Actions

Work Header

Rating:
Archive Warning:
Category:
Fandom:
Relationship:
Characters:
Additional Tags:
Language:
فارسی
Series:
Part 9 of Meshkatvand Stories✨
Stats:
Published:
2025-09-21
Words:
1,847
Chapters:
1/1
Comments:
4
Kudos:
36
Hits:
105

If we could only turn back time

Summary:

نشست روی زمین
حواسش بود جایی از بدنش با سنگ تماس پیدا نکنه
می‌دونست از تماس فیزیکی بدش میاد
قبلا فکر می‌کرد خودش استثناست
بار ها این قضیه ثابت شده بود
ولی فقط ساخته ذهن خودش بود
اون به‌اندازه کافی "دلیل" نبود
اون کافی نبود
به اسمش نگاه نمی‌کرد
جای اون اسم روی سنگ نبود

Notes:

(See the end of the work for notes.)

Work Text:


کارش که تموم شد
 طبق معمول
بدون اینکه فکر کنه مستقیم به سمتش حرکت کرد
نیازی نبود ادرس رو توی مپ بزنه
دیگه راه رو مثل کف دستش حفظ بود
وقتی رسید و ماشین رو خاموش کرد، با چند لحظه مکث پیاده شد

از این کارش تعجب کرد
غیرمنتظره بود
تا حالا پیش نیومده بود از ماشین پیاده بشه
فقط تو نزدیک‌ترین جایی که می‌تونست پارک می‌کرد و چند ساعت باهاش حرف می‌زد
گاهی اوقات هم فقط سکوت می‌کرد و به در خیره می‌شد
به ادمایی که میان و می‌رن
و عمیقا بهشون حسودی می‌کرد و ارزو می‌کرد تواناییش رو داشت که بره پیشش

هنوز هیچ حرکتی به سمت جلو برنداشته بود
ولی
چرا پیاده شد؟
شاید چون فردا
می‌شد یک سال
و دوست نداشت اجازه بده یک سال تمام بگذره
بدون اینکه درست حسابی بهش سر بزنه

نه اینکه تفاوت خاصی هم داشته باشه
شاید هم داشت؟
بهش نزدیک‌تر می‌شد
البته که خاک و سنگ بینشون یکم مشکل‌ساز می‌شدن
ولی بازم؟

هنوز قدمی به جلو برنداشته بود
خیلی وقت بود صورتش احساس خاصی رو نشون نمی‌داد
ولی اگر تواناییش رو داشت
شاید
 حالت چهرش غمگین، سردرگم یا مضطرب نشون داده می‌شد
ساعت داشت نزدیک دوازده می‌شد
باید تصمیم می‌گرفت

چشمشو بست
طبق معمول اخرین تصویری که ازش دیده بود، پشت پلکش نقش بست
ضربان قلبش دوباره رفت بالا و عرق سردی که از کمرش پایین اومد رو حس کرد
زانوهاش لرزید و ناهار مختصری که خورده بود رو تو گلوش حس کرد
ولی وقتی چشماشو باز کرد
هیچ حسی توش دیده نمی‌شد
دستای لرزون و نفس های کم جونش هیچ تناسبی با چهره سنگی و یخ‌ زدش نداشت

نگاهشو دوباره به ساعتش دوخت
یازده و پنجاه و هفت دقیقه
حرکت کرد
زمین رو زیر پاهاش حس نمی‌کرد
مثل راه رفتن روی ابر
مثل تلاش کردن برای گرفتن اب
مثل شنا کردن تو عمیق‌ترین قسمت دریا
وقتی می‌دونی هيچ‌وقت قرار نیست پاهات زمین رو لمس کنن

