوید
صدای آژیر کل پایگاه رو پر کرد و نور قرمز رنگش که علامت خطر بود تمام سالن رو گرفت
برقها خاموش شدن و تنها نوری که وجود داشت نور قرمز آژیر خطر بود
صدای یه جور هلیکوپتر عظیم الجثه از بیرون به گوش می رسید و به فاصله ی کسری از ثانیه بعدش تیراندازی های وحشتناک شروع شدن
گورن با دستهاش سرش رو پوشوند و هراسان سمت اتاق یو می دوید اما جمعیت زیادی همزمان از اتاقها خارج شده بودن و توی راهروها ولوله بود و باعث شد سرعتش کند شه
صدای جیغ و داد و تیراندازی شدید داشت گوشاشو کر میکرد
وقتی بالاخره به اتاق یو رسید
"یووووووو! عجله کن باید زودتر ازینجا بریممممم!!"
اما چیزی که گورن رو بیشتر وحشت زده کرد صدای خاصی بود که خوب اون رو می شناخت
صدای جیغ عجیب غریب زامبی ها...
نزدیک بودن خیلی خیلی نزدیک بودن گورن هم بوشون رو به خوبی حس میکرد هم صداشون باعث میشد بخواد بالا بیاره
"یووووووو!"
داخل اتاق یو بخاطر انفجار کاملا بهم ریخته بود و همه ی وسایل و کمدها اینور اونور افتاده بودن
"یوووووو!یوووووو کجاییییییی!!!"
گورن می خواست گریه کنه و حس میکرد دنیا داره دور سرش می چرخه
"گ...گورن...! من اینجام اینجا!"
گورن سریع سرش رو سمت صدا برگردوند
یو اونجا بود
زیر آوار گیر کرده بود
"یووووو!"
گورن حس کرد الان میزنه زیر گریه
پای یو بود که گیر کرده بود
سعی کرد کمدی رو که روش افتاده بود رو تکون بده اما فایده ای نداشت خیلی سنگین بود
یو خونریزی نداشت اما خیلی ترسیده بود و رنگش مثل گچ سفید شده بود
گورن نمی دونست باید چه خاکی به سرش بریزه تن و بدنش از ترس داشت می لرزید
قدرت این رو هم نداشت اون کمد لعنتی رو تکون بده
که یهو یه چیزی به ذهنش رسید
"یو! یو عزیزم گوش کن!"
یو که چشماش پر اشک بود و می لرزید ملتمسانه بهش نگاه کرد
گورن ادامه داد: پایین نزدیک تعمیرگاه پیش کی لوک یه جور اهرم هست من نمی تونم اینو تنهایی تکونش بدم باید برم اونو بیارم می فهمی؟"
یو وحشت زده دست گورن رو چنگ زد:ن...نه....تو رو خدا....تو رو خدا تنهام نذار....قول میدم پسر خوبی باشم...ق...قو...قول میدم خوب درسمو...بخونم...تو رو خدا....نرو....من میترسم
یو شروع کرد به گریه کردن
گورن اونو محکم بغل کرد و سعی کرد آرومش کنه: من بدون تو هیچ جا نمیرم برای همینم هست باید برم اون اهرمو بیارم وگرنه هیچوقت برنمیگشتم پیشت مگه نه؟
یو یکم دیگه هق هق کرد اما سرش رو به علامت مثبت تکون داد
گورن ادامه دار: باید پسر شجاعی باشی باشه؟ قسم میخورم زود برمیگردم و میارم بیرون ولی الان فقطططط باید ساکت باشی من صدای زامبیا رو شنیدم انگار اونام تونستن بیان تو...
یو با وحشت گفت: اخه...چرا...چرا یهو اینجوری شد....؟ این انفجار...مال چی بود...؟
گورن که خودشم جواب هیچ سوالی رو نمی دونست گفت: نمی دونم منم مثل تو نمی فهمم چخبره فقط اینو میدونم باید ازینجا بریم بیرون می فهمی؟
یو: پ...پس میکا چی میشه...؟
گورن: میکا پسر قوی ایه میدونم از پسش برمیاد اگر بین راه دیدیمیش اونم با خودمون میبریم باشه؟ باشه؟
یو با وحشت سرش رو فقط تکون داد
گورن پیشونیش رو محکم بوسید: زود برمیگردم
بلند شد و به سمت بیرون دوید
داخل راهروها خلوت تر شده بود
همونطور که داشت میرفت صدای بلندگویی نظرشو جلب کرد: به تمامی افراد حقیر و پست ارتش شاهنشاهی ژاپن! این مقر شکست خورده! اگر می خواین زنده بمونین بهتره بدون مقاومت تسلیم بشین! همتون از سوراخ سمبه هایی که قائم شدین بیایین بیرون ما همین الانشم شما رو خلع سلاح کردیم اگر تا پنج دقیقه دیگه اونایی که هنوز داخلن بیرون جمع نشین سگای زامبیمون رو ول می کنیم بیان داخل تا هر چی دوس دارن نوش جان کنن! شمارش معکوستون از همین الان شروع میشه!
وقتی این حرفا تموم شد گورن به طبقه ی آخر رسیده بود
صدای بلندگو اونقدر بلند بود که حتی تو اون قسمتم به راحتی شنیده میشد
گورن نمی دونست چرا ولی اون صدا براش عجیب آشنا بودن...
خرابی اون قسمتا کمتر بوداما بدون برق حرکت خیلی سخت بود
با هر سختی ای بود خودش رو به اتاق تعمیرات رسوند و اهرمی رو که می خواست برداشت
به سمت پله ها برگشت و داشت ازشون بالا می رفت که...
مردی با لباسای تمام سفید و اسلحه به دست روبروش ظاهرش شد
مرد پوزخندی زد و گفت: اوهوهو! نگاه کن ببین چی گیر انداختم! تو اینجا چی کار میکنی اخه خوشگله هان؟!
نفس گورن تو سینش حبس شده بود
مرد سفید پوش تو یه دستش تفنگ داشت و تو یه دستش قلاده ی یه زامبی
به آرومی یه قدم به عقب برداشت
مرد: اوی اوی! من جات بودم از جام تکون نمی خوردم! مگه اینکه بخوام یه گلوله تو پاهای خوشگلم خالی شه!
گورن میخکوب شده بود
اهرم رو محکم به سینش فشار داد
مرد یه چیزی رو روی سینش لمس کرد و بعد شروع کرد با یکی صحبت کرد: طبقه اخرم یه فنچ کوچولو پیدا کردم! الان میارمش بالا
بعد رو به گورن کرد و گفت: دستاتو ببر بالا و اون تیکه اهنم بنداز اونور
همونطور که می گفت تفنگ رو سمتش نشونه گرفت: یالا زیاد وقت ندارم یا نکنه می خوای خوراک سگ شکاریم شی؟
گورن ناخودآگاه اهرم رو بیشتر به بدنش فشار داد
مرد غرولندی کرد و گفت: حیف توعه که بکشمت فنچ کوچولو اگه با زبون خوش نیای مجبورم به زور ببرمت!
مرد نیشخندی زد و تفنگ رو سمت پای گورن نشونه گرفت...

Chapter 11: فرار

Summary:

شینیا خیلی به گورن نزدیک بود و اون می تونست بوش رو که حالا سرشار از ترس و عصبانیت بود رو حس کنه

خوب می دونست که حق کاملا با شینیا بود اما بازم حس میکرد درست نیست که اینجوری بذاره بره..

اون به یو قول داده بود که برگرده...

Notes:

پارت جدید زودتر از همیشه اینجاست! امیدوارم لذت ببرید🥰

Chapter Text

مرد تفنگ رو به سمتش نشونه رفت

قلب گورن محکم تر از همیشه داشت تو سینش می تپید

ناخوداگاه نفسش رو تو سینش حبس کرد و بعد ازینکه صدای شلیک اومد سریع چشماشو بست و خودشو جمع کرد

اما دردی حس نکرد

چند قطره خون روی صورتش پاشید اما خونی که مال خودش نبود

چشماشو به ارومی باز کرد و همچنان با وحشت و نفس تو سینه حبس شده به مردی که تهدیدش میکرد و حالا یه گلوله وسط پیشونیش خالی شده بود نگاه کرد

چشمای مرد که از زیر ماسکش دیده می شد گرد شده بودن و سرشار از ترس و وحشت بودن

انگار هیچ انتظارشو نداشت چنین پایانی داشته باشه

چند ثانیه ای همونطور موند و بعد جسم بی جانش به سمتی افتاد

درست در همین لحظه بود که زامبی غل و زنجیر شده به سمت گورن یورش برد

گورن همونطور که از وحشت نمی تونست حتی فریاد بزنه چند قدم به عقب برداشت اما پاهاش سست بودن و باعث شد بیافته

اهرم رو جلوی سینش گرفت تا وقتی که زامبی بهش رسید مانع بینشون باشه اما درست لحظه ای که اون جونور می خواست بهش برسه یه شلیک مستقیم به سر دیگه اون رو هم خلاص کرد و بدنش روی بدن گورن افتاد

گودن مات و مبهوت از ترس خشکش زده بود

بدنش عرق سرد کرده بود و نفسش به سختی بالا میومد

یه نفر بالا سرش ظاهر شد

بخاطر نبود نور کافی نمی تونست خوب تشخیص بده که کیه

طرف با یه دستش زامبی رو از روی بدن گورن برداشت و به سمتی پرت کرد و بعد کنار گورن زانو زد

لباش تکون می خوردن

گورن خوب صداش رو نمی شنید

انگار کلا صدایی نمی شنید

گوشاش وزوز می کردن و صدای ضربان قلبش تنها چیزی بود که می شنید

اروم باش اروم باش!!!

یک لحظه چشماش رو بست و بعد محکم بازش کرد

حالا می تونست بشنوه

صدای اژیر بلند

سروصداها و جیغ مردم عادی و زامبی ها که تو هم قاطی شده بودن

صدای پارس سگا

هلیکوپتر و هواپیماهای غول پیکر

و نهایتا صدای شینیا روبروش که با وحشت داشت اسمش رو صدا میزد

شینیا با یه دستش تفنگ بزرگش دستش بود و با دست دیگش شونه ی گورن رو تکون میداد

"گورن! گورننن! گوررررننننننن!"

گورن نفسش رو به هر زحمتی بود بیرون داد و اب دهنشو قورت داد

"ش...شین..یا..! شینیا! اوه خدایا شینیاا!"

ناخوداگاه دستاشو دور گردن شینیا حلقه کرد و محکم بغلش کرد

خیلی ترسیده بود هنوزم قلبش محکم میزد و حتی حس داره گریه میکنه

شینیا با دست ازداش متقابلا محکم بغلش کرد و بینیش رو بین موهاش برد و محکم بوشو نفس کشید

"چیزی نیس، چیزی نیس من اینجام هی هی! ببین! من اینجام! چیزی نمیشه باشه؟!"

شینیا گورنو از خودش جدا کرد و به چشمای خیس و ترسان گورن نگاه کرد و با جدیت و قدرت گفت: منو نگا کن. نگام کن. چیزی نمیشه باشه؟ باشه؟؟

گورن سرش رو به علامت مثبت تکون داد

شینیا: خوبه خوبه چیزی نیس از پسش برمیایم فقط اول باید ازینجا بریم بیرون، اون داخل پر از سربازای یاکویا و سگای شکاری و زامبیه باید زودتر ازینجا بزنیم به چاک

شینیا با دست ازادش گورن رو روی پاهاش بلند کرد: خیلی خب زود باش بریم!

گورن دست شینیا رو محکم گرفت: نه نه! نمی تونیم اینجوری بریم!

شینیا: منظورت چیه؟ اگه الان نریم جفتمون..

گورن: یو! یو اون بالا زیر اوار مونده! نمی تونم بدون اون جایی برم!

شینیا شوکه شد اما بالافاصله چهره اش دوباره ریلکس شد: اونا به یو اسیبی نمی زنن

گورن: چی داری میگی؟ اونا ادم کش...

شینیا:نه اونا ادم کش نیستن محققن. یه گروه نظامی تحقیقاتی ان که بچه ها رو جمع می کنن تا روشون ازمایش کنن

گورن: چی؟؟؟

شینیا: ما فعلا اینجا نمی تونیم یو رو بدون اینکه خودمون کشته شیم نجات بدیم تازه اون رو هم نمی تونیم نجاتش بدیم نهایتا بعد کشتن ما میگیرینش اما اگه الان بریم...

گورن یهو صداش رو برد بالا: نه من بدون اون...

شینیا سریع دستش رو جلوی دهن گورن گرفت و اون به سمت دیوار هل داد و اونجا محکم درحالیکه هنوزم دهنش رو گرفته بود نگه داشت: اگه الان بریم فقط بیخودی کشته میشیم و اونام یو رو می برن و بعد دیگه کسی نیست که بتونه نجاتش بده می فهمی؟؟ هم ما کشته میشیم هم اون تا ابد خوک ازمایشگاهی باقی می مونه! اما اگه الان بریم و خودمونو به شهر برسونیم می تونیم نیرو جمع کنیم و به پایگاهشون نفوذ کنیم و اونو بکشیم بیرون! اینجوری یه امیدی برای نجاتش هست! اما در غیر اینصورت دیگه هیچ راه فراری برای یو نیست می فهمی؟؟؟ اره؟؟؟

شینیا خیلی به گورن نزدیک بود و اون می تونست بوش رو که حالا سرشار از ترس و عصبانیت بود رو حس کنه 

خوب می دونست که حق کاملا با شینیا بود اما بازم حس میکرد درست نیست که اینجوری بذاره بره..

اون به یو قول داده بود که برگرده...

امگای بیچاره چاره ای جز تسلیم شدن نداشت

به ارومی چشماشو بست و سرش رو پایین انداخت و درحالیکه چند قطره اشک از چشماش می چکید با سرش حرف شینیا رو تایید کرد

شینیا که حالا انگار حس غم و ناراحتیم وارد بویی که از خودش ساطع میکرد شده بود به ارومی دستش رو از روی دهن گورن برداشت و شونش رو برای همدردی با مهربونی فشار داد

شینیا: بیا بریم...وقتی نیست...قسم می خورم برمیگردیم و یو رو نجات میدیم باشه؟

شینیا دستش رو به سمت گورن دراز کرد و گورن با اینکه ازین کار متنفر بود اما دستش رو گرفت و شینیا با لبخند ضعیف و محوی که زد ازش تشکر کرد و سپس درحالیکه گورن رو پشت سرش دنبال خودش می کشید به سمت یه پایین راه پله ها رفت تا اینکه بالاخره بعد از گذشتن چندین پیچ و راه پله های تنگ و باریک به پایین ترین نقطه رسیدن که اب رودخونه ای انگار از زیر ساختمون رد میشد و به بیرون میرفت

شبیه یه سرداب بزرگ بود

اونجا یه قایق بود که انگار برای موارد اضطراری نگش داشته بودن 

شینیا به سرعت طناب قایق رو باز کرد و به گورن کمک کرد تا داخلش بشینه بعد پاروها رو برداشت و شروع کرد به پارو زدن سمت خروجی

با هر اینچی که بیشتر به سمت خروجی می رفتن گورن بیشتر اشک می ریخت تا جایی که تسلیم شد و دستهاش رو روی گوشاش محکم فشار داد و چشمهاشو بست...

Chapter 12: به سمت ناکجا آباد

Summary:

یو نزدیک بود تعادلش رو از دست بده اما یه نفر با بدنش مانع افتادنش شد

سرشو آورد بالا و میکا رو دید که با نگرانی نگاش میکرد و سعی داشت با بدنش جلوی افتادنش رو بگیره

یو خودشو یکم بیشتر بهش نزدیک کرد و آروم زمزمه کرد: ممنونم...

Notes:

سلام دوباره با یه قسمت جدید ازین فیک خدمتتون هستم ازین قسمت به بعد داستان فاز یکم جدی تر میشه امیدوارم خوشتون بیاد
؛))

Chapter Text

"تا بهم نگی اینجا چخبر شده و داریم کجا میریم دیگه یه قدم جلوتر نمیام."