با چشم دنبال شماره قطعش گشت
چه بامزه
هيچ‌وقت طرفدار گل و گیاه نبود
 ولی یه درخت بزرگ روی سنگش سایه‌ی محو انداخته بود و یه گلدون نسبتا خشک کنارش بود
مشخص بود ریشه هاش از بین رفتن
و فقط چندتا برگ کم جون و زرد، به عنوان اخرین بازمانده باقی مونده بودن
شاید اگر زودتر میومد
می‌تونست گیاه بی گناه رو نجات بده
شاید اگر یکی زودتر می‌فهمید ریشه های گیاه داره از بین می‌ره
و اون گلبرگ های به ظاهر سبز، در واقع فقط دارن زجر می‌کشن
یه کاری براش می‌کرد
تقصیر گلدون بود که هیچ نشونه ای از حال بدش نشون نمی‌داد؟
یا بقیه؟
که اونجوری که باید، بهش توجه نمی‌کردن؟
بقیه علم غیب ندارن که
از کجا باید می‌فهمیدن گلدون کوفتی یه مرگیش هست وقتی همه رو از خودش می‌روند؟

شاید
دقیقا همین
یه نشونه بود

"تقصیر تو نبود
نمی‌تونستی کمکی بکنی"

اینا اولین جملات
توی نامه ای بود که از طرفش، به دستش رسوندن

بعد از این همه سال هنوز نمی‌شناختش؟
نمی‌دونست این جملات قرار نیست هیچ معنی ای براش داشته باشن؟

هيچ‌وقت مواظب خودش نبود
حتی توی عملیات های خطرناک
انگار
منتظر-
نه
امیدوار بود یه اتفاقی بیوفته
این نشونه نبود؟

 همیشه وقتی سر زده می‌رفت پیشش
تو تاریکی نشسته بود
انگار با نور و روشنایی دشمنی داشت
این نشونه نبود؟

وسایل خونش همیشه شکسته بود
انگار مغزش تو یک لحظه تصمیم می‌گرفت خاموش بشه و فضای بیرون رو هم مثل درونش داغون کنه و به نابودی بکشونه
این نشونه نبود؟

گاهی اوقات، تا چند روز دستشو می‌بست یا قایم می‌کرد و بعدا هم اثر ضرب خوردگیش مشخص بود
انگار با درد خو گرفته بود و تنها چیزی که باعث می‌شد "احساس" کنه
این بود که خودش رو بیشتر بشکنه و دردی که لیاقتش رو داره بچشه
این نشونه نبود؟

زیر چشماش مثل شب سیاه بود
و برای همه واضح بود که در بهترین حالت شبا فقط می‌تونه برای چند دقیقه صرفا چشم هاشو ببنده
وقتایی که تو اداره می‌خوابید
همیشه مواظب بود خوابش عمیق نشه
چون یه بار
جوری از خواب پریده بود که تا چند ساعت نمی‌تونست با کسی حرف بزنه یا بدون اینکه ترس و وحشت از چشماش بباره، به کسی نگاه کنه
این نشونه نبود؟

"تقصیر تو نبود
نمی‌تونستی کمکی بکنی
این تصمیم خودمه
دلیلی نداره بیشتر از این کشش بدم"

می‌تونست براش دلیل باشه
خنده تلخی کرد
فکر می‌کرد هست
واقعا فکر می‌کرد هست
 حدوقل یه زمانی فکر می‌کرد
بالاخره می‌شه

  به این امید واهی دلش رو خوش کرده بود که شاید بشه

شاید باعث خنده هاش بشه
شاید مخاطب شیرین‌ترین نگاه ها و جملاتش بشه
شاید دلیل گرم بودن دستاش بشه
شاید بتونه تبدیل به اون اغوش امنی که نیاز داره بشه
شاید کسی که باشه که وقتی حالش بده، بهش زنگ می‌زنه تا ارومش کنه
شاید
شاید بالاخره یه روز دوستش داشته باشه
اونجوری که خودش، دوستش داشت

نشست روی زمین
حواسش بود جایی از بدنش با سنگ تماس پیدا نکنه
می‌دونست از تماس فیزیکی بدش میاد
قبلا فکر می‌کرد
خودش استثناست
بار ها این قضیه ثابت شده بود
ولی فقط ساخته ذهن خودش بود
اون به‌اندازه کافی "دلیل" نبود
اون کافی نبود