شینیا وایستاد و با دستاش صورتشو دستی کشید و بعد از کشیدن یه آه عمیق به سمت گورن که با یه اخم عمیق و چهره ای درهم داشت نگاش میکرد چرخید

بعد از چند ثانیه سکوت و چندتا آه عمیق دیگه گفت: چی می خوای بهت بگم ها؟ چی؟

گورن یه قدم به جلو برداشت و با مشتای گره شده پرسید: این گروهی که میگی کین؟ چین؟ چرا حمله کردن؟ قضیه ی اون زامبیا چی بود؟ داریم کجا میریم و نقشه برای نجات یو چیه؟ خوب اگه فهمیدی ازت می خوام چی بهم بگی الان دیگه وقتشه

شینیا دستاشو برد پشت سرش و با سر رو به بالا و نگاه رو به آسمون یه بار دیگه نفسشو محکم بیرون داد و بعد مالیدن چشماش رو به گورن گفت: اصلا تو کتت نمیره باید اول برسیم یه جای امن بعد جوابتو بدم نه؟

گورن خیلی محکم تر از قبل گفت: نه همین حالا جوابمو بده

شینیا دیگه داشت دیوونه میشد ولی می دونست گورن حرف گوش کن نیست برای همین بعد چند ثانیه مکث بالاخره گفت: بهت که گفتم اونا یه گروه شبه نظامی به اسم یاکویان که روی درمانی برای ویروس زامبی ای که پخش شده کار می کنن و برای این کارم از بچه های کوچیک تر استفاده می کنن از قدرت و پشتوانه ی خوبیم برخوردارن اینکه آزمایشاتشون در چه حد پیشرفت کرده رو نمی دونم ولی به صورت کلی اونا علیه ارتش شاهنشاهی ژاپنن و دشمن مان، منم مثل تو نمی دونم چجوری مکانمونو پیدا کردن با اینکه مکان ما به شدت سکرت بود و ازش محافظت میشد ولی...

گورن اخمش عمیق تر شد: ولی چی؟

شینیا آه دیگه ای کشید و گفت: ولی فکر می کنم دنبال تو بودن

گورن که چشماش از تعجب گرد شده بودن گفت: من؟ منظورت چیه؟ چرا من؟

شینیا: منم مثل تو نمی دونم ولی شاید چون تو یه امگایی؟ با این حال قبل اینکه به پایگاه اتک بزنن ما تو راه برگشت بودیم که متوجه شدیم اونا از سمت دیگه دارن به سمت پایگاه میرن و سرعتمونو زیاد کردیم تا به موقع برسیم و تقریبا هم رسیدیم ولی اونا حمله رو شروع کرده بودن من تا جای ممکن خودمو مخفیانه وارد کردم و اونجا بود که متوجه چت چندتاشون شدن که می گفتن دنبال اون امگای جدیدی هستن که اینجا اومده برای همین میگم هدفشون احتمالا تو بودی وگرنه گرفتن یه پایگاه کوچیک که تا چند روز دیگم تخلیه میشد فایده ی چندانی نداشت 

گورن حس میکرد پشت گردنش عرق سرد نشسته: ولی...ولی اونا بچه ها رو بردن...

شینیا: آره خوب اونا چیزای مفید رو هدر نمیدن برای همینم بهت گفتم نگران یو نباش اونا بهش کاری ندارن آدم بزرگا رو شاید از دم تیغ بگذرونن ولی بچه ها رو نه اونا رو می برن آزمایشگاه و این خودش بهمون تایم میده تا برگردیم شهر و با یه پشتیبانی خوب و کامل برگردیم نجاتش بدیم 

گورن:ولی آخه تا کی قراره طول بکشه؟ اصلا چجوری قراره برگردیم شهر؟ اونا اصلا چجوری می دونستن من تو پایگاه شمام؟

شینیا: اگر تو همکاری کنی و بیخودی سیم جیمم نکنی یه پایگاه سابق هست که ازونجا می تونیم با شهر ارتباط برقرار کنیم و اونا یه گروه می فرستن برامون تا ما رو برگردونن اونجام من با برادرم کورتو صحبت می کنم و میریم برای نجات یو

گورن: از کجا مطمئنی اون خواستتو قبول می کنه؟

شینیا: ازونجایی که آدم منطقی ایه، به شدت از یاکویا متنفره و اگه بهش بگم اونا فلان جان حتما شده تنهایی میره سراغشون و سوما

شینیا پوزخندی زد و گفت: من برادر مورد علاقشم بهم نه نمیگه!

گورن با یه قیافه ی پوکر به شینیا خیره شد و باعث شد شینیا خنده ی کوتاهی کنه 

شینیا: حالا میشه راه بیافتیم بریم پرنسس؟ اینجا امن نیست

گورن یهو سرخ شد و با عصبانیت گفت: جرات داری یه بار دیگه بهم بگو پرنسس!

شینیا دوباره خندید و بعد اینکه آروم شد برگشت و به راهش ادامه داد گورنم آهی کشید و پشت سرش به راه افتاد

-----‐------------------------------------------------

درد پاش داشت می کشتش ولی بیشتر ازون سرما و ترس بود که تا عمق جونش رسوخ کرده بود

رسما داشت می لرزید

دستاش رو پشتش بسته بودن

غیر اون کلی بچه ی دیگم تو هواپیمای غول پیکر بودن

صدای گریه و هق هق های آروم بچه ها فضا رو پر کرده بود

خود یو هم حس میکرد دلش می خواد از ترس و درد گریه کنه ولی غرورش بهش اجازه نمیداد

نمی دونست چه اتفاقی داره میافته

چرا گورن نیومده بود دنبالش

یعنی گورن مرده بود؟

حتی فکر کردن بهش باعث میشد یو بخواد بالا بیاره

پاهاشو آورد تو شکمش و سرش رو روشون گذاشت

با کمک پاهاش اشکاشو پاک کرد ولی سرش رو بالا نیاورد و گذاشت چند قطره ی دیگم بچکه

خسته، گرسنه، سرد و یخ زده و ترسیده بود

تو اون شرایط فقط امید داشت گورن حالش خوب باشه و بیاد دنبالش

می دونست و مطمئن بود که گورن ولش نمیکنه و میاد دنبالش ولی این بازم چیزی از استرس و اضطرابش کم نمیکرد 

درحالیکه داشت می لرزید یه نفر آروم صداش زد: هی یو... نترس چیزی نمیشه...

یو که یکه خورده بود یکم لرزید سریع سرشو آورد بالا

میکا با یه چهره ی رنگ پریده و خون کمی که از سرش میومد با لبخند کمرنگی داشت بهش نگاه میکرد 

یو یکم بهش نگاه کرد و بعد روشو ازش برگردوند هنوز صورتش خیس بود

میکا: درد داری؟

یو یکم بیشتر خودشو جمع و جور کرد و بازم چیزی نگفت

میکا ادامه داد: نگران نباش مطمئنم شینیا سان و گورن سان میان دنبالمون...

یو با شنیدن اسم گورن دوباره شروع کرد به لرزیدن 

چشماش داغ شده بودن و مطمئن بود الانست اشکاش بریزن

میکا دهنشو باز کرد تا چیزی بگه که یهو هواپیما تکون محکمی خورد

بچه ها شروع کردن به جیغ کشیدن

قلب یو هم به شدت و محکم داشت تو سینش می کوبید

بعد چندتا تکون شدید و محکم دیگه بالاخره هواپیما آروم گرفت و چراغام قرمز شد

چند ثانیه بعد دریچه خروجی هواپیما باز شد و یه سری سرباز با یونیفرم سفید و اسلحه وارد شدن و بچه ها رو وادار کردن با دستای بسته بیرون برن

یو به بیرون که رسید متوجه شد وسط یه محوطه ی بزرگن که توسط دیوارهای بلندی محاصره شده بود اما خونه یا اتاقی اطرافش نبود

چندتا ازون سربازا که اسلحه نداشتن با یه وسیله ی خاصی اومدن سمت بچه ها و یکی یکی اونو سمت پشت گردنشون گرفتن و بچه ها بعضیاشون بعد گفتن  آخ بلندی بعضیام کوتاه بعضیا با گریه ازون دستگاه دور شدن

یکی ازونا اومد سمت یو و اونو از گردنش گرفت و گردنشو به یه سمت چرخوند و وسیله رو آورد سمتش و اونجا بود که یو فهمید چرا بچه ها از درد با خودشون می پیچیدن

در عرض حدود فقط چند ثانیه درد شدید و سوزوننده ای پشت گردنش پیچید و باعث شد بوی گوشت سوخته بلند شه

یو جیغ کوتاهی کشید و خودشو بیشتر جمع کرد

چند قطره اشک از چشماش چکید اما لبشو محکم گاز گرفت تا بلندتر داد نزنه

بعد اینکه کار سربازا با گروه بچه ها تموم شد اونا رو به سمت یه آسانسور داخل دیوار هدایت کردن و نهایتا اونا وارد طبقات پایینی شدن و اینجوری بود که یو فهمید پایگاه روی زمین نیست بلکه زیر زمینه اونم کاملا زیر زمین

صدای زامبیا از یکم دورتر میومد و باعث میشد دل و روده ی یو بهم بپیچن 

پاش بدجوری درد می کرد و می لنگید

یه سرباز با دستش از پشت سر هلش داد: یالا دیگه حیوون راه بیافت

یو نزدیک بود تعادلش رو از دست بده اما یه نفر با بدنش مانع افتادنش شد

سرشو آورد بالا و میکا رو دید که با نگرانی نگاش میکرد و سعی داشت با بدنش جلوی افتادنش رو بگیره

یو خودشو یکم بیشتر بهش نزدیک کرد و آروم زمزمه کرد: ممنونم...

میکا لبخند محوی زد و به جلو رفتن ادامه داد

یو می تونست پشت گردن میکا رو ببینه

یه جور بارکد پشت گردنشون حک کرده بودن

یو احتمال میداد برای کد گذاری اونا و یا ردیابیشون ازش استفاده می کنن

به یه سالن بزرگ دیگه که رسیدن نگهشون داشتن و بهشون دستور دادن روی زمین بشینن

میکا و یو کنار هم نشستن

یو خوشحال بود ازینکه دیگه لازم نیست راه بره

درحالیکه همشون در سکوتی ترسناک فرو رفته بودن

در روبروی سالن باز شد و یه قیافه ی آشنا وارد شد

یو و میکا هر دوشون با دیدن اون موهای صورتی رنگ درجا خشکشون زد

باقی بچه هام وضع بهتری نداشت

نفس یو تو سینش حبس شده بود

امکان نداشت چیزی که می بینه حقیقت داشته باشه ولی خود خودش بود

کرول تپش با اون موهای بلند صورتی رنگش درحالیکه لباس تمام سیاه کوتاهی پوشیده بود از در اومد داخل و دست به کمر با نیشخندی روی صورتش روبروشون ایستاد

Chapter 13: فواصل

Summary:

 گورن حس کرد صورت و تنش داغ شدن

به لبهای سرخ و احتمالا بینهایت نرم شینیا نگاهی کرد و بعد سریع نگاهش رو ازشون گرفت

شینیا انگار می خواست بیشتر سمتش خم شه

گورن مطمئن بود دلش می خواد یه بارم شده شینیا رو کامل لمس کنه

صورت جفتشون سرخ شده بود و قلب گورن محکم تو سینش می تپید

Notes:

سلام دوباره به همگی متاسفم اگه آپدیت جدید یکم زیادی طول کشید ولی امیدوارم همچنان این اثر رو دنبال کنید و ازش لذت ببرید!

Chapter Text

وقتیکه شینیا و گورن به نزدیکی پایگاه قدیمی رسیدن تقریبا پنج روز و نیم از روز حمله گذشته بود

مجبور بودن فقط صبحا حرکت کنن و شبها رو یه جای امن پناه بگیرن علاوه بر اون چون صبح ها هم هوا اغلب خیلی  گرم بود نمی تونستن مسافت زیادی رو طی کنن و مدام مجبور بودن هر چند ساعتی یه جا توقف کنن

موقعی که رسیدن پایگاه زیرزمینی نزدیک غروب و هوا تاریکی بود شینیا نزدیک یه در فولادی که انگار ورودی یه تونل زیرزمینی بین خیل علفزارها بود و درواقع اونجا استتار شده بود وایستاد و شروع کرد به باز کردنش

مشخص بود در خیلی وقته باز نشده و حسابی هم محکمه چون شینیا واقعا به سختی داشت تلاش می‌کرد تا بازش کنه

گورن: هی بذار منم کمکت کنم

گورن کوله و وسایلش رو گذاشت پایین و رفت سمت شینیا اما تا خواست کمکی کنه شینیا دریچه رو باز کرد

شینیا: هووف انگاری واقعا درست و حسابی چفت و بندش کرده بودیم!

گورن: چرا اینقدر محتاطانه ازینجا حفاظت کردین؟

شینیا: چون بالاخره اینجا جایی که یه آدم می تونه توش زندگی کنه، حتی اگه ماهام بعدها برنگردیم اینجا شاید یه روزی یه آدمی نیاز داشته باشه اینجا به دور از زامبیا زندگی کنه یه چی مثل الان من و تو  برای همین بهتر بود حسابی چفت و بستشو محکم می کردیم

گورن: ما قراره اینجا بمونیم؟

شینیا: آره خب حداقل تا زمانی که ارتش یه گروه بفرسته دنبالمون

شینیا به سمت داخل گودال پرید

گورن: فکر می کنی واقعا بیان دنبالمون؟

و بعد گورن هم پرید پایین

ارتفاعش زیاد نبود

شینیا بعد پایین اومدن گورن پرید سمت بالا و دریچه رو گرفت و محکم بستش

شینیا: مطمئن باش دنبال منم نیان به محض اینکه بشنون تو یه امگایی کل ارتش رو یه جا جمع می کنن بیان دنبالت پس اینقدر نگران نباش

شینیا از داخل کولش چراغ قوه ای رو در آورد و برگشت پشت سرش

اون حفره یه فضای خالی و حالت قرنطینه بود و به هیچ جا راه نداشت جز یه در دیگه پشت سرشون

شینیا به سمت در رفت و یه کد رو وارد سیستمش کرد بعدش دوباره دستگیره ی چرخانش که شبیه سکان کشتی بود رو چرخوند و دوباره با کلی زور و تلاش بازش کرد

چراغ قوه رو به سمت تونل کاملا تاریک روبروش گرفت و سرش رو سمت گورن گردوند

شینیا: بیا بریم اینجا جامون آمنه

گورن نمی دونست چرا ولی حس خیلی بدی نسبت به اون دخمه داشت بدنش به آرومی و بدون اینکه خودش بفهمه شروع کرده بود به لرزیدن

یه لحظه از خودش پرسید: اصلا چرا داشت به شینیا اعتماد میکرد؟ شینیا کی اون بود؟ غیر این بود که الفایی بود به تازگی ملاقاتش کرده بود و هیچی ازش نمی دونست؟

موج افکار منفی شروع کردن به ذهنش حمله ور شدن

حس میکرد تنش داغ شده و کل بدنش رو عرق گرفته

همونطور که سعی داشت خودش رو آروم کنه صدایی اونو از خودش بیرون کشید: هی گورن...گورن عزیزم چیزی نیست هی هی هی آروم باش منو ببین منو ببین

گورن سرش رو آورد بالا و به چشمای مهربون و آبی رنگ شینیا نگاه کرد

چشماش سرشار از محبت و گرمی بودن

شینیا ادامه داد: سعی کن آروم باشی و چندتا نفس عمیق بکشی باشه؟ چیزی نیست چیزیت نمیشه باشه

گورن سعی کرد به حرفاش گوش کنه و شروع کرد به نفس عمیق کشیدن

شینیا: خوبه خوبه همینجور ادامه بده یک دو سه یه نفس عمیق دیگه خوبه؟ خوبی؟ یه دونه دیگه

گورن همینجور ادامه داد تا اینکه بالاخره حس کرد آروم گرفته شینیا تمام این مدت بازوش رو با ملایمت فشار میداد تا بهش حس آرامش بده

گورن چند لحظه ای با دستاش چشماشو پوشوند و بعد چند تا نفس عمیق دیگه سرشو بالا آورد به شینیا نگاه کرد

شینیا: بهتری؟

گورن سرش رو به علامت مثبت چندباری تکون داد: آره معذرت میخوام می دونی اینجا تاریکه و...

شینیا: بستس درسته؟

گورن چند لحظه به شینیا نگاه کرد و بعد انگار که خجالت کشیده باشه سرش رو انداخت پایین و شونه هاش رو بالا انداخت

شینیا خنده ی ریزی کرد و گفت: نیازی به خجالت کشیدن نیست هر کسی ممکنه فوبیای چیزی رو داشته باشه احتمالا تو هم ترس از فضاهای بسته رو داری متاسفم قبل اومدن اینجا اینو بهت نگفتم و امادت نکردم ولی هی هی منو ببین

گورن به آرومی سرش رو بالا آورد و به شینیا نگاه کرد

شینیا حتی لبخند زیباتر و مهربون تر از قبلی داشت

ازون دست لبخندا که گورن حس میکرد دلش می خواد تا آخر عمرش فقط بهش نگاه کنه

شینیا: من اینجا باهاتم باشه؟ قول میدم هیچجوره تنهات نذارم و تا جای ممکنه در امنیت کامل به شهر برسونمت باشه؟

شینیا یکم دیگه بازوی گورن رو فشار داد و گورن لبخندی زد و با تکون دادن سرش حرفشو تایید کرد 

شینیا برگشت و به سمت داخل تونل رفت گورن بعد یکم تعلل پشت سرش راه افتاد یکم جلوتر که رفتن تونل پهن تر و پهن تر شد تا جاییکه دیگه تقریبا تبدیل به یه سالن شد که جلوترش همینطور به تونل ها و سالن ها و اتاق های دیگه تقسیم میشد 

حداقل دیگه خیلی فضای بسته ای محسوب نمیشد

شینیا کنار دیوار رفت و یه جعبه ای رو که روی دیوار بود رو درش رو باز کرد و شروع کرد به ور رفتن باهاش

گورن نزدیکش نرفت و با چراغ قوه ی دستش شروع به برانداز کردن اطرافش کرد

به معنی واقعی کلمه اونجا پرنده هم پر نمیزد و خیلی خیلی ساکت و تاریک بود

شکم گورن دوباره به خودش پیچید و حس ترس دوباره تو وجودش شکل گرفت

ناخودآگاه به سمت شینیا رفت و از پشت بهش محکم چسبید

شینیا که انگار حسابی متعجب شده بود اولش تکونی خورد ولی بعد که حس کرد گورن داره می لرزه چیزی نگفت و برگشت سر کارش و گذاشت گورن همونجور بهش تکیه بده

برای شینیا خیلی جالب بود بدونه واقعا چی به گورن گذشته

می دونست که امکان نداره یه امگا همینجوری شانسي اینهمه سال تنهایی اون بیرون زندگی کرده باشه

اون ترس و وحشت پشت چهره ی گورن رو به راحتی می دید می دونست که بخش عظیمی ازون ترس و هراس بخاطر تمام این سالهایی بوده که تنهایی زندگی میکرده ولی شینیا حس میکرد نه مطمئن بود که چیزی فراتر ازون باعث ترس گورنه

انگار که گورن مشکل اعتماد کردن عمیق داشت

عمیق تر از یه بی اعتمادی ساده ناشی از تنها زندگی کردن

نه چیزی عمیق درون وجودش بود که به شدت اون رو از دنیای بیرون عقب می‌روند

شینیا نگرانش بود

از وقتی با گورن ملاقات کرده بود کلی تغییر کرده بود

احساسات عجیبی سراغش اومده بودن که مهمترینش احساس شدید نیاز به حفاظت کردن ازش بود

نمی دونست این حس بخاطر غریزه ی آلفا و امگای طبیعی هست که درونش وجود داشت یا چیزی بیشتر ولی فعلا در همون حد می دونست که دلش می خواست با تمام وجودش هم از گورن محافظت کنه هم رازهای اطرافش رو بفهمه تا بتونه بیشتر کمکش کنه

هیچوقت فکرشم نمی کرد روزی برسه که تا این حد  یه نفر رو دوس...

برق ها وصل شدن

گورن از دیدن اونهمه روشنایی از جاش پرید و با یه دستش جلوی چشماشو گرفت و زیر لب غرغری کرد

شینیا خنده ای کرد و سمت گورن برگشت: حالا دیگه می تونی لباسمو ول کنی نه؟

گورن که انگار بهش برق وصل کرده باشن سریع ازش فاصله گرفت درحالیکه تا بناگوش سرخ شده بود

شینیا خنده ی بلند دیگه ای کرد و گفت: خب بیا تا باقی جاها رو هم بهت نشون بدم

 

 گورن تایید کرد و پشت سرش به راه افتاد

برخلاف انتظارش مکان خیلی خیلی بزرگی بود درواقع هزار برابر بزرگتر از چیزی بود که حتی به ذهنش می رسید

شینیا اونو به سمت سالنی هدایت کرد و در یکی از اتاقا رو براش باز کرد و گفت: اینجا قبلا اتاق من بوده به اندازه ی کافی بزرگ هست که بتونیم ازش استفاده کنیم

گورن: بتونیم؟!

شینیا: آره خوب به نظرم بهتره کنار هم باشیم من یه بار تنهات گذاشتم واسه هفت پشتم بسه 

همونجور که حرف می‌زد وسایلش رو گوشه اتاق گذاشت و ادامه داد: یه تخت تو اون اتاق پشتی هست و اون یکی در گوشه سمت چپم حموم خصوصیه فکر کنم هنوزم به منبع آب گرم وصله

گورن ناخودآگاه گفت: یه پایگاه زیرزمینی و اینهمه امکانات؟

شینیا نیشخندی زد و گفت: خبببب واسه همه که اینجوری نبود! بقیه از حموم عمومی استفاده میکردن هر چی باشه بالاخره من ژنرال و یه هیراگی هستما!

گورن چشماشو چرخوند و باعث شد شینیا بیشتر بخنده

گورن: خوب حالا اون حموم کار می کنه من یه دوش بگیرم؟ حس می کنم دیگه رسما بوی زامبی ها رو به خودم گرفتم!

شینیا: احتمالا که باید کار کنه من میرم یه سر به موتور خونه بزنم و راهش بندازم درست که شد بر می گردم خبرت می کنم تا موقع می تونی اینجا یکم استراحت کنی

گورن: ولی تو خودت چی؟ خسته نیستی؟

شینیا: چرا خسته که هستم ولی اینجوری بدم میاد یه کاری رو نصفه نیمه ول کنم کارام که تموم شد بعدش استراحت می کنم

شینیا از تو کولش یه پیرهن نیم آستین درآورد و بعد دراوردن لباسش درست جلوی گورن که باعث شد حسابی سرخ بشه و سعی کنه هر جایی رو غیر از بدن خوش فرم و استایل شینیا نگاه کنه اونو تنش کرد و بعد تحویل دادن یه لبخند از خود متشکرانه بهش از اتاق رفت بیرون و گورن رو تنها گذاشت

گورن که حالا یکم تنها شده بود اونم شروع کرد به تعویض لباساش به یه دست لباس راحتی و بعد روی مبل دراز کشید

هوای اونجا خوب بود خصوصا بعد راه انداختن فن های هوا بعد از وصل شدن برقا دیگه اصلا هوا خفه نبود

یکم که تو همون حالت موند و استراحت کرد تصمیم گرفت بره اطراف اتاق رو بگرده و صد البته چیز خاصی دستگیرش نشد مشخصا خیلی وقت پیش اونجارو کاملا تخیله کرده بودن اما با یکم اینور اونور زدن تونست چندتا قوطی کنسرو تن ماهی پیدا کنه

البته اون و شینیا بین راه برای خودشون خوراکی جور کرده بودن ولی اونقدری نبود بخوان امشب شکمشون رو سیر کنن برای همین گورن کاملا گل از گلش شکفت وقتی که اونارو پیدا کرد

 

لبخندی با خودش زد و رفت اتاقای اطراف رو بگرده و بعد یکم جستجوی بیشتر تونست آشپزخونه رو پیدا کنه 

مطمئن نبود گاز وصل باشه ولی محض احتیاط رفت یه امتحانی کنه ولی دید که آره گازی در کار نیست اطرافشون بیشتر که نگاه کرد متوجه شد یه اجاق هیزمی هم اونجا هست که انگار بیشتر ازش استفاده می‌شده که گورن حدس زد باید منابع گاز اینجا خیلی محدود باشه خصوصا که اینجا چندین متر زیر زمین بود و احتمال انفجار و خفگی رو به هیچوجه نباید به جون می خریدن ولی خوب بازم گورن امیدوار بود شاید گازی برای پخت و پز و اجاق وجود داشته باشه

متاسفانه نتونست هیزمی برای راه انداختن اجاق تنوری هم بکنه و نهایتا غرغر کنان و با یه شکم گرسنه برگشت اتاق تازه رسیده بود دم درش که شینیا هم همزمان باهاش رسید

شینیا: کجا رفته بودی؟

گورن: رفته بودم یکم اطرافو بگردم اینجا آشپزخونه هم هست

شینیا: اوه آره چندتایی کوچیک هست! می خواستی چیزی درست کنی؟

گورن تن ماهی هایی رو که پیدا کرده بود نشونش داد و گفت: آره خواستم اینارو یکم گرم کنم ولی دیدم گاز نداریم

شینیا: گاز اینجا منابعش محدوده بیشتر برای حموم رفتن ازش استفاده می کنیم ولی اجاق تنوری داریما!

گورن: آره اونم دیدم ولی هیزم نداریم!

شینیا یکم خندید و گفت: هیزمارو یه جا دیگه نگه می داریم آخه! می خوای تو برو یه دوش بگیرم من تا موقع هم قهوه درست می کنیم هم این تن ماهی ها رو گرم می کنیم تا دلی از عزا دربیاریم چطوره؟

گورن: حموم رو راه انداختی؟ 

شینیا: آره پس فکر کردی چرا برگشتم!

گورن حس کرد لبخند بزرگی داره می زنه آه بلندی از سر رفع خستگی کشید و یکم بدنش رو کش و قوس داد و رفت سمت حموم 

شینیا از پشت سرش گفت: خیلی لفتش ندیا! غذا سرد نشه!

ولی گورن گوشش بدهکار نبود تمام چیزی که می خواست این بود که بره یه دوش درست حسابی بگیره درسته خیلی مواد شوینده نداشت که البته شاید تو حموم پیدا می کرد ولی بازم فقط لذت یه دوش آب گرم براش از هر چیزی بهشتی تر بود

داخل حموم بعد دراوردن لباساش با احتیاط رفت زیر دوش خاموش ایستاد و با کمی دودلی و نگرانی از اینکه واقعا دوش کار می کنه یا نه شیرش رو باز کرد

لوله ها یکم سروصدا کردن که نشون دهنده ی خالی بودنشون برای مدت طولانی بود اما بعد از چند ثانیه ای بالاخره آب اومد

اولش حسابی کثیف بود و خنک ولی یکم که گذشت آب تمیز و گرم شد

گورن با خوشحالی رفت زیر دوش و یه آه بلند دیگه کشید 

فقط اون زیر وایستاد و اجازه داد آب تن خستشو گرم کنه

اون زیر که بود سعی کرد افکارشون از همه چی خالی کنه و فکر کنه آیا واقعا می تونه به این خاندان هیراگی ای که شینیا اینقدر با اطمینان ازش حرف میزنه اعتماد کنه یا نه

گورن می دونست که به شینیا اعتماد داره

نمی دونست چرا ولی یه چیزی راجب اون آلفا وجود داشت که این حس و دلگرمی رو به راحتی براس به وجود آورده بود

اون مرد خوبی بود

اما آیا باقی هیراگی ها هم اینجوری بودن؟

اگه بودن که خوب میشد ولی گورن یکم بگی نگی نگران بود 

شینیا خیلی رو امگا بودن گورن تاکید داشت

گورن می دونست و درک می کرد که وجودش مهمه اما از طرفی می ترسید که آیا هیراگی ها یا حتی مردم شهر اونجا آیا قراره طور دیگه ای ازش استفاده کنن؟

گورن تو تمام این سالها تنهایی یه چیز رو خوب یاد گرفته بود: آدم ها از زامبیا هم بدترن

اون گروه های آدم ربایی زیادی دیده بود

بعضیاشون حتی گوشت مرده هاشونو می خوردن 

بعضی هاشون تاجر امگا بودن

بعضی ها قفس داشتن برای امگاهایی که از قبل داشتن یا ممکن بود پیدا کنن

روزی که گوشی و میتو اونو گرفتن اولین چیزی که به ذهنش رسید، قبل اینکه بفهمه اونا دوستاشن، این بود که افتاده دست یکی ازون گروه ها و آماده بود هر جور شده قبل بردنش خودشو بکشه چون مرگو به بلایی که قرار بود سرش بیاد رو ترجیح میداد که خوب خوشبختانه نیازی نشد ولی حالا همین مسئله داشت راجب هیراگی ها نگرانش میکرد

اگه اون داشت با کله می رفت داخل دهن کوسه چی؟

گورن آه دیگه ای کشید و چشماشو یکم مالید بعد یکم بیشتر زیر دوش موندن شیر رو بست و اومد بیرون

در کمال تعجب دید یه حوله ی تمیز و نرم کنار در هست

حدس زد شینیا باید اونجا گذاشته باشتش

لبخندی زد و با حوله خودش رو خشک کرد

آره حوله قطعا مال شینیا بوده قبلا چون بوی شینیا رو به صورت خیلی خفیفی میداد

لباسای تمیزی که از قبل تو حموم گذاشته بود رو پوشید و اومد بیرون

شینیا داخل اتاق نبود

احتمالا طبق گفته ی خودش رفته بود قهوه و غذا درست کنه

گورن با خودش می گفت: اخه قهوه از کجای اینجا دیگه پیدا کردی! ولی حدس میزد چون شینیا کشته مرده قهوه است.همه جا باید یه قوطی زاپاس نگه داری کنه برای همین واسش تعجب آور نبود

روی مبل نشست و یکم دیگه با حوله موهاشو خشک کرد که شینیا با یه قهوه جوش و یه ماهیتابه پر تن ماهی برگشت

گورن: خدایی آخه قهوه جونم داری اینجا؟

شینیا که انگار فکر گورنو خونده بود خنده ای کرد و گفت: نکنه فکر کردی من گنجینه مخفی خودمو برای قائم کردن قهوه هام و مخلفاتش هر جایی که هستم ندارم؟

گورن پوفی کرد و وسایل رو از دست شینیا گرفت تا کمکش کنه راحت تر بشینه

شینیا روی مبل روبروش نشست

شینیا: خوب حموم چطور بود؟

گورن که لیوان قهوه اش رو از شینیا گرفت لبخند آرامش بخشی زد و گفت: عالی بود...بعد پنج روز پیاده روی مداوم حرف نداشت خدایی البته من به این وضع زندگی عادت داشتم ولی خوب بازم عالی بود

شینیا لبخند مهربونی زد و تو یه پیشدست جدا براش از غذایی که آماده کرده بود ریخت و بعدش اونو سمت گورن گذاشت

شینیا: بیا بخور حتما حسابی خسته شدی باید مراقب تغذیت باشی

گورن با خوشحالی بشقاب رو ازش گرفت و تشکری کرد و بعد تموم کردن قهوه اش شروع به خوردن غذاش کرد

گورن: اومممممم خیلی خوشمزه اسسسسس

شینیا که انگار ازین تعریف گل از گلش شکفته بود با چشمایی که شبیه قلب شده بودن گفت: خوشحالم خوشت اومده!

و بعد خودشم شروع به خوردن کرد

بعد از تموم کردن غذاشون گورن روی مبل دراز کشید و چشماشو مالید

شینیا: خسته ای؟ بهتره یکم بخوابی منم تا موقع میرم دستگاه ارتباطی رو پیدا کنم و برای ارتش داخل شهر سیگنال بفرستم خوشبین باشم و سیگنال رو سریع دریافت کنن تا حدود دو روز دیگه اینجان

گورن با شنیدن این حرف یکم خودش رو روی مبل جابه‌جا کرد

گورن: شینیا

شینیا: هوم

گورن: این خاندان هیراگی...اممم...چجورین...؟ ادمای خوبین؟ تو همش راجب امگا بودن من حرف می زنی من من...