به اسمش نگاه نمی‌کرد
جای اون اسم روی سنگ نبود
دوست داشت اخم کنه
و بهش نشون بده که ازش عصبانی و دلخوره
البته که می‌دونست واسش مهم‌ نیست
ولی باز دوست داشت نشون بده
حیف که اعضای صورتش باهاش همکاری نمی‌کردن

چند بار انگشتاش تا نزدیکی سنگ رقصیدن
ولی جلوی خودش رو گرفت
اون منظورش رو واضح رسونده بود

"تقصیر تو نبود
نمی‌تونستی کمکی بکنی
این تصمیم خودمه
دلیلی نداره بیشتر از این کشش بدم
 در هرصورت قرار نیست برم بهشت پیشش
یدونه گناه دیگه به جایی برنمی‌خوره"

کور بود که کمک هایی که می‌کرد رو نمی‌دید
کر بود که تشکر ها و دعای خیر مردم رو نمی‌شنید
احمق‌ترین نابغه ای بود که تو زندگیش دیده بود
چرا فکر می‌کرد قرار نیست بره پیشش؟
چرا هيچ‌وقت خودش رو لایق نمی‌دونست؟
چرا منتظر سیاه‌ترین نتایج بود؟
چرا به خودش اجازه عزاداری نداده بود؟
چرا به غیر از خودش، هیچکس دیگه ای رو نمی‌دید؟
چرا اون رو به خلوتش راه داده بود؟
چرا امیدوارش کرده بود؟
چرا باعث شده بود فکر کنه بهش نزدیکه؟
چرا بهش توهم دوستی و رفاقت داده بود؟
چرا عاشقش کرده بود؟
چرا اینقدر قشنگ و فراموش نشدنی بود؟
چرا اینقدر عمیق تو قلبش ریشه کرده بود؟
چرا ریشه لعنتیش خشک نمی‌شد؟
چرا اینقدر ازش متنفر بود که این بلا رو سرش بیاره؟

دوباره داستان رو پیچوند و به خودش رسید
مسئله دقیقا اینجا بود که
خودش هیچ جایی تو این معادله نداشت

اون کوچک‌ترین اهمیتی بهش نمی‌داد
اون هیچ جایگاهی براش، تو زندگیش معین نکرده بود
صرفا چون یک ادمی رو می‌پرستی
دلیل نمی‌شه اون ادم هم بهت علاقه پیدا کنه
و اوضاعشون دقیقا همین بود
نه؟
اون تمام دنیاش بود
ولی خودش تو دنیای اون جایی نداشت

فکر می‌کرد وقتی کنار سنگش بشینه
بالاخره صورتش شروع کنه به کار کردن
ولی هنوزم توانایی بروز دادن هیچ چیزی رو نداشت
قرار بود چه احساسی رو بروز بده وقتی احساساتش هر لحظه در حال تغییر بودن

عذاب وجدان و شرمندگی جاشونو می‌دادن به غم، غم می‌پیچید به نفرت و عصبانیت و همه اینا دوباره برمی‌گشتن به ترس و درنهایت عذاب وجدان تموم نشدنی

حتی واکنش های درونیش هم حالت ثابتی نداشتن
از میل به نعره زدن و پرت کردن هرچیزی که دم دستشه تو در و دیوار، از جمله مشت های گره کرده خودش، تغییر پیدا می‌کرد به حس نیاز برای اینکه بشینه یه گوشه و تو خودش مچاله بشه و با بلند ترین ولوم ممکن هق هق کنه و سرشو بین دستاش بگیره یا یه گوشه قایم بشه و اینقدر سرشو بکوبه به محکم ترین جسم اطرافش تا همه چیزای مزاحم از مغزش بیرون ریخته بشن
از جمله خط به خط اون نامه کوفتی
چشم های غرق کننده و ابرو های همیشه گره خورده و مژه های بلند اون
احساسات ضد و نقیضش
حالت بی نقص چهره و بینی متناسب و لب های بوسیدنی و ریش نامرتب و موهای همیشه آشفته اون
درگیری سر پرونده های بی سر و ته
گردن کشیده و کک و مک و خال های پرستیدنی اون
تمیز کردن و رسیدگی به خودش و خونه 
بدنی که برای بغل اون ساخته شده بود
نفس کشیدن و غذا و اب خوردن و خوابیدن
جای خالی دستای اون بین دستاش
کاش همه چیز فقط برای یک لحظه تموم بشه