شینیا بالافاصله گرفت گورن چی می خواد بگه و با جدیت بهش نگاه کرد و اومد کنارش نشست و دستش رو لای موهاش برد و شروع کرد به نوازش کردنش

شینیا: گورن عزیزم، بهت اطمینان میدم هیچ اتفاقی قرار نیست برات بیافته ما تو شهر امگاهای دیگه ای هم داریم و همشون در کمال امنیت هستن می دوننم چه حسی داری و نگرانی ولی لطفا بهم اعتماد کن باشه؟ اونجا بودنت هزار برابر بهتر ازینکه اینجا این بیرون باشی پره از آدمای ناجور

گورن بلافاصله جواب نداد و یکم به دستای شینیا که بین موهاش تکیه داد و اجازه داد حس خوبی که ازش میگیره رو تو کل بدنش جریان بده ولی بعد از چند ثانیه ای با شک و تردید سرشو برای تایید تکون داد

شینیا لبخندی زد و گفت: خوب پس تا وقتیکه تو استراحت میکنی منم میرم سعی میکنم ارتباط برقرار کنم باشه؟

گورن دوباره با سرش تایید کرد

شینیا یکم بهش خیره شد و سمتش خم شد

گورن حس کرد صورت و تنش داغ شده

به لبهای سرخ و احتمالا بینهایت نرم شینیا نگاهی کرد و بعد سریع نگاهش رو ازشون گرفت

شینیا انگار می خواست بیشتر سمتش خم شه

گورن مطمئن بود دلش می خواد یه بارم شده شینیا رو کامل لمس کنه

صورت جفتشون سرخ شده بود و قلب گورن محکم تو سینش می تپید

شینیا اما خودش رو عقب کشید و گورن حس کرد دوباره می تونه نفس بکشه

شینیا لبخند دیگه ای زد و از اتاق بیرون رفت تا به کاراش برسه و گورن رو تنها گذاشت تا استراحت کنه

Chapter 14: گرما و سرما

Summary:

یو به باقی حرفاشون نتونست گوش کنه چون به زور بردنش بیرون ولی تو همون وضع لخت و عور و سرمای شدید یه چیز باعث دلگرمیش شد

گورن تونسته بود فرار کنه
اونا دنبال گورن بودن ولی اون تونسته بود فرار کنه
پس اون هنوز زنده است و قطعا میاد دنبالش

Notes:

سلام دوباره خوش برگشتین به آخرین شهر! دیگه این چند روز تعطیلی بود گفتم یه قسمت دیگه رو زودتر منتشر کنم!
دوستان این قسمت یکم دارک هست یادتون باشه بهتون هشدار دادم
امیدوارم خوشتون بیاد
؛]]

(See the end of the chapter for more notes.)

Chapter Text

شینیا آه بلندی کشید و غرولندی کرد

دستگاه لعنتی، حتی همون موقعم که پایگاه فعال بود بعضی وقتا مسخرش میگرفت الان که دیگه جای خود داشت بعد اینهمه مدت غیرفعال بودن انگار لازم بود یکی دو روزی صبر  کنن تا شارژ شه و بعدش پیام بفرستن 

البته شینیا نگران اون نبود چون برای سه روز آذوقه داشتن ولی خوب اتلاف وقت بیخود بود دیگه امیدوار بود بتونه همین امروز دستگاه رو راه بندازه و پیامو بفرسته ولی انگار دنیا باهاش سر سازگاری نداشت

امیدوار بود گورن زیادی سرش غر نزنه خصوصا که حسابی نگران یو بود ولی خب چاره ی دیگه ای هم نبود به هر حال

شینیا با خستگی شروع به برگشتن سمت اتاقش کرد

پایگاه حالا که هیچکس توش نبود انصافا جای خوفناکی بود بیخود نبود که گورن بیچاره دچار حمله ی پنیک شده بود

همونطور که داشت به سمت اتاقش برمیگشت بود که حسش کرد

شینیا حس کرد موهای پشت گردنش سیخ شدن و قلبش شروع به دیوانه وار تپیدن تو سینش کرده

با عجله خودشو به اتاق رسوند و در رو باز کرد

گورن روی مبل خوابش برده بود و خودشو به حالت جنینی جمع کرده بود.

شینیا بلافاصله متوجه شد

گورن داشت می لرزید

کتش رو درآورد و اون رو سریع روی بدنش کشید هر چند که فکر نمی کرد چندان کمک کننده باشه

دستش رو روی پیشونی گورن گذاشت و بله حدسش درست بود

گورن وارد دوره ی هیت شده بود

چقدر ناگهانی

مگه نباید اول پره هیت می داشت؟

یعنی ممکن بود شینیا متوجهش نشده باشه؟ ممکنه اونقدر حواسش پرت رسوندن خودشون به پایگاه کرده که اصلا متوجه تغییر در افزایش فرومون های گورن نشده؟ ولی این غیر ممکن بود حتی بالفرضم اگه شینیا متوجه نشده بود زامبی ها حتما باید می فهمیدن اونا بوی عادی امگاها رو از چند صد کیلومتری می فهمیدن دیگه بوی پره هیت که براشون چیزی نبود

گورن ناله ی خفیفی تو خوابش کرد

نفساش تند و سریع و کوتاه بودن

انگار که تو یه تب شدید باشه

شینیا لب پایینش رو گاز گرفت و آب دهنش رو قورت داد

گورن نمی تونست به هیچ وجه از قرصهای سرکوب کننده ی هیتش استفاده کنه 

دکترش به شینیا گفته بود که گورن بخاطر استفاده ی طولانی مدت ازون قرصها دچار نارسایی کبدی خفیف شده که از جمله عوارضشون بود و اگر بیشتر ازشون استفاده کنه نارسایی کبدیش حتی ممکنه بدتر شه و به جاهای خطرناک بکشه

شینیا هیچجوره نمی تونست این ریسکو بکنه

یه لحظه به ذهنش رسید دوباره برگرده پیش دستگاه و با هر بدبختی ای هست زودتر راهش بندازه و سریعتر برگردن شهر ولی اون ایده هم به سادگی وتو شد چرا؟ چون قاعدتا نمی تونست یه امگای در حال هیت رو با خودش بین یه خیل الفا که داشتن از شهر میومدن برای برگردوندنش از پایگاه خارج کنه ضمن اینکه فقط کافی بود در پایگاه باز بشه تا اینبار دیگه تضمینی زامبی ها بریزن سرشون

شینیا نمی دونست به چه دلیلی زامبی ها متوجه بوی پره هیت نشده بودن (حتی خودشم متوجه نشده بود) ولی دیگه مطمئن بود صددرصد پتوجه این بوی قوی هیت میشن

بوی لطیف گورن و فرومونهاش داشتن آلفای درون شینیا رو صدا میزدن و زیر پوستش می رفتن

شینیا انگار وسط نم نم بارون تو یه باغ پرتقال وایستاده بود

بوی خاک خیس خورده

بوی پرتقالا

بوی برگهای تازه

بوی بارون

شینیا سریع دستی به صورتش کشید و چندتا نفس عمیق کشید و سعی کرد خودشو آروم کنه

سالها از آخرین باری که یه امگا در هیت رو از نزدیک میدید می گذشت

لعنت اون حتی تا به حال به یه امگا دست هم نزده بود

البته اون باکره نبود و چند باری با بتاهایی هم بستر شده بود ولی هیچوقت و مطلقا هیچوقت به یه امگای در هیت حتی دست هم نزده بود، از دور دیده بود ولی حتی نزدیکشم نشده بود.

و حالا اینجا اون و گورن در یک هیت شدید تو یه پایگاه کاملا خالی از سکنه.

بهتر ازین نمیشد.

شینیا می دونست تا یک هفته ی آینده هیچجوره نمی تونه با شهر تماس بگیره تا بیان ببرنشون ولی آخه آذوقشون هم اون اندازه نبود

اونا نهایتا برای سه روز مواد غذایی داشتن

البته اگه جیره بندی می کرد و اتاقای دیگه رو می گشت شاید چیز میزی پیدا می کرد ولی اولا بعید بود ماده ی غذایی دیگه ای اونجا باشه دوما امگای در هیت به غذای بیشتری نیاز داشت و این یعنی اونا خیلی زودتر قرار بود غذاشون تموم بشه

این یه مشکل جدی بود

یه مشکل خیلی خیلی جدی

گورن ناله ی دیگه ای کرد

شینیا حقیقتا نمی دونست باید چی کار کنه

با دستاش شونه ی گورن رو تکون داد و اسمش رو صدا زد تا بلکه بتونه بیدارش کنه ولی فایده ای نداشت فقط باعث ناله کردن بیشترش میشد

شینیا می دونست که الان بدن گورن باید جدا از داغ بودن غیرقابل تحملش به شدت درد هم داشته

استخوان دردهای شدید و دلپیچه هایی که برای خارج کردن ماده ی لغزاننده یا همون اسلیک از بدن یه امگا اتفاق می افتاد موارد دردناکی بودن که شینیا قبلا راجبشون خونده بود

شینیا سعی کرد یکم دیگم خودشو آروم کنه و نفس عمیق بکشه

سعی کرد به این فکر کنه چجوری باید درد گورن رو کم کنه

اگه گورن نتونه ازون قرصها استفاده کنه پس تنها راهش سکس بود

شینیا حتی نمی تونست بهش فکر کنه

شاید الان گورن ازش بخواد و حتی بهش التماس کنه ولی اگه بعد ازینکه از هیتش خارج شد ازش متنفر بشه چی؟

شینیا می خواست از گورن محافظت کنه

می خواست با گورن دوست باشه

حتی شاید بعدها به این فکر کنه که رابطشو باهاش جدی تر کنه ولی نه اینجوری

خیلی می ترسید که اگر درد گورن رو اینجوری کاهش بده بعدش اونو برای همیشه از دست بده

ولی اگرم کمکش نمی کرد گورن درد وحشتناکی رو قرار بود تنهایی و بدون تسلی بخشی در طی این یه هفته تحمل کنه که خود اون درد می تونست به روانش آسیب بزنه

گورن همینجوریشم از نظر روحی به شدت آسیب دیده بود شینیا نگران بود این هیت ناگهانی بدترش کنه 

به شدت درمونده شده بود و نمی دونست باید چی کار کنه

شاید اگر به شهر اطلاع میداد و ذکرم میکرد امگا در هیته یه تدابیری برای این موردم اتخاذ می کردن ولی شینیا شک داشت واقعا این اتفاق بیافته یا نه

حتی اگرم به جای دو روز صبر کردن تا کامل شدن شارژ دستگاه فقط یک روز صبر میکرد تا دستگاه نصفه شارژ شه بازم یک روز کامل نیاز بود و بعدشم که تا وقتیکه نیروی  تا پشتیبانی برسه در بهترین حالت یه روز دیگم طول میکشید تا برسن تازه اگر بدون تجهیزات برای امگای در هیت میومدن اگر قرار به برداشتن تجهیزات اونم بود که قطعا دو روز طول میکشید که جمعا میشد سه روز جهنمی برای گورن بدون هیچ راهی برای رهایی از دردش

همینطور که شینیا داشت بالا پایین میکرد چی کار کنه یا نکنه گورن صدایی حالت هق هق از خودش درآورد و بین همون خواب و بیداری ای که بود با صدای لرزان و شکننده اسم شینیا رو به زبون آورد

"ش....شین...یا..."

انگار داشت گریه میکرد مشخص بود به شدت درد داره

شینیا ازینکه گورن اسم اونو آورد شکه شد

شینیا احتمال صددرصدی میداد که چون یه الفاست امگای درون گورن بدون توجه به اینکه اون کیه و صرفا بخاطر آلفا بودنش ازش درخواست کمک کنه ولی گورن نگفت آلفا، بلکه مشخصا اسم اونو صدا زد

و فقط اسم اونو صدا زد

قلب شینیا حالا خیلی محکم تر از قبلش داشت می کوبید

از یه طرف مغزش داشت داد می کشید که تسلیم نشه و به گورن نزدیک نشه چون احتمالش زیاده بعدا به شدت پشیمون بشه ولی از طرف دیگه آلفای درونش بهش اطمینان خاطر میداد که گورن خودش اون رو فراخوانده نه صرفا یه آلفا رو پس مشکلی پیش نمیاد

شینیا می دونست که هفته ی طولانی ای رو پیش رو داره

_________________________

یو دیگه حساب زورها و ساعتها از دستش در رفته بود

نمی دونست چند وقته که تو این سلول کوچیک، تک و تنها، زندانی شده

تک تک بچه ها رو تو سلول های کوچک تک نفره ای که فقط اندازه نشستن و بلند شدن جا داشت زندانی کرده بودن

یو تقریبا به حالت نیمه نشسته نیمه دراز کشیده خودشو تو اون فضای قفس مانند کوچیک جا داده بود

تنها راه ارتباطیش با دنیای بیرون دریچه ی بینهایت کوچیکی بود که هر هشت ساعت سر ساعت مشخصی از داخلش براش آب و غذا می فرستادن 

غیر ازون سلولش ظلمت خالص بود

سرد تاریک و ساکت

همون روز اول بهشون هشدار دادن صداشون دربیاد حسابی تنبیه میشن و البته یه پسر احمق فکر کرده بود خبری نیست شروع کرده بود به فریاد زدن و کمک خواستن بعد از شب دوم و یو یادش نمی رفت چطور همشون رو بردن بیرون به صف کردن و پسربچه ی بیچاره رو لخت و عور جلوشون شلاق زدن تا درس عبرتی برای همشون باشه

بعد ازون اتفاق دیگه واقعا صدای کسی درنمیومد 

انگار اصلا کسی تو اتاق های دیگه وجود نداشت

یو فقط می دونست که هر روز سر ساعت مشخص دیگه ای میومدن و یه نفر رو از سلولش می کشیدن بیرون و با خودشون می بردن و شب دوباره برش می گردوندن که با توجه به اینکه صداها تو اون مکان فوقالعاده ساکت به راحتی شنیده میشد یو فهمیده بود که بچه ها رو موقع برگردوندن روی زمين می کشیدن و بعدش پرتشون میکردن داخل سلولشون و اونام انگار بعدش حتی نمی تونستن تکون بخورن

یو نمی دونست چه بلایی اون بیرون سر بچه ها میاد یا باهاشون چی کار میکنن

ذهنش بخاطر تنهایی زیاد و ترسی که از تاریکی تو بدنش افتاده بود تقریبا از کار افتاده بود

چشماش نیمه باز بودن و تقریبا داشت خوابش میبرد که صدای اون قدم ها رو شنید

یو به خودش زحمت نداد دقت کنه و صداها رو بشنوه ولی وقتی که متوجه توقف پاها جلوی در سلولش شد حس کرد عرق سرد کل بدنش رو گرفته

نفسش یه سختی بالا میومد

درب سلولش باز شد

تمام بدن یو شروع به لرزیدن کرد و اون حتی بیشتر مثل یه گلوله توپ کوچیک خودشو جمع کرد

در که باز شد نور شدیدی داخل زد

چشمهاش به شدت می سوختن 

نور خیلی اذیتش می کرد

دستها و پاهاش غل و زنجیر بودن و یه قلاده هم دور گردنش بود که اسمش روش نوشته شده بود

مردی که داخل شد طنابی رو به قلاده اش وصل کرد و بعد مثل اینکه یو یه سگ ولگرد باشه اونو از قلاده اش به بیرون کشید

یو ناله خفیفی از سر درد و وحشت کرد اما بالافاصله به واسطه ی ترکه ی محکمی که به باسنش برخورد کرد ساکت شد

همونطور که سعی میکرد روی پاهاش وایسته تا بیشتر ازین روی زمین کشیده نشه چشمهاش رو به نور مطابقت داد

سلولهای مشابه دیوار به دیوار هم قرار داشتن و روی هر کدوم اسمشون نوشته شده بود

وقتی که داشتن به انتهای سالن می رسیدن یو متوجه اون اسم آشنا روی یکی از درها شد

میکائلا شیندو

میکا اونجا بود

از سلول اون خیلی دور بود ولی اونجا بود

دلش می خواست صداش کنه ولی شلاقی که تو دست سرباز پشت سرش بود اونو بدجوری می ترسوند

هنوز رد تازش روی باسن استخونی و کوچیکش شدید درد میکرد

حداقل می دونست میکا اونجاست

حالش خوبه یا نه نمی دونست ولی می دونست که اونجاست

همین خودش دلگرمی بود

بعد از خارج شدن از سالن سلول ها بردنش به یه اتاق خیلی بزرگ و کاملا سفید رنگ که دورتا دورش شیشه بود ولی یو نمی تونست پشت شیشه ها رو ببینه

تو چشم بهم زدنی لباساشو کامل دراوردن و لختش کردن

تمام بدنش می لرزید

اشک تو چشماش بود

خیلی خیلی می ترسید

بردنش سمت یه صندلی تختشو که وسط سالن بود و وادارش کردن روش بشینه

دستهاشو به دسته ی صندلی بستن و بعد پاهاش رو هم به پایه های صندلی که به طرز عجیبی زیادی از هم فاصله داشتن بستن

یو احساس عریانی کامل میکرد

پاهاش از هم باز بودن و لخت و عور در شرم کامل درحالیکه می لرزید اونجا نشسته بود و جرات حرف زدن نداشت سربازها کنار صندلیش ایستادن و بعد از چند دقیقه مرد زیبایی که موهای نقره ای رنگ بلندی داشت و با روبان اونا رو بسته بود و روپوش سفید پزشکی پوشیده بود داخل شد

به یو حتی نیم نگاهی هم ننداخته انگار اصلا براش مهم نبود به تنها چیزی که نگاه می کرد بین پاهای یو بود

یو حسابی ترسیده بود و احساس خجالت زدگی می کرد

سعی کرد پاهاشو بهم نزدیک کنه ولی نمی تونست 

پاهاش حسابی محکم به اطراف بسته شده بودن

دکتر یه سری وسایل پلاستیکی دایره ای شکل رو که یو حتی اسمشونم نمی دونست به سینه و پاها و سر یو وصل کرد و از اخرم یه کلاه فلزی روی سرش گذاشت

یو متوجه شد که بوی عجیب و خیلی خیلی شیرینی اتاق رو پر کرد

بوی فوقالعاده ای بود مثل بوی عسل

حس کرد دلش شدیدا عسل میخواد

تغذیه اش اینجا اصلا خوب نبود و غذاهایی که بهش میدادن به شدت بدمزه بود انگار از عمد هیچجور نمک یا ادویه ای بهش اضافه نمی کردن ولی خوب از شدت گرسنگی حتی همون غذای به شدت بیمزه رو هم مجبور بود بخوره

برای همینم وقتی اون بو رو شنید حس کرد شکمش به شدت داره صدا میده و گرسنش شده

 حاضر بود همه چیزو بده تا یه بار دیگه دستپخت گورن رو  که با وجود اینکه بیشتر از کنسروها بود ولی بازم عالی بود بخوره

یو حس کرد بدنش نه فقط از سر گرسنگی بلکه به دلایل دیگه ای هم داره به اون بو واکنش نشون میده

حس کرد بدنش گرم و سرد میشن و دهنش خشک شده

حتی متوجه نشد اون پزشک مو نقره ای به رگ دستش سرنگی زد و شروع به کشیدن خونش کرد

بعد ازینکه اولین ویال از خون یو پر شد یکهو رعشه ی الکتریکی ای از طریق کلاهی که بالای سر یو بود به بدنش وارد شد و بدنش شروع به لرزیدن شدید کرد

دکتر باز هم ازش خون گرفت

بازم و بازم

چندین ویال پر شدن و داخل جعبه ای که اسم اون روش نوشته شده بود قرار گرفتن

بعد ازینکه بالاخره کارشون باهاش تموم شد از صندلی بازش کردن و دوباره از قلاده اش اون رو کشیدن ولی اینبار یو هیچ قدرتی نداشت تا روی پاهاش وایسته و برای همین گذاشت تا روی زمین بکشنش

قبل ازینکه از اتاق خارج بشن بردنش داخل یه محفظه ی دیگه و اونجا با آب سرد فشار بالا شستنش

برخورد آب سرد با بدنش باعث شد هوش از سرش بپره و اون حس کرختی از بین بره و بخاطر افزایش شدید آدرنالین تو بدنش حداقل بتونه یکمی روی پاهاش وایسته

قبل از خارج شدن کامل از اتاق بود که یو شنید اون دکتر از یکی از سربازا پرسید: این همون پسربچه ایه که با اون امگایی که از دستمون فرار کرد بوده؟

یو به باقی حرفاشون نتونست گوش کنه چون به زور بردنش بیرون ولی تو همون وضع لخت و عور و سرمای شدید یه چیز باعث دلگرمیش شد

گورن تونسته بود فرار کنه

اونا دنبال گورن بودن ولی اون تونسته بود فرار کنه

پس اون هنوز زنده است و قطعا میاد دنبالش

Notes:

یه سوال کوچیک: یومیکا یا میکایو؟
بگین وگرنه خودم یکی رو انتخاب می کنم و برای چپترای بعد ازش استفاده میکنم🤭

Chapter 15: نویا هینما

Summary:

شینیا اسلحه اش رو انداخت رو شونش و شروع به باز کردن دریچه کرد.

نمی تونست بذاره دوباره اون اتفاق بیافته

نمی تونست

Notes:

بعد اینهمه مدت دوباره برگشتم با یه چپتر جدید از آخرین شهر! بابت وقفه ی طولانی عذر می خوام امیدوارم همچنان این داستان رو ادامه بدین!
آخ راستی یادم رفت بگم، ازونجایی که انتخاب نکردین میکایو یا یومیکا من خودم یومیکا رو برای ادامه انتخاب کردم ببینین چی میشه بعدش🤭

Chapter Text

سه روز کامل از شروع هیت ناگهانی گورن گذشته بود

 

هنوز یکمی غذا براشون مونده بود ولی شینیا می دونست دیر یا زود باید یه فکری برای این مسئله برداره

 

شینیا دستی روی پیشونی گورن گذاشت دمای بدنش تقریبا نرمال بود

گورن خودش رو عملا لای پتوش پیچونده بود و به حالت جنینی خوابیده بود

 

با اینکه تو دوران هیت بود ولی بعضی امگاها بعد از سکس دچار شوک یخ زدگی می شدن و نیاز به نزدیکی بدنی با پارتنرشون داشتن

 

 شینیا نگاهی به گورن که لخت و عریان خوابیده بود کرد و پتوی نازک دیگه ای که دستش بود رو روش کشید.

تنها چیزی که الان کم داشت یه شوک یخ زدگی از سمت گورن بود.

 گورن به نظر خیلی بهتر میومد

 

هر چی به اخرای هیت نزدیک میشدن گورن بیشتر می تونست هوشیاری خودشو کنترل کنه و دردهاش هم کمتر میشدن ضمن اینکه میلش به سکس هم کمتر میشد و این خودش برای شینیا خوشحال کننده بود.

مشخصا شینیا از نزدیکی با گورن لذت برده بود، لعنتی اون حتی از روز اولی که گورن رو دیده بود امیدوار بود بتونه بعدا باهاش تشکیل خانواده بده ولی هیچ وقت نمی خواست اینجوری مجبور بشه کنارش همبستر بشه.

خیلی ترسیده بود. نمی دونست واکنش گورن بعد از اینکه کلا هیتش تموم شه چیه.

آیا ازش متنفر میشد؟

ترجیح میداد بهش فکر نکنه...

 

شینیا متوجه شده بود کلا هیت گورن فرق داره نمی دونست آیا همین اینبار بخاطر تغییر شرایطش و یا استرس دچار هیت اینجوری شده یا همیشه همینقدر خوراکش موقع هیت کمه

 

شینیا انتظار داشت خورد و خوراکش حداقل دوبرابر حالت عادی بشه ولی تغییری نکرده بود برای همین بود که هنوزم آذوقه داشتن وگرنه قطعا باید تا آخر امروز مواد غذاییشون تموم میشد

 

شینیا یادش میومد که دکتر گورن بهش گفته بود تا دوره ی هیت بعدیش هنوز خیلی مونده و نباید نگرانش باشن و حالا این اتفاق افتاده بود

 

شینیا حدس میزد باید بخاطر فشار عصبی و روانی باشه که گورن این مدت متحمل شده ولی بازم می دونست سوالات زیادی هست که باید ازش بپرسه

 

آروم از جاش بلند شد و سعی کرد تا جای ممکن سروصدای زیادی نکنه تا یه وقت گورن بیدار نشه و از در رفت بیرون

لباس خودش رو کنار بالشتش گذاشته بود تا گورن بوش رو حس کنه و بی قراری نکنه.

یه سر به آذوقه ی غذاییشون انداخت

اگر خودش چیزی نمی خورد نهایتا تا فردا شب غذا داشتن.

قطعا وضع خوبی نبود.

دستگاه برقراری ارتباط شارژش کامل شده بود ولی شینیا هنوزم دو به شک بود باید کمک خبر کنه یا نه.

از واکنش اونهمه الفایی که قرار بود بیان کمک و دیدن یه امگای در حال هیت می ترسید

حتی با اینکه اخرای دوره بود اما شینیا بازم خیلی نگران بود

شینیا دستی به صورت خستش کشید و آه بلندی کشید

اگه وضع همینجوری پیش می رفت قطعا مجبور بود بره بیرون و غذا پیدا کنه.

پایگاه از اولین شهر نزدیک بهش خیلی فاصله داشت و شینیا شدیدا نگران طولانی شدن زمان رفت و برگشتش بود.

اگه تو تایم نبودش گورن بیدار میشد چون تو حال درست حسابی خودش نبود ممکن بود از پایگاه خارج شه که این بدترین سناریوی ممکن بود

همونطور که شینیا داشت با خودش شرایط رو می سنجید متوجه سرصداهایی اطراف در ورودی پایگاه شد.

احساس کرد خون تو رگاش یخ بستن.

با سرعت خودش رو به اتاق رسوند و اسلحه اش رو برداشت و بعدش دوباره سریع به سمت در ورودی رفت.

زامبیا؟

یعنی بوی گورن بالاخره اونا رو جذب کرده بود؟

ولی امکان نداشت بویی از پایگاه خارج شه شینیا مطمئن بود در کاملا چفت و بست شده

اما با این حال بوی امگای درحال هیت قوی بود امکانش بود از درز لای در بیرون رفته باشه و اونا رو به سمت خودشون کشیده باشه.

تمام چیزی که شینیا غیر از صدای پاها و غرش زامبی هایی که انگار چندان دور نبودن می شنید صدای نفس ها و ضربان قلب شدید خودش بود.

اگر در باز میشد کار هر دوشون تموم بود....

یه نفر انگار خودش رو انداخت رو در

و اونجا بود که یه صدایی شنید

"لعنتی باز شو باز شووووووووووو!!"

به تن صدا می خورد یه پسربچه ی نهایتا دوازده سیزده ساله باشه

صداش بدجوری می لرزید مشخص بود حسابی ترسیده

صدای دیگه ای شنید

صدای ناله های یه زن بود

انگار سعی داشت خودش رو به زور ساکت نگه نداره ولی نمی تونست

"لعنتی باز نمیشه!!"

"ن...نویا....پس....پسرم.....تو....تو باید....باید بری....فرار کن....!"

"ساکت شو مامان! ساکت شو! بذار فکر کنم بذار فکر کنم!"

صدای پسربچه غیر از لرزیدن از ترس سرشار از ناراحتی و غم بود انگار هر لحظه امکان داشت بغضش بشکنه و گریه کنه

زنی که انگار مادر پسربچه بود گفت: من....من بچه رو همینجا به دنیا میارم....چیزی به....به آخرش نمونده....بچه رو....بچه رو بردار و فرار کن....

نویا داد زد: نه نه نهههههههههه! من بدون تو هیچجا نمیرم مامان!!!

پس زن درحال زایمان بود....

بوی یه امگای زن قطعا زامبی ها رو دیوونه میکرد

پسربچه ای که اسمش نویا بود بالاخره بغضش شکست: م...مامان....من نمی خوام....نمی خوام بدون تو ادامه بدم...

صدای بلند گریه ی پسر شینیا رو یاد چیزی می نداخت....

مامانش که انگار بغلش کرده بود و سعی داشت آرومش کنه هر چند که مشخصا درد وحشتناکی رو داشت سپری میکرد گفت: شیشششش.....شیشششششش....چیزی نیست....چیزی....نیست پسرم....پسر عزیز و شجاعم....البته که تو می تونی....تو....باید بتونی....اهههههههه....تو باید...زنده بمونی و....از نی نی کوچولویی که.....که....آنقدر منتظرش بودی مراقبت کنی تا.....تا شاید....شاید یه روزی بابات....

شینیا اسلحه اش رو انداخت رو شونش و شروع به باز کردن دریچه کرد.

نمی تونست بذاره دوباره اون اتفاق بیافته

نمی تونست

یک

دو 

سه

دریچه با زور شدیدی که شینیا زد باز شد

سرش رو از دریچه آورد بیرون

مادر و پسرش از تعجب و ترس زبونشون بند اومده بود

شینیا: اگه نمی خوای بمیری زودتر بیا داخل!!

پسربچه که انگار دوباره ری استارت شده بود بدون گفتن یه کلمه دست مامانش رو گرفت و با کمک شینیا آوردش داخل و بعدشم خودش زود پرید پایین

زامبیا تقریبا رسیده بودن.....

شینیا دوباره سریع در دریچه رو گرفت و شروع کرد به بستنش حتی با اینکه زامبیا سعی داشتن جلوشو بگیرن با قدرت تمام دریچه رو بعد از یه داد بلند زدن بست و پرید پایین

بدجوری نفس نفس میزد

شینیا دستش رو گذاشت رو بینیش تا بهشون بفهمونه باید ساکت باشن بعدش مادر باردار رو از روی زمین بلند کرد و سریع به اتاق گورن برد و طرف دیگه ی اتاق گذاشتش

شینیا: اتاق بغلی حموم هست شیر آب گرم هنوز کار میکنه سریع برو یکی از ظرفارو آب گرم جا کن بیار چندتا حوله تمیزم هست اونارم بیار

پسربچه که انگار فقط شده بود یه کامپیوتر بدون اینکه صداش دربیاد و چیزی بپرسه سریع رفت داخل حموم 

شینیا لباسش رو که کنار بالشت گورن گذاشته بود رو برداشت و پارش کرد تا جاییکه بزرگ و مربعی شد و مادر رو روش نشوند

شینیا: لباسی چیزی برای بچه دارین؟ آخه اینجا هر چیم پیدا شه وسایل واسه بچه نیست

مادر که مدام در حال گاز گرفتن لبش بود تا خیلی بلند داد نزنه و اشکهاش مدام و بی اختیار از فرط درد می ریختن با خستگی به دوتا کوله ای که با خودشون آورده بودن اشاره کرد

شینیا سریع کیف ها رو باز کرد

یکیشون پر از وسایل بچه بود

لباس گرم، پتو، چندتا حوله، کلی آنتی بیوتیک که احتمالا برای جلوگیری از عفونت آورده بودن و مقدار زیادی شیر خشک و شیشه بچه داخلش بود حتی یه دونه پستونک کوچیکم بود مشخص بود که حسابی آماده بودن ولی چی شده بود که سر ازینجا درآورده بودن خدا می دونست.

شینیا احتمال میداد زامبی ها بوی امگا رو وقتی که زایمانش شروع شده فهمیدن آخه بوی یه امگا در اون لحظه قوی ترین بو توی کل جهان هستی بود

وسایل رو آورد و یه کنار چید

چیزی به لحظه ی به دنیا اومدن بچه نمونده بود

بوی امگا شدید قوی بود

شینیا آدم سست بنیه ای نبود ولی حتی برای آدمی مثل اونم تحمل کردن این حجم از فرومون خیلی سخت بود

سعی کرد تا جاییکه می تونه ذهنش رو خالی نگه داره و روی به دنیا آوردن بچه تمرکز کنه

"شینیا....."

عالی شد

همین کم مونده بود گورن هم این وسط بیدار شه

شینیا سرش رو برگردوند سمتش

گورن تقریبا نصفه روی آرنجش بلند شده بود

چشماش یکم روشن تر بودن و انگار هوشیاری بیشتری داشت

"گورن! پسر عجب وقتی بیدار شدی"

شینیا متوجه نمیشد ولی کاملا داشت خنده ی عصبی میکرد

این وضع اصلا خوب نبود

مادر ناله ی خفه اما بلندی کرد

شینیا: لعنتی...بچه داره به دنیا میاد!

" تو برو کنار"

شینیا دوباره سرش رو برگردوند و گورن رو دید که کنارش و روبروی زن در حال زانو زدن بود

شینیا حتی نفهمید گورن کی از تو کولش تیشرت بگی بلندش رو برداشته و پوشیده 

مشخصا بدن گورن هنوز درد زیادی داشت و حسابی داغ بود

یکمی تلو تلو می خورد و می لرزید ولی اخم کرده بود و خیلی جدی سعی داشت هوشیاریشو حفظ کنه

شینیا: گورن تو خودت حالت خوب نیست!

قبل اینکه گورن جوابی بده پسربچه از تو حموم با کلی حوله تمیز تو یه دستش و یه لگن پر از آب داغ تو یه دست دیگش اومد بیرون

" هی اینا آمادست!"

گورن به اونم نگاهی انداخت: بذارشون اینجا

پسربچه سریع کاری که بهش گفته بودن رو انجام داد

گورن بعدش دوباره گفت:حالا جفتشون برین بیرون

شینیا: گور...

گورن با یه اخم خیلی عمیق و با صدای محکم و جدی چشم در چشم شینیا گفت: برو بیرون الان

شینیا حس کرد حرفی برای گفتن جز اطاعت نداشت

دست نویا رو گرفت و با هم رفتن بیرون و در رو پشت سرشون بست

پسر گفت: ولی من می خوام پیش مامانم باشم!

شینیا: نگران نباش، گورن یه امگاس اون به صورت طبیعی خیلی بهتر از من و تو می دونه باید چی کار کنه ضمنا شاید بهتر باشه یکم فضای شخصی به مامانت بدیم برامون بهتره که تنهاشون بذاریم

نویا: ولی....ولی اگه اتفاقی براش بیافته چی....؟

چشمای پسر پر اشک بود و تنش می لرزید

خیلی ترسیده بود و انگار تو لبه ی حمله ی پنیک بود

شینیا لبخند مهربونی زد و سر بچه رو روی سینش قرار داد: نترس باشه؟ من تو و مامانتو نجات ندادم که حالا بیخودی به کشتنش بدم. وقتی بهت میگم گورن قطعا می دونه داره چی کار میکنه بهتره باورش کنی باشه؟ اون باباش پزشک بوده حتما یه چیزایی یاد داره باشه؟

شینیا با دستش پشت و سر بچه رو به آرومی نوازش کرد و اجازه داد یکمی تو بغلش گریه کنه

طفلک بیچاره مثل بید می لرزید ولی یکم آرومتر شد

وقتیکه شینیا می خواست اونو از خودش جدا کنه تا ببینه حالش بهتره یا نه بود که صدای گریه ی نوزاد تازه متولد شده کل فضا رو پر کرد

نویا سریع خودش رو از بغل شینیا جدا کرد و با بهت و حیرت به در نگاه کرد

شینیا لبخند تلخی زد

صدای گریه ی یه نوزاد تازه متولد شده ارزشمندترین چیزی بود که تو این دنیا وجود داشت....

در اتاق به آرومی باز شد و گورن با چشمهای بینهایت خسته اما با لبخندی سرشار از رضایت اومد بیرون

لباسش یکمی خونی شده بود اما انگار براش مهم نبود

گورن: تبریک میگم صاحب یه خواهر کوچولوی ناز و خوشگل شدی!

نویا بدون اینکه بدونه شروع به بلند بلند اشک ریختن کرد

شینیا لبخندی زد و دستش رو روی شونش گذاشت: هی مرد که گریه نمی کنه! برو تو پیششون!

نویا که هنوزم نمی تونست جلوی اشکاشو بگیره لبخند بزرگی زد و رفت داخل و بلافاصله رفت پیش مامانش تا بغلش کنه

مادر که حالا که شینیا خوب دقت میکرد یه زن مو طلایی با چشمهای سبز رنگ بود با اینکه زیر چشمهاش حسابی کبود و گود از فرط خستگی بود و چهرش هم رنگ پریده بود با خوشحالی پسر بزرگش رو بغل گرفت و جفتشون شروع به گریه کردن جوری که انگار دنیا رو بهشون داده بودن

شینیا متوجه شد که گورن سرش رو روی سینش گذاشته و بهش تکیه کرده و با چشمای خسته ولی با لبخند داره نگاشون میکنه

شینیا هم شوکه شده بود هم خیلی خوشحال بود

مطمئن بود گورن وقتیکه اونطور عریان بیدار شده بود با یه دو دوتا چهارتای ساده متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده ولی انگار ازین موضوع ناراحت یا عصبانی نبود ولی بازم شینیا نمی دونست و درواقع نمی خواست سریع بپره سر نتیجه گیری برای همینم با احتیاط دستش رو روی بازوی گورن گذاشت و وقتیکه دید گورن هیچ جور واکنش بدی از خودش نشون نداد یکمی اونو بیشتر به بدن خودش فشار داد و با دیدن وقتی که گورن چشماشو بست و لبخند بزرگتری زد اونم بی اختیار لبخندی زد و سرش رو روی سر گورن گذاشت

Chapter 16: روابط پیچیده

Notes:

گیزززززز😬😬😬
سلام دوبارهههههههه!منو که فراموش نکردین؟! این داستان رو چطور؟ فکر کنم صد سالی هست آپدیتش نکردم😬 امیدوارم
هنوز باهام همراه باشین! راستیییی!عید همگیتونم مبارک باشه🎉🥳🥳

Chapter Text

شینیا به صورت آروم گورن که دوباره خوابیده بود نگاهی انداخت و پتوی نازک رو تا زیر گردنش کشید

دستش رو روی پیشونیش گذاشت تا دمای بدنش رو چک کنه و با وجود اینکه هنوز یکم داغ بود ولی داشت به سطح نرمالش برمیگشت

فرمون های امگایی که تازه بچش رو به دنیا آورده بود و پشت سرش داشت بهش شیر میداد باعث آروم شدن و کمتر شدن درد گورن شده بودن انگار حالت یه جور مسکن واسش داشت

شینیا یکم با موهای گورن بازی کرد و بعد از زدن لبخند کوتاهی سمت پسر مو قرمز که کنار مادرش نشسته بود و بچه رو نگاه میکرد برگشت

شینیا: اممم خب، شما...؟

پسر مو قرمز نگاهی به مادرش کرد و بعد از گرفتن تاییدش رو به شینیا گفت: نویا....اسمم نویاست

شینیا لبخندی زد و دستش رو آورد جلو: منم شینیا هستم

نویا با لبخند کمرنگ و چهره ای دو دل باهاش دست داد

بعد ازون زن مو طلایی کنارش که مادر نویا بود گفت: منم هورن هستم مادر نویا

شینیا لبخند بزرگ تری زد و گفت: از آشنایی باهاتون خوش وقتم خانم

هورن هم لبخند دیگه ای در جوابش زد و بعد به گورن اشاره کرد و گفت: همسرته؟

شینیا که یهو لپاش گل انداخته بود گفت: اوه..نه نه! ما....ما تازه باهم آشنا شدیم

هورن لبخند ریزی زد و گفت: من باید ازش حسابی تشکر کنم اگر اون نبود ممکن بود نتونم به موقع بچه رو به دنیا بیارم

شینیا نگاه دیگه ای به گورن کرد و درحالیکه لبخند سافتی به لبش داشت گفت: آره اون فوقالعاده اس

نویا: شمام فوقالعاده این! اگر نبودین و نجاتمون نمی دادین قطعا مرده بودیم! هر سه تای ما جونمونو بهتون مدیونیم!

شینیا که هنوز سرخی صورتش نرفته بود خنده ی خجالت زده ای کرد و با دستش پشت سرش رو خاروند: ای بابا کاری نکردم که!

هر سه تاشون بعدش آروم و ریز باهم خندیدن

بعد از ساکت شدن جو هورن دوباره گفت: چند روز از هیتش گذشته؟ آخراشه؟

شینیا با سرش تایید کرد و گفت: فکر نمی کنم دیگه چیزی مونده باشه، دمای بدنش داره تقریبا به تعادل میرسه و فکر میکنم فرومون های شما هم آرومش کرده

هورن: خوشحالم که می تونم اینجوری یکم جبران کنم

هورن بعدش بچه رو از سینش جدا کرد و چند ضربه به پشتش زد تا باد گلوش خارج بشه و بعد نوزاد تازه متولد شده رو داخل کیفی که حالت تخت داشت و مشخص بود خودشون سرهم کردن گذاشت

شینیا: شما از کجا میاین؟ تمام اردوگاه های این اطراف تخلیه شدن و کسی نمونده بود

هورن و نویا نگاهی بهم انداختن و بعد از یکم این پا و اون پا کردن هورن آهی کشید و گفت: ما از پایگاه یاکویا فرار کردیم

شینیا که چشماش گرد شده بودن گفت: چی؟ یاکویا؟ شما ارتباطی با یاکویا دارین؟

نویا: پدرم، کرولی یوسفورد، یکی از محققای اونجاس....یعنی بود....

شینیا اخم هاش رو درهم کشید و گفت: منظورت چیه "بود"؟

هورن ادامه داد: تا همین دیروز کرولی عضوشون بود ولی وقتی فهمید اونا می خوان از بچه ای که قراره به دنیا بیارم به عنوان نمونه آزمایشگاهی بعدی استفاده کنن ما رو فراری داد و قبلش آدرس این پایگاه زیرزمینی رو بهمون داد و گفت بیایم اینجا پناه بگیریم و اینجوری شد که الان اینجاییم

شینیا که برق از سرش پریده بود گفت: یعنی میخوای بگی پایگاه یاکویا این اطرافه؟ بعدم راجب چه آزمایشاتی حرف می زنین اونجا چه خبره؟ اصلا اگر همسرتون عضو یاکویاست چجوری اینجا رو می شناخته؟

نویا که انگار بوهایی برده بود با نگاه شکاکانه ای پرسید: تو عضو ارتش شاهنشاهی هستی درسته؟

شینیا مکثی کرد و گفت: آره من عضو اونام،  چند روز به آخرین پایگاهی که داشتیم تخلیش می کردیم حمله کردن و خیلی ها رو کشتن و باقی رو هم گروگان با خودشون بردن من و گورن تونستیم فرار کنیم و خودمونو به اینجا برسونیم

هورن نفس عمیقی کشید و گفت: خب پس فکر می کنم یه جورایی اهدافمون یکیه، شما ازینجا می خواین کجا برین؟

شینیا: پایین یه دستگاه ارتباطی با مرکز هست که چیزی نمونده شارژ شه، بعدش با استفاده ازون میخوام با مرکز تماس بگیرم تا بیان دنبالمون

نویا:چرا اونا باید بخاطر دو نفر وقت خودشونو تلف کنن بیان؟

هورن خنده ای کرد و گفت: پسرم، اون امگایی که باهاشه خودش ارزش یه دنیا رو داره معلومه که میان!

نویا صدای متعجب گونه ای از خودش درآورد و هورن ادامه داد: ازونجایی که اهدافمون مشترکه به نظرم بد نیست بهم دیگه اطلاعات بدیم، آره یکی از پایگاه های یاکویا که ما درش بودیم تقریبا میشه گفت این نزدیکیه، آزمایشاتی که اونجا انجام میشه تا جاییکه من اطلاع دارم دو هدف داره، یکی پیدا کردن راه درمانی برای این بیماری....

به اینجا که رسید نویا خنده ای از سر تمسخر زد و هورن ادامه داد:و دومین هدفشون افزایش جمعیت امگاهاست

شینیا اخمی کرد و گفت: یعنی چی افزایش جمعیت امگاها؟

هورن: منم دقیقا نمی دونم ولی انگار بدن بچه های کوچیک رو با یه سری از آزمایشات به سمتی سوق میدن تا امگا شن، مسئول اون آزمایشات شخصی به اسم فرید باتوریه که سابقا دوست شفیق همسرم بود البته تا قبل ازینکه بفهمیم اون میخواد از بچه هامون سواستفاده کنه

شینیا: چه بلایی سر همسرت اومد؟ هنوز زندست؟

هورن: از وقتیکه ما فرار کردیم خیلی نمی گذره و هنوز کسی نباید متوجه شده باشه، طبق نقشه قراره تا حداکثر فردا همسرم بیاد و ما رو ازینجا به جای دیگه ای ببره

شینیا اخم عمیق تری کرد و گفت: یعنی شماها مطمئنین که اون لو نرفته؟

نویا: منظورت چیه؟

شینیا: بهش فکر کن، شما خارج شدین بدون اینکه کسی بفهمه؟ یک زن باردار که بچش قراره یه نمونه ی آزمایشی ارزشمند بشه و چیزی هم به موعد زایمانش نمونده؟

هورن درحالیکه صداش می لرزید گفت: منظورت چیه....؟

شینیا مکثی کرد و گفت: همسرت و یعنی پدر تو، نویا، هرگز دنبالت نمیاد....اون خودشو قربانی کرده تا شماها فرار کنین و قطع به یقین تا الان هم دستگیر شده...

نویا: نه این.....

شینیا وسط حرفش پرید و گفت: و ازونجایی که شما هم فرار کردین قطعا حداقل از الان تیم جستجو براتون تشکیل دادن و بذار بهت بگم که پیدا کردنتون با توجه به بویی که مادرت از خودش جا گذاشته و زامبیایی که دنبالتون کردن چندان سخت نیست و این یعنی اینکه شما صاف اونارو کشوندین اینجا، و این یعنی نه تنها خودتون در خطرین، من و گورن که بخاطر اون به پایگاه حمله کردن هم در خطرن، و این یعنی که.....

شینیا به سرعت از جاش بلند شد و درحالیکه دوان دوان به سمت در می رفت گفت: من باید همین الان اون دستگاه لعنتی رو راه بندازم!

Chapter 17: کورتو هیراگی

Summary:

شینیا لبخندی زد و خشاب اسلحه رو کشید و گفت: پس باید آماده ی یه کوچولو جنگ باشیم نه؟

سپس بدون منتظر شدن برای جواب در رو باز کرد و منور قرمز رنگی رو به بیرون شلیک کرد

کورتو که داخل هواپیمای جنگی بود با دیدن منور نیشخندی زد و زیر لب گفت: پیدات کردیم داداش کوچولو!

Chapter Text

نزدیک به غروب آفتاب بود که آئویی تصمیم گرفت بره و چایی دم کنه

هوای نسبتا گرم و مطبوعی بود

چنین روزهای نسبتا ساکت و آرومی تو این دنیای خراب شده کمتر وجود داشت

همونطور که داشت به سمت آبدارخانه می رفت تا چای درست کنه گوشیش زنگ خورد

تماس از سمت واحد مرکزی بود

آئویی اخماش رو درهم کشید و گوشی رو جواب داد: کلنل آئویی هستم مرکز چی شده؟

زیاد سابقه نداشت از مرکز باهاش تماس بگیرن و اون خودشم دوست نداشت زیاد پیامی از سمتشون داشته باشه چون تماس از مرکز همیشه یک معنی رو می داد: دردسر

و آئویی آخرین چیزی که برای یه همچین روز قشنگی می خواست دردسر بود

صدای پشت تلفن با داد و پر از استرس جواب داد: کلنل! یه پیام از سمت پایگاه زیرزمینی تو ناگویا به دستمون رسیده!از سمت ژنرال دوم شینیا هیراگی ساما!

بله خودش بود، دردسر

امروز قرار نبود به همون آرومی که شروع شد و ادامه داشت تموم بشه 

آئویی سریع مسیرش رو عوض کرد و همونجور که داشت به سمت اتاق فرماندهی می دوید گفت: سیگنال رو ثابت و پایدار نگه دارین تا من خودم رو برسونم تا وقتیکه نرسیدم اونجا حق ندارین این خبر رو جای دیگه ای پخش کنین متوجه شدین؟ این یه دستوره!!

صدای پشت تلفن: بله خانم چشم!

آئویی بعد از قطع کردن تلفن سریع اولین شماره ی سیو شدش رو با استفاده از گوشی دیگش که قابل رهگیری نبود گرفت و منتظر موند تا شخصی که باهاش تماس گرفته گوشیش رو برداره

چند ثانیه بیشتر نگذشت تا اینکه صدای کلفت و محکمی جوابش رو داد: آئویی، چی شده که با این خط تما--

آئویی نذاشت حرف شخص تموم بشه و سریع گفت: قربان وضعیت درجه پنج به وجود اومده لطفا سریعتر خودتونو برسونین مرکز فرماندهی!

شخص پشت تلفن بالافاصله قطع کرد و حتی یک کلمه بیشتر نگفت

آئویی با تمام سرعت سمت آسانسور شخصیش رفت و دکمه ی منفی ۱۳ رو فشار داد، فقط چند ثانیه بعد اون داخل اتاق مرکزی بود

به محض خروج از در آسانسور یه نفر دوید سمتش: کلنل پیغام رو رمز گشایی کردیم متوجه شدیم ژنرال دوم هنوز زنده هستن و در پایگاه زیرزمینی ناگویا درخواست کمک کردن ایشون همچنین گفتن دوتا امگا همراه خودشون دارن که یکیشون هم تازه بچش رو به دنیا آورده و یک پسربچه ی دیگه هم باهاشونه!

آئویی که چشماش دوتا شده بود گفت: امگااا؟؟

مرد روبروش با سرعت سرش رو تکون داد

آئویی سریع دستش رو آورد بالا گفت: فورا سیستم ها رو لاک کنین! ه هیچ وجه این خبر نباید جایی منتشر بشه! ژنرال ارشد کورتو هیراگی ساما تا چند دقیقه دیگه میرسن اینجا! این اطلاعات ابدا نباید به دست ژنرال کل تنری هیراگی ساما برسه متوجه این؟

همگی جواب دادن: بله خانم!!

تو همین لحظه بود که در آسانسور باز شد و کورتو هیراگی ازش خارج شد: آئویی گزارش!

آئویی: موقعیت شینیا ساما رو پیدا کردیم ایشون در پایگاه زیرزمینی ناگویا هستن قربان!

کورتو: می دونستم اون بچه به این سادگیا دم به تله مرگ نمیده! سریعتر یه بالگرد با گروه ویژه شیاطین ماه رو آماده کنین تا به ناگویا اعزام شن!

آئویی: قربان!

کورتو: چی شده؟

آئویی سرش رو نزدیک گوشش برد و آروم زمزمه کرد: شینیا ساما دوتا امگا و یه پسربچه هم همراهشه 

کورتو: دوتا چییییی؟؟؟؟

درحالیکه چشماش گرد شده بودن سریع به سمت واحد آماده سازی گفت: منم همراه تیم میرم به ناگویا! مقدمات رو آماده کنین!

آئویی: قرباننننن! شما نمی تونین برین! پدرتون رو میخواین چی کار کنین؟؟؟؟

کورتو همونطور که داشت به سمت در آسانسور می رفت گفت: اون دیگه وظیفه ی توعه یه جوری سرگرمش کنی!

آئویی که وحشتش دو برابر شده بود گفت: قربان امکان نداره من بذارم شما تنهایی برین! منم باهاتون-

کورتو به سمت آئویی برگشت و داد زد: آئویی!!!! این یه دستوره متوجهی؟!!!

و دیگه بدون منتظر موندن برای جواب آئویی داخل آسانسور شد و با سرعت به سمت اتاقش رفت

آئویی زیر لبش شروع کرد به نفرین کردن زمین و زمان: خیلی خب عجله کنین مقدمات رو فراهم کنین وقتی نداریم!

-بله خانم!!!

نیم ساعت بیشتر طول نکشید تا همه چیز برای پرواز آماده شد، کورتو خودش فرماندهی عملیات رو برعهده داشت

تا ناگویا راه زیادی نبود ولی ازونجایی که پیام شینیا اضطراری بود مشخصا باید عجله میکردن تا خودشونو بهش برسونن

کورتو قبل از رفتن پروتکل های مبنی بر ورود ویژه ی امگا رو هم فعال کرد تا وقتی رسیدن همه چیز آماده باشه

دوتا امگا

که یکیشون هم تازه فارغ شده بود

شبیه معجزه بود

خود زنده بودن شینیا شبیه معجزه بود چه برسه به اینکه دوتا امگا هم همراه خودش داشته باشه

موقع رسیدن به پایگاه سابق قطعا هوا تاریک میشد و درگیری با زامبی ها سخت تر برای همین بود که تجهیزات ضد زامبی و اسلحه ی سنگین و نورافکنهای بزرگ رو با خودشون برده بودن

کورتو فقط امیدوار بود سروکله ی یاکویا با توجه به اینکه چند روز پیش هم به پایگاه دیگشون حمله کرده بودن پیدا نشه وگرنه کار سختی رو پیش رو میداشتن ولی در حال حاضر تمام چیزی که می تونست بهش فکر کنه رسوندن خودش به شینیا بود برای همین در سکوت با استرس منتظر رسیدن به مقصد شد

________________________

شینیا به محض فرستادن پیام پیش بقیه برگشت

مشخصا نویا و هورن خیلی نگران بودن

شینیا: پیام منو گرفتن دارن میان! باید عجله کنیم و وسایل رو برداریم و به سمت در خروجی بریم تا بهمون برسن!

شینیا به سمت گورن رفت و به آرومی شونش رو تکون داد: هی....هی گورن لطفا بیدار شو

گورن که انگار هنوز حسابی خسته بود و درد داشت به آرومی چشماش رو باز کرد و گفت: شینیا.....چی شده....؟

شینیا: داریم ازینجا میریم، تونستم با مرکز تماس بگیرم اونا الان تو راهن، می تونی بلند شی؟!

گورن سعی کرد خودش رو بلند کنه اما سرگیجه و گرسنگی اذیتش میکرد

شینیا سریع کوله ها رو جمع کرد و بعد به گورن اشاره کرد تا بره پشتش

گورن که یکمی سرخ شده بود گفت: اذیت نمیشی؟

شینیا خنده ای کرد و گفت: نگران من نباش! زود باش بیا!

گورن سرش رو تکونی داد و بعد دستاشو دور پشت گردن شینیا حلقه کرد 

شینیا: نویا تو لطفا کوله ها رو بیار، هورن شما هم بیا من بلندت میکنم

هورن که انگار حسابی تعجب کرده بود گفت: امکان نداره بتونین همزمان جفتمون رو بلند کنی!

شینیا خنده ی دیگه ای کرد و گفت: نترس! من سنگین تر ازینارم برداشتم فقط عجله کن!

هورن انگار مردد بود ولی نهایتا خودش رو تو بغل شینیا جا داد و با دست دیگش محکم نوزادش رو بغل کرد

شینیا نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد و سعی کرد با نهایت سرعتی که داره به سمت در خروجی بره

نویا: هی! مگه در خروجی اونطرف نیست؟!

شینیا نیشخندی زد و گفت: نه نویا! اون در ورودیه که تو و مادرت از داخلش اومدین تو! در خروجی سمت دیگه ی پایگاهه!

نویا که از تعجب دهنش باز مونده بود پشت سر شینیا به راه افتاد

بعد از رد شدن از کلی پیچ و خم بالاخره وارد سالنی شدن که آخر سالن فقط یک در دایره ای شبیه در گاو صندوق بود

شینیا کنار در وایستاد و گورن و هورن رو گذاشت پایین

گورن با بی‌حالی روی زمین نشست و به دیوار تکیه کرد

هورن هم وضعیت بهتری نداشت اما با این حال سعی کرد خودش رو سرحال نگه داره

شینیا به سرعت شروع کرد به وارد کردن رمز در و چند لحظه بعد در با صدای کلیک بلندی که توی کل سالن پخش شد باز شد

شینیا نفس عمیق دیگه ای کشید و شروع کرد به باز کردن در

مشخص بود در خیلی سنگینه چون شینیا عملا داشت به زور بازش میکرد

نویا کوله ها رو گذاشت زمین و به سمتش رفت تا کمک کنه در رو باز کنن

چند لحظه بعد که در باز شد شینیا هورن و نویا رو فرستاد داخل بعد برگشت و کنار گورن زانو زد

رنگ گورن پریده بود و به شدت بی‌حال میزد

شینیا نگران شده بود

گورن از اول هیتش تا الان اینجوری نشده بود

شینیا چند بار به آرومی روی گونه ی گورن ضربه زد و گفت: گورن....گورن!! هی هی با منی؟

گورن با خستگی چشماش رو باز کرد، چشماش خیس و اشکی بودن: شینیا....رسیدن...؟

شینیا: اگر همون موقعی که پیام داده باشم راه افتاده باشن قطعا تا چند ساعت دیگه میرسن.....تو حالت خوبه؟

چشمای شینیا سرشار از نگرانی بود

اگر برای گورن اتفاقی میافتاد باید چی کار میکرد؟

گورن با خستگی گفت: بدنم درد داره....خیلی بی حالم....

شینیا لب پایینش رو گاز گرفت و گورن رو از روی زمین بلند کرد

گورن تقریبا بالافاصله بینش رو به سمت غدد هورمونی شینیا برد و نفس عمیقی ازش کشید

شینیا باید فرومون هاش رو براش آزاد می کرد حدس می زد اونجوری گورن رو آروم تر کنه

وقتی وارد اتاقک خروجی شد گورن رو کنار هورن به آرومی به زمین گذاشت و بعد از بستن در پیش گورن برگشت و محکم اونو در آغوش کشید و فرومون هاش رو براش آزاد کرد که نتیجش این بود که گورن آهی از سر آرامش کشید و بدنش کاملا ریلکس شد

شینیا شروع کرد به ماساژ دادن پشت و گردنش 

بدن گورن کاملا آروم و ریلکس شده بود و خیلی نگذشت تا کاملا خوابش برد

شینیا متوجه شد رنگ دوباره به گونه های گورن برگشته و اثری ازون بی‌حالی عمیق چند دقیقه پیش نیست

انگار واقعا چیزی که گورن نیاز داشت آغوش گورن بود

همونطور که نشسته بودن ناگهان صدای هواپیمای بزرگی به گوششون رسید

سمت در خروجی اونا به سطح زمین نزدیک تر بودن و کاملا میشد صداهای بیرون رو شنید

نویا: اونا خودشونن؟

شینیا با سرش تایید کرد و گفت: آره این صدای هواپیمای جنگیماست

شینیا آروم گورن رو به زمین گذاشت و جلیقه ی خودش رو درآورد و روش گذاشت تا گورن هنوز بتونه بوش رو حس کنه

شینیا: من در آخر رو باز می کنم و منور می فرستم تا پیدامون کنن

هورن: صبر کن! اونجوری اگر یاکویا هم تو این اطراف باشه می تونه پیدامون کنه!

شینیا لبخندی زد و خشاب اسلحه رو کشید و گفت: پس باید آماده ی یه کوچولو جنگ باشیم نه؟

سپس بدون منتظر شدن برای جواب در رو باز کرد و منور قرمز رنگی رو به بیرون شلیک کرد

کورتو که داخل هواپیمای جنگی بود با دیدن منور نیشخندی زد و زیر لب گفت: پیدات کردیم داداش کوچولو!

Chapter 18: نجات

Summary:

شینیا اونجا بود که فهمید گورن به شدت ترسیده و هنوز آمادگی اعتماد کردن به آدمای دیگه رو نداره

چند بار دهنش رو باز و بسته کرد و نهایتا چشماش رو روی هم فشار داد و بعد رو به کورتو کرد و گفت: اجازه بده گورن با من باشه اون شرایطش خاصه

کورتو که انگار داشت دوتا شاخ درمیاورد به صورت خودکار فقط با سرش تایید کرد و بعد گورن و شینیا با هم به سمت داخل رفتن

Chapter Text

تمام بدنش درد میکرد و سردی سلولی که توش نگهش داشته بودن هم کمکی به بهتر شدنش نمیکرد 

دستهاش رو دو طرف بدنش به دیوار زنجیر کرده بودن و چشم بند سیاهی بهش زده بودن تا حتی همون سلول تاریک رو هم نبینه

چند سانتی متر بالای سرش یک سطل آب با یه سوراخ خیلی کوچیک تهش گذاشته بودن که هر چند ثانیه یک بار یه قطره آب روی سرش می چکوند و باعث میشد نتونه بخوابه

زمان از دستش در رفته و نمی دونست چند وقته اونجاست

لباسی تنش نبود و کاملا لخت و عریان همونجا ول شده بود

گرسنگی و تشنگی هم قوز بالا قوز شده بودن

ولی با این حال اون بازم نمی تونست حسرت تصمیم و کاری که کرده رو بخوره

اون کثافتا نقشه داشتن روی نوزادش که قرار بود به زودی به دنیا بیاد و حتی نویا پسر بزرگتر عزیزش هم آزمایش انسانی انجام بدن

با اینکه اینهمه سال براشون کار کرده بود و کلی در پیشرفت تحقیقات کمک کرده بود می خواستن اونجوری مزدش رو بدن

امکان نداشت بذاره دست اون حروم زاده ها به بچه های عزیزش برسه

اون پدرشون بود، هر اتفاقی هم که می افتاد نمی تونست بذاره چنین بلایی سر کوچولوهاش بیارن

اون مثل ساکائه ایچینوسه نبود

حتی اگر نتیجش شکنجه و حتی مرگ و یا حتی تبدیل شدن خودش به یه نمونه ی آزمایشی باشه

گرسنه و تشنه و از همه بدتر خسته اونجا به دیوار چسبیده بود و منتظر سر رسیدن موعد اعلام حکمش بود

فقط امیدوار بود همسر و بچه هاش به سلامت تونسته باشن خودشون رو به پناهگاه برسونن

اونجا تنهاترین و امن ترین جایی بود که به ذهنش رسیده بود

بعد از به دنیا اومدن بچه نویا باید تو کادویی که برای نوزادشون گذاشته بود پیغامش رو پیدا کنه که توش نوشته اون رو فراموش کنن و ازونجا برن و منتظرش نباشن

برن یه جای دور دور دوررررر و اونجا در آرامش زندگی کنن

همین براش کافی بود و دیگه چیزی بیشتر ازین تو دنیا نمی خواست

همین که بدونه اونا یه جای امن در آرامش و امنیت زندگی میکنن و شادن براش کافی بود

برای یک پدر هیچ چیز دیگه ای تو این دنیا اهمیتی نداشت حتی اگر خودش قرار نبود جزئی ازون شادی باشه

همونطور که اونجا زنجیر شده بود در سلولش به آرومی باز شد و صدای پاهایی درحال ورود به داخل توجهش رو جلب کردن

با اینکه چشماش رو بسته بودن ولی بازم با روشن شدن چراغ ها نور شدید از پشت چشم بند اذیتش کرد 

انگار یه صندلی آوردن روبروش گذاشتن و یکی روش نشست 

نیازی نبود ببینه تا بدونه کی روی اون صندلی نشسته

از بوی سیگاری که داشت می کشید، از روی طرز راه رفتن و حتی از روی طرز نفس کشیدنش می تونست بفهمه اون کیه

فرید باتوری 

مردی که سالها اون رو دوست خودش می دونست و تمام عمرش بهش اعتماد و باور داشت

همون کسی که دستور داده بود روی فرزندان عزیزش آزمایش کنن

-خب خب کرولی-کون، ببین چه وضعیت بدی برای خودت درست کردی، واقعا ارزشش رو داشت؟!

کرولی سرش رو بالا آورد و با اینکه نمی تونست ببینه گفت: تا وقتیکه من زنده ام نمی ذارم دستت به بچه هام و خونوادم برسه

فرید خنده ای کرد و گفت: یعنی بعد اینهمه سال انجام آزمایشات وحشتناک انسانی که با دستای خودت انجام دادی وجدانم برات مونده که الان داری رول پدر خوب رو بازی میکنی؟

کرولی دندوناش رو روی هم سایید

آره اون کارای وحشتناکی تو زندگیش کرده بود

بهشون افتخار هم نمیکرد اونا همشون انجام کارهای شیطانی ولی برای هدف درست و خوبی بودن

اما بچه هاش....

فرید: فکر می کنی بچه های تو با اون همه بچه ای که یا زیر آزمایشات تلف شدن یا دیوونه شدن و فرستادیمشون تا یا بکشنشون یا تو اردوگاه کار اجباری کار کنن فرقی دارن؟ خون بچه های تو رنگین تره؟ ارزششون بیشتره؟ آه کرولی کرولی کرولی....تو منو یاد رفیق قدیمیمون ساکائه می ندازی....با این تفاوت که اون یه سری آزمایشات رو روی پسرش انجام داد ولی بعدش فراریش داد، هر چند که شک دارم اون امگای بیچاره چیزی ازشون یادش بیاد

فرید تپقی به سیگارش زد و ادامه داد: ولی به هر حال شما دوتا جفتتون فرقی نداشتین، جفتتون بازنده هایی بودین که فک میکردین هنوز هم وجدانی براتون باقی مونده هر چند که بخوام صادق باشم دست ساکائه به اندازه ی دستهای تو به خون کثیف نشده بودن

کرولی: شباهت ما این بود که جفتمون پدر بودیم

فرید خنده ی بلندی کرد و از جاش بلند شد و سمت کرولی رفت و چشم بندش رو برداشت

نور شدید چشماش رو سوزوند ولی تونست به سختی روی چهره ی فرید تمرکز کنه

فرید دستهاش رو آروم لای موهای کرولی کشید

صورتاشون نیم اینچ بیشتر از هم فاصله نداشت

فرید: پدر.....؟ تو فکر میکنی....واقعا پدر خوبی بودی؟! تو نبودی که نویا رو از سن خیلی کم وارد این تشکلات کردی و بهش وحشتناک ترین صحنه هایی که یه بچه نباید ببینه رو نشون دادی؟ تو نبودی که بهش تیراندازی یاد دادی و مجبورش کردی به سر یه بچه ی همسن خودش شلیک کنه چون نویا باهاش دوست شده بود و سعی کرده بود فراریش بده؟ تو نبودی که اونو مجبور به خوندن درسهای سخت میکردی با اینکه اون هیچ علاقه ای بهشون نداشت و هر شب ازش درسها رو سوال جواب میکردی و اگر یاد نداشت تنبیهش میکردی؟ تو.....واقعا فکر کردی پدر خوبی هستی....؟!

کرولی آب دهنش رو قورت دادو سرش رو به کناری برگردوند

چشماش پر اشک بودن

معلوم بود که اون از کارایی که با پسرش هم کرده بود خوشحال و راضی نبود ولی حتی همون کارها هم برای خیر و صلاح خود نویا بود تا بتونه بعدها اگر روزی اون نبود، از خودش و مادرش محافظت کنه

فرید یکم دیگه به صورت کرولی نگاه کرد و بعد زهر خندی کرد و گفت: نچ نچ نچ نچ نچ.....کرولی-کون.....انگار یادت رفته ما شیاطینی هستیم که سعی داره بشریت رو نجات بده..... آره ما آدمای خوبی نیستیم درواقع ما خیلی هم آدمای بدی هستیم ولی چه میشه کرد؟ یه نفر همیشه باید نقش شیطان رو بازی کنه درسته...؟ می دونی.....اگر می تونستیم روی نوزادت آخرین مرحله ی آزمایش رو انجام بدیم احتمالا تونستیم واکسن این بیماری رو پیدا کنیم....؟ می دونی می تونستیم چند ده میلیون آدم رو که مبتلا شدن رو نجات بدیم...؟ اره بچه ی تو قربانی میشد ولی دقیقا چند نفر نجات پیدا میکردن؟ تو باز هم می تونستی بچه دار شی ولی اونایی که مبتلا شدن رو بدون اون واکسن لعنتی، که فقط تو یه قدمیش بودیم و برای تکمیلش حتما به بدن یه نوزاد تازه متولد شده با سیستم ایمنی ضعیف نیاز داشت، نمیشه هرگز نجات داد و تو می دونی چندتا نوزاد دم دستمون داریم که بشه از بچه ی تو صرف نظر کرد ها؟! اصلا چندتا امگا برامون باقی مونده که بتونن واسمون بچه بیارن؟! فقط یه بچه لعنتی! فقطططط یهههههه بچه لازم داشتیم....!

فرید عصبانی بود

از صدای نفس ها و لرزش صداش کاملا مشخص بود

چند قدم رفت عقب و پشت به کرولی کرد و پک عمیق دیگه ای به سیگارش زد تا خودش رو آروم کنه

فرید: می دونی کرولی....خیلی سال پیش می خواستن از همسرت، هورن، به عنوان نمونه ی آزمایشی استفاده کنن...

چشمای کرولی گرد شد و به سمت فرید نگاه کرد

فرید: ولی می دونی کی جلوشو گرفت...؟

فرید برگشت و با نگاهی دارک بهش نگاه کرد و گفت: من بودم...

برق از سر کرولی پریده بود و دهنش بدون اینکه صدایی ازش بیرون بیاد باز و بسته میشد

فرید: تو واقعا فکر کردی تمام این سالها می تونستی یه امگای زیبا رو بدون اینکه دست کسی بهش بخوره کنار خودت داشته باشی؟ فکر میکردی شخص خاصی بودی که کسی نزدیکش نمیشد....؟ کرولی.....تو هیچی نیستی....نه تو نه همسرت نه بچه هات هیچکدوم شخص خاصی نبودین که بخواین قدرت خاصی رو هم بین بقیه داشته باشین ولی کسی که خاص بود من بودم

فرید دستش رو روی سینش گذاشت و ادامه داد: من، فرید باتوری، شاهزاده ی انگلستان، این من بودم که از تو و خونوادت محافظت کردم....و تو......و تو ببین چی کار کردییی؟؟؟

فرید با پاش محکم صندلی رو به گوشی پرتاب کرد

فرید: تو حتی حاضر نشدی یک فرزندتو در این راه فدا کنی.....پدر مادر و برادر من همشون کشته شدن ولی تو، توی عوضی حتی حاضر نشدی یکککک نفر رو توی زندگیت فدا کنی! حتی یککککک نفررررر!

فرید نفس نفس میزد

صورتش سرخ شده بود و قطعا اگر بهش کارد میزدی خونش درنمیومد 

پک بلند دیگه ای به سیگارش زد و سعی کرد خودش رو آروم کنه

چند لحظه ای سکوت بینشون برقرار شد

فرید: می دونی که یه گروه رو فرستادم دنبالشون نه؟

کرولی نفس لرزانی زد و به فرید نگاه کرد

فرید خنده ای کرد و ادامه داد: با بویی که زنت از خودش به جا می ذاره پیدا کردنش کار سختی نیست.....و اوه کرولی....

فرید به سمتش اومد و دوباره در چند سانتیش ایستاد

فرید: وقتی که گرفتمشون نه فقط بچه هات، بلکه زنت رو هم می سپارم به خیل آلفاهای امگا ندیده ای که سالهااااست فقط منتظر یه دستور کوچیک از سمت منن تا جوری ترتیب زنتو بدن که به خواب شبتم نبینی و می دونی تمام اینها قراره چجوری اتفاق بیافته؟ 

فرید انگشتش رو روی سینه ی عریان کرولی گذاشت و فشار داد و گفت: درست دربرابر چشم های تو درحالیکه همینجوری لخت و عور به زنجیر بسته شدی و هیچ کاری نمی تونی انجام بدی!

کرولی نفس های لرزان ولی عمیقی می کشید

نباید ترس به دلش راه میداد

همون لحظه بود که سربازی با سرعت به داخل اومد و گفت: قربان!! پیداشون کردیم!!! اونا تو پایگاه زیرزمینی سابق ارتش شاهنشاهی ژاپنن!

کرولی شروع کرد به عرق کردن و نفس نفس زدن

قلبش محکم تو سینش می کوبید

فرید نیشخندی زد و با صدای آرومی گفت: گفتم شده از زیر سنگم باشه پیداشون میکنم نه....؟

فرید برگشت و با صدای بلند به سرباز گفت: گروه ویژه رو بفرستین تا بیارنشون! من اونا رو زنده می خوام فهمیدین؟؟؟

سرباز: بله قربان!

و به بیرون دوید

و اینجوری بود که تمام کاری که کرولی می تونست انجام بده دعا کردن بود

_________________________

هواپیمای نظامی در حال فرود بود که تیراندازی شروع شد

کورتو بالافاصله متوجه ماشینهای چیپ سیاه رنگ یاکویا شد که داشتن به اون سمت می رفتن، به نظر می رسید اول رفتن سمت در ورودی ولی بعد دیدن منور راهشونو به اون سمت کج کرده بودن

کورتو: سربازا!! آماده ی نبرد باشین!!

تفنگ زیر هواپیما رو باز کردن و تیراندازی سنگین به سمت ماشینا شروع شد

کورتو: سایوری! شیگوره! به همراه گروه نارومی همین الان از در عقب خارج شین و به سمت در پایگاه برین! ما از پشت پوششتون میدیم!

شیگوره بله قربان محکمی گفت و همگی به سمت خروجی هواپیما دویدند

کورتو اسلحش رو آماده کرد و رو به خلبان گفت: هر جور شده. هواپیما رو فرود بیار! من میرم روی سقف تا ازونجا تیراندازی کنم!

و بلافاصله به سمت دری که روی سقف هواپیما تعبیه شده بود رفت و ازش بیرون رفت

هواپیما هنوز کامل فرود نیومده بود و ایستادن تو اون شرایط براش سخت بود ولی ازونجایی که ارتفاع نسبتا کم بود باعث پرتاب شدنش نمی شد

اسلحه ی سنگینی که روی سقف بود رو راه انداخت و بالافاصله شروع به تیراندازی سنگین کرد

از گوشه ی چشمش دید که شیگوره و بقیه تونسته بودن خودشون رو در ورودی برسونن

از داخل هواپیما چندین موشک پرتاب کردن که اغلبش رو ماشینها جاخالی دادن

تیراندازی نیروهای یاکویا به سمت اونا هم خیلی شدید بود فرود آوردن هواپیما تو این شرایط خیلی سخت بود

کورتو غرولندی زیر لب کرد و به داخل برگشت و رو به خلبان گفت: هواپیما رو اگر نمیشه کامل فرود آورد در یک مقدار سطح پایین نسبت به زمین نگه دار تا بتونن خودشون رو برسونن!

شینیا و کسایی که همراهش بودن از پایگاه خارج شده بودن و سعی داشتن از زیر رگبار و تیربارون خودشون رو هواپیما برسونن

وضع بغرنجی بود

اینجوری نمی تونستن خودشون رو برسونن

کورتو نفس عمیقی کشید و گفت: اسلحه ی سری رو فعال کنین!

یکی از سربازا با ترس و تعجب گفت: ولی قربان! اون اسلحه برای مواقع ضروریه!

کورتو برگشت و با خشم بهش نگاه کرد و گفت: احمق! اضطراری تر ازین مگه موقعیت دیگه ای هم داریم؟! کسی که اون پایینه برادر من و ژنرال دوم این ارتشه که دوتاااااا امگا همراه خودش داره می فهمی یا نه؟؟؟ همین حالا فعالش کن!!

سرباز آب دهنش رو قورت داد و با ترس بله قربانی گفت و به سمت اتاقک کناری رفت

چند ثانیه بعد صدای بلندگوها داخل هواپیما به گوش رسید که می گفت: آماده سازی اسلحه ی سری شماره ی ۳۱۳ انجام شد شمارش معکوس برای شلیک شروع شد، ده، نه، هشت.....

کورتو به سمت ماشینها که داشتن دیوونه وار به سمتشون شلیک میکردن نگاهی کرد 

چندتاییشون خیلی نزدیک شینیا و بقیه شده بودن ولی تیربار از سمت شیگوره و تیمش بازم به خوبی اونارو عقب نگه داشته بود

-چهار، سه، دو....

کورتو نفس عمیقی کشید

-یک!!!!

درست در همون لحظه بود که نوری بسیار درخشان و سفید رنگ مثل رعد و برق به سمت ماشینها شلیک شد و چنان انفجار مهیبی به پا کرد که حتی خود هواپیما رو هم تونست تکون بده

کورتو بعد ازینکه تونست تعادلش رو حفظ کنه داد زد: در ورودی هواپیما رو باز کنینننننن!!! دارن میان داخللللل!!!!

در شروع به باز کردن کرد و اول شیگوره پرید داخل و شروع کرد به کمک کردن برای داخل آوردن ادمایی که همراه شینیا بودن

اول یه پسربچه ی مو قرمز اومد داخل بعد هم امگایی که احتمالا مادرش بود و نوزادی رو با خودش حمل میکرد

درست لحظه ای که نفر بعدی میخواست سوار بشه تیراندازی از سمت یه ماشین باقی مونده ی دیگه به سمتشون شروع شد

کورتو زیر لبش شروع کرد به نفرین کردن

سایوری و نارومی و رفقاش سعی در پوشش دادن بازمانده ها داشتن

شینیا با یه دستش یه نفر دیگه رو به سمت داخل هل داد

یه امگای مرد مو سیاه بود که حسابی رنگ پریده و ترسیده به نظر میرسید 

امگا با ترس شینیا رو صدا میزد و اونجا بود که کورتو متوجه شونه ی زخمی شینیا شد

دیگه نمی تونست اون وضع رو تحمل کنه

خودش سریع از دریچه به بیرون پرید و جلوی شینیا ایستاد تا پوشش بده

کورتو: شینیا رو ببرین داخل!! همین الانننن!

بعد بلافاصله فریادی کشید و تا می تونست رگباری ماشین ضدگلوله رو به رگبار بست و یکی از چرخ هاش رو پنچر کرد

سایوری از پشت سرش داد زد: قربان! همه رفتن داخل! لطفا سریعتر بیاین تو!!

کورتو سرشو به علامت تایید نشون دادو بعد ازینکه مطمئن شد سایوری هم رفته داخل سریع به داخل هواپیما پرید

کورتو: درها رو ببندینننن! خلبان حرکت کن زوددددد!

درهای هواپیما به سرعت بسته شدن و شروع به بلند شدن کرد

کورتو به سرعت خودش رو به سمت شینیا رسوند

امگای مو سیاه تقریبا دیگه داشت گریه میکرد

مشخصا به شدت ترسیده بود و وحشت کرده بود

کورتو: هی هی داداش کوچولو! صدای منو می شنوی؟!

شینیا خنده ای کرد و گفت: هی داداش بزرگه! خیلی وقته ندیدمت! نترس به این راحتیا نمیمیرم! گلوله به کتفم خورده ولی فکر نمیکنم استخوون رو شکسته باشه!

کورتو با سرش تایید کرد و فریاد زد: به دکتر بگین بیاد جلو!

کورتو بعد به شینیا نگاه کرد و گفت: باید بیای داخل تر اینجا جای خوبی برای درمان زخمت نیس می تونی بلند شی؟

شینیا سرشو به نشانه تایید تکون داد و نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد

امگای مو سیاه تمام مدت بدنش رو گرفته بود تا یه وقت نیافته

شینیا: هی داداش کورتو، این گورنه یکی از امگاهایی که باهام بود اون هنوز تو دوران هیتشه اون یکیم هورن همراه بچه هاش، تازه زایمان کرده همشون نیاز به چک آپ دارن

کورتو که از هیت گورن متعجب شده بود سری تکون داد و گفت: باشه حتما

بعد رو به گورن کرد و گفت: تو و اون یکی امگا همراهم به یه اتاق دیگه بیاین

گورن دستش شینیا رو محکم تر گرفت و گفت: من بدون شینیا جایی نمیرم

صدای گورن خسته و ضعیف اما محکم بود و بدنش خیلی ضعیف به نظر میرسید 

شینیا: هی هی گورن آروم باش باشه؟ این برادرمه کورتو هیراگی ژنرال ارشد، به حرفش گوش کن باشه؟ قول میدم زخممو که بستن سریع بیام پیشت باشه؟

شینیا برای یک لحظه دلشکستگی رو تو چشمای گورن دید

گورن: قول میدی....؟

شینیا اونجا بود که فهمید گورن به شدت ترسیده و هنوز آمادگی اعتماد کردن به آدمای دیگه رو نداره

چند بار دهنش رو باز و بسته کرد و نهایتا چشماش رو روی هم فشار داد و بعد رو به کورتو کرد و گفت: اجازه بده گورن با من باشه اون شرایطش خاصه

کورتو که انگار داشت دوتا شاخ درمیاورد به صورت خودکار فقط با سرش تایید کرد و بعد گورن و شینیا با هم به سمت داخل رفتن

کورتو بعد رفتنشون یکهو زد زیر خنده و زیر لب گفت: انگار این ماجرا قراره خیلی جالب تر ازونی باشه که فکرشو میکردم!