اوه
اونم همچین حسی داشت
مگه نه؟
فکر می‌کرد بی ارزشه؟
هرکاری بکنه اخرش یه "خب که چی" بزرگه؟
تو اینه به جای چشم، دوتا حفره خالی می‌دید؟
قلبش همزمان سنگین و خالی بود؟
رنگ ها براش معنیشون رو از دست داده بودن؟
 دیگه مزه غذا رو نمی‌چشید؟
هر روزش تکرار دیروز بود؟
میخواست فقط مغز لعنتیش رو یه لحظه خفه کنه؟
برای همین مستقیم بهش شلیک کرد؟
شاید ایده بدی نباشه؟
دلیل نداشتن اینجوریه؟

حداقل اون یکی رو داشت که براش اخرین نامه بنویسه
حداقل در این براش ارزش قائل بود
الان داشت بیشتر درک می‌کرد
بالاخره نگاهش رو به سنگ دوخت

دهنشو باز کرد ولی صدایی بیرون نیومد
به این عادت کرده بود
بخاطر زیادی حرف نزدن بود
چند بار صداشو صاف کرد و محکم نفس کشید

"سلام محب"

به این صدای هميشه گرفته و لحن خالی از احساسش هم عادت کرده بود
دست کرد توی جیبش
دوتا سیگار بیرون اورد
یکیشون رو با فندک محب روشن کرد
و اون یکی سیگار رو با سیگار خودش
یکی از سیگار هارو گذاشت کنار سنگ

"نمی‌شه بیام پیشت تنها بکشم که"

نگاهش به سیگار و فندک تو دستش دوخته شد

"اره راستی
عادتت سرایت کرد بهم
اینم قرض گرفتم ازت
خیلی چیزای دیگه رو هم همینطور
تقریبا تمام وسایلت پیشمه
امیدوارم ناراحت نشی"

بعد از یکم سکوت اضافه کرد

"به درک ناراحت شو
می‌خواستی نری"

تو سکوت بقیه سیگارشو تموم کرد
سیگار محب هنوز نصفش مونده بود
یکی دیگه روشن کرد

"ببخشید کش غزل رو نصف کردم
قصدم خراب کردنش نبود
می‌دونی که
 فقط می‌خواستم پیشت باشه
ولی خودمم بهش نیاز داشتم
نمی‌تونم جفتتون رو نداشته باشم
برعکس تو
من قلب دارم"

نگاهش رو از سنگ گرفت

"داشتم"

تازه زمستون داشت میومد
حیف شد
زمستون رو خیلی دوست داشت

"بعد از یه مدت تفنگت رو هم بهم برگردوندن
 و بالاخره فهمیدم 'دلیل' نداشتن یعنی چی"

نیازی نبود بیشتر از این توضیح بده

سیگار محب تموم شده بود
کار خودشم با محب تموم شده بود
خود محب هم تموم شده بود
 و به زودی
خودش هم تموم می‌شد

"مثل خودت تمومش می‌کنم
امیدوارم یه جا نگهمون دارن"

البته این خیلی بعید بود
برای این کار باید بری جهنم
احتمالا خدا دیگه بدونه جهنمم کنار محب براش حکم بهشت رو می‌گیره

بدون حرف اضافه ای بلند شد
بعد از یک سال
بالاخره امشب یه دلیلی برای زنده بودن داشت.

Notes:

~Zed

Series this work belongs to: